مرگ بر دموکراسی، زنده باد مردمسالاری دینی

1- دستگاه قضایی ایالات متحده از رییس‌جمهور جدید بازجویی کرد. براساس اعلام وکیل باراک اوباما، رئیس جمهور جدید ایالات متحده و دو تن از مشاوران وی، در جریان پرونده راد بلاگوجویچ، فرماندار ایالت ایلینویز که متهم به فروش و به مناقصه گذاشتن کرسی خالی اوباما در سنای آمریکا است، توسط دادستانان فدرال آمریکا مورد بازجویی قرار گرفتند. در همین حال گریگوری کریگ، وکیل و مشاور حقوقی احتمالی آینده اوباما تصریح کرد که اوباما و مشاورانش هیچ تماس نامناسبی با فرماندار ایلینویز که به طرح ریزی فروش کرسی خالی اوباما منجر شود نداشته اند. علاوه بر اوباما، امانوئل و والری جارت یکی دیگر از مشاوران اوباما نیز طی چند روز گذشته توسط بازجویان دفتر دادستانی آمریکا در شیکاگو در پرونده اتهام علیه فرماندار ایلینویز مورد بازجویی قرار گرفته اند. در حالیکه اوباما برای حضور در کاخ سفید آماده می شود، اتهام علیه فرماندار ایلینویز دردسر جدیدی را برای رئیس جمهور منتخب آمریکا به وجود آورده است.
 2- اجراي حكم اعدام يكي از بستگان مسئولين سابق قضائي، پس از گذشت حدود يك سال از صدور آن، متوقف مانده است. اين فرد كه به جرم قاچاق حدود 80 كيلوگرم هروئين دستگير شده بود، به اعدام محكوم شده بود، همچنان در زندان بسر مي برد. فرد مذكور پيش از اين نيز به اتهام درگيري مسلحانه با مأمورين دستگير گرديده، اما قبل از مجازات آزاد شده بود. مطابق با قانون، مجازات قاچاق بيش از 50 گرم هروئين اعدام مي باشد. گفته مي شود خانواده اين فرد در تلاش براي آزادي وي مي باشند. در این حال با تحقیقات تکمیلی مشخص شد عدم اجرای حکم اعدام فرد مذکور به دلیل قرار گرفتن نامبرده در فهرست درخواست تخفیف مجازات از سوی رییس قوه قضاییه به رهبر انقلاب بوده است. پیش از این هم مجازات صدها تن از محکومان مواد مخدر با عفو رهبری با یک درجه تخفیف از اعدام به حبس ابد تقلیل یافته است. گفته می شود مادر محکوم مذکور در ملاقات مردمی با آیت الله شاهرودی، این درخواست عفو را مطرح کرده که مورد توافق رییس دستگاه قضایی قرار گرفته است.

5 احتمال درباره نسبت خاتمی با شاه سلطان حسین و چه گوارا

اندکی پس از آنكه رهبر انقلاب در جمع دانشجويان دانشگاه علم و صنعت در خصوص مضرات حضور شاه سلطان حسين ها در راس حکومت، مطالبی را بيان نمود، روزنامه کیهان هر چند ظاهرا این گزینه که مدنظر رهبری از شاه سلطان حسین ها، کسانی چون خاتمی بوده را رد کرد و حتی گفت که اصلاح طلبان، خاتمی را مصداق شاه سلطان حسین می دانند ولی در واقع این بحث را دامن زد.  اما در همین روزها که خاتمی هم واکنش عتاب آلود نشان داد و گفت مگر رهبری خودشان نمی توانند منظورشان را بگویند که دیگران تفسیر عجیب و غریب از حرفهایشان می کنند، به ناگاه رامین، از مشاوران ذی نفوذ احمدی نژاد به خاتمی نامه نوشت که آقا! ظرفیت وجودی و موقعیت ممتاز شما از شخصیتی فراملی مانند «ارنستو چه گوارا» بیشتر اگر نباشد، حتماً كمتر نیست. شما نباید کاندید شوید و از توان بین المللی خود برای تبیین اهداف انقلاب اسلامی استفاده کنید و در کنار سید حسن نصرالله می توانید کارها بکنید. خوب! اینکه در طول یک هفته، سید محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق و رقیب بالقوه احمدی نژاد در انتخابات آینده، القاب متنوعی از شاه سلطان حسین تا چه گوارا و سید حسن نصرالله را به خود می گیرد، نشان دهنده چه چیزی است: الف: این تعابیر بازتابی از رفتارهای خاتمی است: بارزترین صفت شاه سلطان حسین، ترسویی، آسایش طلبی و بی کفایتی او بوده و به همین دلایل همواره منفور تاریخ شده است. چه گوارا و سید حسن نصرالله صفاتی عکس وی داشته اند و همچنین بسیار محبوب بوده اند. البته به همان اندازه که شاه سلطان حسین در حرمسرا می غلتیده است، چه گوارا نیز با دخترکان آمریکای جنوبی و لاتین، رقصیده و چرخیده است. آیا این صفات نسبتی به خاتمی دارند. در نگاه برخی اصولگرایان خاتمی، بی کفایت و منفور بوده است. پس او شاه سلطان حسین است. در نگاه اصلاح طلبان او، با کفایت و محبوب بوده است. پس او چه گواراست. از این دست تحلیل ها بسیار می توان کرد. همچنین که برخی مرتب با انتشار فیلم و عکس هایی از خاتمی که با دختران دست داده است، بازوی دختری را فشار داده است و ...، وجه سوم شاه سلطان حسین و یا چه گوارا را هم بدو می چسباندند. البته یادمان نرود که در میان عوام و حتی اصلاح طلبان به طور معمول در مورد ترسو بودن خاتمی اجماع نظر وجود داشت ولی این نقطه ضعف هیچگاه سبب منفور شدن و یا تلقی بی کفایتی او نشد، بلکه به عنوان صفتی ژنتیک و یزدی بودن او مدنظر قرار داده شد. ب: سردرگمی مخالفان: برچسب های متفاوتی که مخالفان خاتمی برایش طراحی می کنند، نشان از اوج سردرگمی بسیار مخالفان خاتمی دارد. اینکه او را تحقیر می کنند و یا مایه مباهات می دانند، نشان می دهد که واقعا حامیان احمدی نژاد و حتی تیم کیهان نمی دانند که با پدیده خاتمی چه کنند. خاتمی 76 پدیده ای ناشناخته بود و اساسا مهره ای برای گرم کردن تنور انتخابات برشمرده می شد، ولی خاتمی 87، پدیده ای شناخته شده است که حضور علاوه بر گرم کردن تنور انتخابات، همه رشته های اصولگرایان را پنبه می سازد. در مقابله با این پدیده مسلم است که سردرگمی ها اینگونه عیان شود و البته ادامه یابد. احتمالات : 1- این برچسب ها ادامه خواهد یافت. خاتمی قبلا به گورباچف و یا یلستین بودن هم مشهور شده بود. او عادت کرده است، مخالفان هم عادت کرده اند. 2- خاتمی برای اینکه ثابت کند، شاه سلطان حسین نیست، کاندید می شود و مانند یک چه گوارا، رای می آورد. 3-خاتمی برای اینکه ثابت کند شاه سلطان حسین نیست، کاندید می شود، ولی همانگونه که شاه سلطان حسین از محمود افغان شکست خورد، به سختی شکست می خورد، نسل اصلاح طلبان پیشگام منقرض و خاتمی منفور می شود. 4- خاتمی کاندید می شود، همانگونه که شاه سلطان حسین از محمود افغان شکست خورد، به سختی شکست می خورد، ولی مانند چه گوارا محبوب باقی می ماند.5- خاتمی برای اینکه اثبات نشود، شاه سلطان حسین است و مانند چه گوارا محبوب باقی بماند، کاندیدا نمی شود؟ شما کدام گزینه را انتخاب می کنید؟

درباره هدف های یک وسیله

نوشته قبلی من درباره لنگه کفش خبرنگار عراقی با مخالفت اکثریت خوانندگان روبرو شد. اما چند نکته: الف: من اعتقاد دارم که هر کس باید واکنش متناسب با شان و جایگاه خویش نشان دهد، به همین دلیل ساده با پرتاب لنگه کفش از جانب یک خبرنگار مخالفم، نه به دلیل دفاع از بوش. ب: حفظ حرمت یک شخصیت عالیرتبه قانونی که همراه با رئیس جمهور کشور میزبان در کنفرانس خبری شرکت کرده است را بدیهی می دانم. دقت کنید که ما درباره یک عمل انجام شده صحبت می کنیم، نه افراد، که مثلا بخواهیم بوش و احمدی نژاد را مقایسه کنیم. پس هدف، وسیله را توجیه نمی کند. اگر چنین نیست، پس ما هم نباید اگر احتمالا در ماه های آینده مثلا مجاهدین خلق در یک سفر خارجی احمدی نژاد به سوی او لنگه کفش پرت کردند، ناراحت شویم. چون آنها هم استدلال های خاص خودشان را دارند، مانند اتفاقی که در دانشگاه کالیفرنیا برای احمدی نژاد افتاد و البته که نادرست بود. ج: قبل از حمله بوش به عراق، چه کسی بر عراق حکومت می کرد؟ صدام حسین. مردی که هنوز گورهای دسته جمعی  ناشی از جنایاتش در عراق کشف می شود. حمله به شیعیان بصره، بمباران شیمایی حلبچه و ... را یادتان هست. قربانی شدن کردها و سالها رنج و شکنجه اسرای ایرانی. این خبرنگار که اکنون سمبل آزادیخواهی و مردانگی شده است، آن زمان  کجا بود و چه می کرد؟ برگه ای اعتراض از او بر جای مانده است. اساسا جرات و یا حق اعتراض داشت؟ ... در این باره بیشتر فکر کنیم.

چرا؟

امروز ساعت 14، خبر اول تلویزیون ماجرای پرتاب کفش از سوی یک خبرنگار عراقی به بوش بود، با ذوق زدگی خاص. نمی دانم ما که از حملات لفظی رئیس دانشگاه کلمبیا به احمدی نژاد آنچنان به خشم آمده بودیم، چرا از بی احترامی به یک رئیس جمهور دیگر، اینچنین به وجد آمده ایم؟

سفره مشروعیت دوباره پهن شده است؟

وقتی سه سال است که دل قالیباف لک زده برای یک بار دعوت شدن به هیئت دولت، وقتی به قول حائری شیرازی، اگر هاشمی رفسنجانی نبود، احمدی نژاد ریشه دانشگاه آزاد را زده بود، وقتی کروبی حتی در پیام تسلیتش برای احمدی نژاد، او را رئیس جمهور خطاب نمی کند، وقتی خاتمی از سر بی خانمانی و فشار دولتی ها، به حسن خمینی پناه می برد و ...، دولت وحدت ملی چه صیغه ای است دیگر؟عجب بساطی پهن کرده است این علی لاریجانی، به پشت گرمی ناطق نوری... 

البته شاید لایه هایی از اصولگرایان که به ستوه آمدن همگانی از احمدی نژاد و دار و دسته اش را شنیده و دیده اند، به دو سو پالس می فرستند. پالس اول به لایه های بالاتر نظام است، که اگر ما باشیم، می توانیم بسیاری از خودی و غیر خودی را زیر عبای خویش جمع کنیم و عمر حکومت دراز و درازتر نماییم. و پالس دیگر برای پائین دستی های بخصوص لایه های غیرخودی، که ایها الناس اگر ما باشیم، سهم شما هم از حکومت داری بیشتر و وسعیتر است. به عبارت دقیق تر، لاریجانی و ناطق نوری، برای خود مشروعیت جمع می کنند، به بالادستی ها و پایین دستی ها هم امید برای مشروعیت بیشتر می دهند. چنین سیاستی البته بیشتر به کار دورانی می آید که اصل بر بقا باشد...

شاید هم تفکر احمدی نژادی در حال رسوخ و نفوذ در همه لایه های بالادستی نظام است و لایه هایی که ناطق و لاریجانی سمبلش هستند، برای بقای خویش این سفره را پهن کرده اند. این سویه تحلیل البته  اینگونه تلاش ها را تهدید آمیز جلوه می دهد، اینکه به برخی بالادستی ها بگویند که با ما چقدر وسیع هستید و بی ما، چقدر تنها... 

کجایی کدخدا؟

محمد قوچانی در هفته نامه مرحوم شده شهروند امروز، مرتب دنبال اوبامای ایران و اصلاح طلبان می گشت و چند سرمقاله هم در این باب نگاشت. در میان اصلاح طلبان هم گرایش هایی اینچنین - البته نه  چندان منطبق با استدلال های قوچانی - دیده می شود. مانند اشاراتی که برای آمدن سید حسن خمینی می شود، یا درخواست هایی که از میرحسین موسوی و حتی محمد خاتمی _ از حیث توانانی جذب رای - می شود. اما امروز سخنان آیت الله محمد یزدی، رئیس جامعه مدرسین قم ( یکی از کانون های مهم تصمیم گیری در جناح اصولگرا) را می خواندم. درباره عبور از دولت احمدی نژاد حرف زده بود. خیلی صریح و روشن گفته بود: "دفاعيات مقام معظم رهبري از دولت نهم در حدي است كه عبور از آن را مجاز نمي‌دانيم و با توجه به مسائل و افراد موجود دليلي براي عبور از احمدي‌نژاد نداريم." همین استدلال حتما مورد توجه بخش وسیعی از اصولگرایان در آینده هم قرار خواهد گرفت. به عبارت بهتر، سیاست ورزی در ایران  حداقل در چندماه آینده و برای انتخابات  88، اوباما نمی خواهد، شاقول می خواهد، نصب العین و یا کدخدا. به نظر می رسد بخش مهمی از اصولگرایان اکنون چنین چیزی دارند و یا اینکه در دقیقه 90 از آن برخودار خواهند شد، به دلخواه و یا اجبار. دعوای درونی و بیرونی هم بیشتر برای اثبات مهم بودن و امتیاز گرفتن است. اما شاقول اصلاح طلبان کجاست؟ کیست؟ نه اینکه اصل ماجرا  و چنین  فرایندی در  عالم سیاست درست است ولی در فضای قبیله ای سیاست این دیار، واقعیت همین است. باید کدخدا را پیدا کرد، نه اوباما.

چراغ حاج سعید، هنوز روشن است؟

ماجرا از مجید شریف شروع شد. 27 آبان 1377 ناپدید و یا درست تر اینکه سر به نیست شد، نویسنده بود و آزاده. چند روز بعد، نیمه شب شنبه 30 آبان، داريوش فروهر و همسرش، پروانه اسکندري، در خانه شان، کارد آجین شدند. مهاجمان، بیش از 50 ضربه کارد به تن داریوش و پروانه زده بودند. داریوش رهبر حزب ملت ایران بود. او روزگاری در دولت موقت بود و قبل از آن از مبارزان انقلاب. پنجشنبه 12 آذر، نوبت به  محمد مختاري، عضو کانون نويسندگان، رسید. ناپديد و روز بعد جسد او در پشت کارخانه سيمان شهر ري پيدا شد. 18 آذر  جسد محمد جعفر پوينده، عضو ديگر کانون نويسندگان، پيدا شد. در همان روزها، خاتمي، کميته ويژه‌اي را براي تحقيق درباره جنایاتی که «قتل‌هاي زنجيره‌اي» نام گرفته بود، تشکيل داد. اندکی بعد روزنامه سلام خبر داد که گویا برخی خودی ها این کار را کرده اند. در 12 دي همان سال، سيد مصطفي کاظمي (موسوي) و مهرداد عاليخاني (صادق)، دو تن از مقامات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، به اتهام هدايت اين قتل‌ها دستگير شدند. 16 دي وزارت اطلاعات با صدور اطلاعيه‌اي قتل‌هاي فوق را کار محفلي خودسر در اين وزارتخانه اعلام کرد. 5 بهمن، سعيد امامي (اسلامي)، معاون پيشين امنيت وزارت اطلاعات و مشاور وقت وزير اطلاعات، دستگير شد. 20 بهمن، آيت‌الله دري نجف‌آبادي، وزير اطلاعات، استعفا داد. 26 خرداد 78، سعيد امامي با خوردن داروي نظافت در حمام بازداشتگاه اقدام به خودکشي کرد و 29 خرداد در بيمارستان درگذشت. همان روزها حجه الاسلام روح الله حسینیان که اکنون نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی است و روزگاری از عناصر مهم وزارت اطلاعات بود، در برنامه معروف چراغ گفت: دوم خردادی ها حاج سعید را کشتند تا دست دوستانشان یعنی موسوی و عالیخانی رو نشود. او مرگ را حق فروهر، پوینده، مختاری و شریف دانست...

 و هنوز که هنوز است، معمای قتل های زنجیره ای بر جای مانده است.   ناصر زرافشان، وکیل خانواده فروهرها هم که چیزهایی سر درآورد، روانه زندان اوین شد......

نمی دانم چه کسی، چه روزی می تواند این لکه را از دامن وزارت اطلاعات پاک کند، ولی می دانم هیچ کس نمی تواند یاد کشتگان قتل های زنجیره ای را از ذهن آزادیخواهان پاک کند. یاد فروهر و پروانه که نجابت و اصالتشان، ایرانی بودن را معنا می بخشید، شریف، مختاری و پوینده که تلاش های ناتمامشان در حوزه نشر و فرهنگ، روشنی بخش دل های بسیار بود.

آری! قصه پر غصه ای است، قصه ننگی که این بار نه با رنگ، که قرار شد با واجبی پاکش کنند... اما حتی اگر تاکنون هم چراغ سعید امامی روشن باشد، فریاد استوار داریوش فروهر هم همواره در گوش آزادی خواهان این دیار می پیچد. یاد پروانه هم باقی است. مختاری همچنان خوانده می شود، شریف را کسی فراموش نمی کند و پوینده، همیشه پوینده است.

چند خط خاطره

چند روزی جشنواره مطبوعات بودم، به عنوان عضو ستاد خبری جشنواره گزارش تهیه می کردم. تجربه خوبی بود. جشنواره هم خوب بود. چهره های سیاسی، ورزشی، مطبوعاتی بسیاری آمده بودند. از جشنواره چند خاطره حاشیه ای در ذهنم مانده:
1- پیرمردی یقه کروبی را چسبیده بود که آقا سوال شرعی دارم. بنده خدا کروبی بالاخره ناچار به پاسخگویی شد. پیرمرد گفت: اگر خاتمی بیاید، کنار می روی؟
2- مرد جوانی پی لنکرانی می دوید و فریاد می زد: آقای وزیر، تو چرا همیشه خاکستری می پوشی، ناسلامتی وزیر بهداشتی، شاد بپوش.
3- در دیدار صفار هرندی با مدیرمسئولان نشریات خارجی، خبرنگار بوستون کلاب پرسید که چرا خبرنگاران ایرانی که برای پوشش انتخابات راهی آمریکا بوده اند را در فرودگاه امام متوقف کرده اید؟ وزیر ارشاد هم خودش به کوچه علی چپ زد و کلی از آمریکا انتقاد کرد که چرا علیرغم اینکه درباره دموکراسی داد و فریاد می کند، با خبرنگاران ایرانی بد برخورد می کند.
4- وقتی بلندگو نام میهمانان جشنواره را می خواند و مثلا می گفت آقای دکتر جهرمی، مهندس جوانفکر و ...، پچ پچ درباره مدرک و کردان بالا می گرفت. این مارک بدجوری به پیشانی دولت احمدی نژاد چسبیده است. کما اینکه شریعتمداری هم در غرفه کیهان هرچه کرد، نتوانست حداقل توضیحی درباره رفتار احمدی نژاد بدهد.
5- استقبال چهره های سیاسی از جشنواره فوق العاده بود. کلی هم وقت می گذاشتند. پور محمدی و کروبی چند ساعت بودند و کلی مصاحبه کردند. جهرمی، بهبهانی، زاهدی، لنکرانی، تاج زاده، محمد رضا خاتمی، جوانفکر، الهام، بسیاری از نمایندگان مجلس، محصولی، فتاح، شریعتمداری، مرعشی، حبیبی، دعایی، فرزندان هاشمی رفسنجانی، عطریانفر، توکلی، زیباکلام، افروغ، هادی ساعی، امیر رضا خادم، کلهر، مجید مجیدی، ... از همه قماش آمده بودند.
6- منتقدان دولت در حاشیه بودند. فارس، کیهان، ایران و جام جم میدان داری می کردند. بحث و جدل ها هم شنیدنی و دیدنی بود. یکبار در غرفه روزنامه اعتماد ( یا اعتماد ملی)، بحث و جدل ها به مشت و لگد ختم شد.
7- روز آخر هم احمدی نژاد آمد. روال کار هر روز ساعت 9 صبح بود. آن روز گفتند که ساعت 6:45 بیایید. خواب را ترجیح دادم.

رابطه هاشمی و خاتمی

ماجرای تیتر یک امروز روزنامه وطن امروز گرد و خاکی به پا کرده است. روزنامه حامی احمدی نژاد که در واقع یک کیهان مدرن است، خبر داده که خاتمی پس از جلسه ای 3 ساعته با هاشمی رفسنجانی کاندیداتوری در انتخابات آینده را پذیرفته است. این خبر با عکس معروف انتخاباتی خاتمی و هاشمی هم تزئین شده است. وطن امروز همچنین خبر داده که امین زاده هم رئیس ستاد انتخاباتی خاتمی شده است. اما چرا روزنامه حامی احمدی نژاد، به مدیر مسئولی بذرپاش، همان جوانی که رئیس بسیج دانشجویی بود، مشاور احمدی نژاد در شهرداری تهران شد، مشاور جوان او در کاخ ریاست جمهوری شد، بورسیه دکترا گرفت و رئیس سایپا شد و مجوز یکی از دو روزنامه  سه سال اخیر را هم گرفت، اینگونه به خاتمی می پردازد و خبر آمدن او را تیتر اول می کند. داستان ساده است. حامیان احمدی نژاد باور دارند که هاشمی رفسنجانی هنوز هم در میان عوام دارای سوء شهرت و بدنامی است. کسی که هاشمی از او حمایت کند، در میان عوام به چهره ای وابسته به مافیای اقتصادی، دست های پشت پرده و نیمه پنهان اقتصاد معرفی می شود. در این شرایط پس بهتر است که خاتمی به عنوان مهره هاشمی به مردم معرفی شود تا جو منفی علیه او تشدید شود. طبیعی است که وقتی در ایران، افکار عمومی از انتخاب باراک اوباما به عنوان رئیس جمهور آمریکا استقبال می کند و رویکرد مثبتی به غرب وجود دارد، معرفی خاتمی به عنوان مهره غرب در انتخابات آینده تاکتیک موثر و در عین حال سوخته ای است. پس به همین راحتی جای غرب با هاشمی رفسنجانی در بازی شطرنج حامیان احمدی نژاد عوض می شود. البته نمی دانم نویسندگان این سناریو به این هم فکر کرده بودند که هاشمی رفسنجانی علاوه بر آمریت نزد کارگزارن سازندگی و نزدیکی به لایه هایی از اصلاح طلبان، به عنوان رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و همچنین رئیس مجلس خبرگان رهبری هم مشغول به فعالیت است؟!

به همین سادگی، به همین بدمزگی

شهروند امروز نشریه ای متفاوت بود، بخصوص ترجمه هایش. در حوزه سیاست داخلی، حرف بی سر و ته زیاد می زد ولی در حوزه سیاست بین الملل، علم ، اقتصاد وطنی و فرهنگ و هنر، ترجمه های خوبی و گاه گفتگوهایی خواندنی داشت. چند نفر از دوستانم در شهروند امروز قلم می زدند. متین غفاریان، دبیر سرویس اندیشه بود. امیرحسین تیموری گاهی ترجمه هایش را در حوزه بین الملل می دیدم و چند وقت یکبار هم فرهاد عشوندی در صفحه ورزشی اش می نوشت. برای آنها متاسفم، بخصوص متین غفاریان. برای دیگرانی که به هر نحو در قصابی کردن نشریات شریک هستند، نیز متاسفم. هر چند به قول ابطحی، نایی برای ابراز تاسف باقی نمانده و کماکان به همین سادگی و البته بدمزگی، سر نشریات را می برند.     

کار، کار انگلیسی هاست

نخستین بار کیاسری، نماینده مازندرانی ها بود که اعتراض کرد که چرا برای مدرک وزیر کشور جمهوری اسلامی از کشور استعماری انگلستان استعلام کرده اید و دعوای داخلی به داوری دشمن وا نهاده اید. گمان که یادش رفته بود بزرگانی از همین نظام همین که گلویشان درد می گیرد، تخت بیمارستان های لندن را گرمترین و نرم ترین می یابند و یا اینکه وزارت علوم دولت فخیمه سال هاست که دانشجو بورسیه می کند و راهی دولت های دشمن و فرنگی می سازد. دیروز دکتر محمود احمدی نژاد نیز همین ساز را نواخت و گفت چرا از دولت خارجی برای وزیر کشور اسلامی داوری خواسته اند. ادعای عجیبی است. بسیار کسان از وزرا و مایه افتخارهای نظام، به این می بالند که از دانشگاه های انگلیس و آمریکا فارغ التحصیل شده اند و اینک بزرگان نعل وارونه می زنند. جالب ترین ادعا را اما اینبار قدیری ابیانه افاضه کرده است. او که گفته می شود دکتراي علوم دفاعي استراتژيک با گرايش مديريت استراتژيک و دکتراي معماري با گرايش شهرسازي دارد و از قضا بد نیست درباره مدارکش تحقیقاتی صورت گیرد، ادعا کرده که ترفند اعطای مدرک تقلبی به اصولگرایان یک تاکتیک سازمانهای جاسوسی برای ایجاد رسوایی است. او با طرح این ادعا که  فریفتن افراد مذهبی برای آنها بسیار مشکل است و نمی توانند آنها را به خدمت خود در آورند، پس باید برای آنها رسوایی پیش بیاورند و در زمان مقتضی از آن علیه او و جناحش استفاده نمایند، مدرک آقای علی کردان را در این ارتباط ارزیابی کرده و گفته اگر سازمانهای جاسوسی در اعطای این مدارک جعلی نقشی نداشته اند، دانشگاه آکسفورد باید از جاعل مدرک شکایت کند و همچنین شایعه عزیمت به آمریکا فردی که مدرک به کردان داده است را نشانه ای از درگیری سازمانهای جاسوسی غرب و بویژه سازمان سیا و اینتلیجنت سرویس در اعطای این مدارک با هدف تخریب نیروهای انقلاب باشد. واقعا که! گمانم که برخی عقل را در پستوی خانه اشان جا گذاشته اند. پس با این حساب کل فرایند رشد و وزیر شدن کردان را نیز باید طراحی سازمان سیا و اینتلیجنت سرویس بدانیم. احتمالا این سازمان های جاسوسی کسان دیگری را هم به مقام و منصب رسانیده و می رسانند. از قدیم و ندیم گفته بودند که " کار، کار انگلیسی هاست" ولی باورمان نمی شد. حالا دفعتا موضع روشن شد.

دست ها بالا!

دیشب در فرودگاه شیراز گیر افتادم. ساعت 23 قرار بود با پرواز شرکت کیش ایر به کیش برگردم. اعلام شد که برای هواپیما در فرودگاه تهران مشکل فنی پیش آمده است و پرواز با دو ساعت تاخیر، ساعت 1 بامداد انجام می شود. گویا هواپیما از دبی به تهران رفته بود. ساعت 1 خبری نشد و در نهایت ساعت 2:30 پرواز بامداد پرواز انجام شد. در فرودگاه، مسافران شیراز- تهران هم بدین بلا دچار شده بودند. یکی از خدمه هواپیمایی آسمان می گفت اگر چند ماه دیگر روند تحریم، شدت پیدا کند، انجام بسیاری از پروازهای داخلی غیر ممکن می شود.  در این میانه، پیرزنی هم اعتراض می کرد که ملت خر نیستند و باید مسئولان پاسخگو باشند. و همچنین از قول مادرش که در آمریکا زندگی می کرد، خبر داد که در یکی از پروازهای واشنگتن به کالیفرنیا ( یا جای دیگر)، به خاطر تاخیر  در پرواز، پول بلیط را برگردانده اند و پرواز رایگان شده بود. چه توقعات بجایی! هواپیمایی که ما را به کیش آورد، از کشور اکراین هم اجاره شده بود. خلبانان و خدمه هم اکراینی بودند. از این تجربه ها در یکسال اخیر بسیار داشته ام. امروز صبح اما در روزنامه اقتصاد کیش دیدیم که در تیتر یک، از زبان آقای مددی، مدیرعامل سازمان منطقه آزاد کیش خبر داده بود: "تولیدات ایران در صنعت هواپیماسازی، تحسین جهانیان را در پی داشته است." آقا تو رو خدا، بسه! بنده به عنوان یک عضو کوچک خانواده بزرگ ملت ایران و بر  خلاف نظر  آن پیرزن محترم، اعتراف می کنم که خر هستم! نمی فهم! مگر شما و دوستان بالادستی و پائین دستی چیزی بیشتر از این می خواهید؟اعتراضی هم ندارم، چون از قدیم و ندیم گفته اند که " خلایق، هرچه لایق".

زنده باد استالین

1- حسن رحیم‌پور ازغدی از تئوریسین های حکومت دینی است. به طور مداوم هم تریبون دم دستش هست و از مسجد و دانشگاه گرفته تا جمع مدیران و تلویزیون به اشاعه فکر می پردازد. چند سال قبل هم جریانی در قالب نشریه کتاب نقد راه انداخت، که مقابله ای بود با جریان کیان و عبدالکریم سروش. کتاب نقد دوامی نیاورد، رحیم پور راهش را عوض کرد و فیلسوف شفاهی شد. فیلسوف های شفاهی پس از انقلاب زیاد بوده اند، مثل فردید و یا مصباح یزدی. خوب از این قصه دراز بگذریم! دو روز پیش آقای ازغدی در نشستی با عنوان «اصولگرایی اما كدام اصول؟» که به دعوت بسیج دانشجویی در دانشگاه خواجه نصیر تهران برگزار شد، حرف جالبی زده است. او در واکنش به اعتراض تعدادی از دانشجویان که خبرگزاری فارس آنها را «تعدادی از عناصر طیف غیرقانونی و افراطی علامه دفتر تحكیم وحدت» معرفی کرده ، پس از خطاب کردن معترضان با عناوین لطیفی چون آقای ابله، جاهل، وابسته به قاتلین شهیدانی مانند دستغیب، رجایی، بهشتی و مدنی، اخلال گر و ...، اظهار داشته است: رفتار استالینی یعنی همین كه 10 نفر در مراسمی كه بانیان آن كسان دیگری هستند و موضوع دیگری دارد، وارد شوند و بر خلاف نظر و رای اكثریت جلسه را به هم بزنند.

سوال: در طول 8 سال دولت اصلاحات، در هنگام برگزاری نشست های مشابه، مگر برخی نوچه های فکری و عملیاتی، کاری جز همین می کردند؟در طول این مدت، آیا سابقه ای هست که آقای فیلسوف درباره رفتارهای استالینی اظهارنظری نمایند؟

 راهش پر رهرو باد، مسعود ده نمکی می گفت که اگر روزگاری لازم باشد برای دفاع از عقایدم از طالبان، موشک کاتیوشا می خرم. حالا آقای فیلسوف هم برای لکه دار کردن مخالفان خود، هشت سال تلاش هوادارنش را زیر سوال می برد، آنهم با وام گرفتن از استالین.

یک برند متفاوت

روزنامه خبر جنوب امروز تیتر زده بود که با وجود رقابت شانه به شانه با ژاپن، ایران از راهیابی به شورای امنیت باز ماند. می دانید که در جریان رای گیری، ژاپن 158 رای آورد و ایران 32 رای. با خودم گفتم عجب رویی، اختلاف 126 رای، یعنی رقابت شانه به شانه. خبر دوم جالب تر بود. مدیرعامل هواپیمایی ایران چندی پیش گله کرده بود که خلبانان ایرانی به علت نداشتن درآمد کافی، راهی کشورهای خلیج فارس می شوند و با کمبود نیروی متخصص، در حوزه پرواز های داخلی مشکل داریم و اوضاع بهم ریخته است. خوب! ایران ماهی 4000 دلار می دهد، مثلا امارات ماهی 12000 دلار، ملت هم که مغز خر نخورده اند، می روند دنبال پول بیشتر و جای راحت تر. جهرمی؛ وزیر کار و امور اجتماعی اما در پاسخ به پرسشی در همین زمینه گفته بود که این خیلی خوب است و نشان می دهد ما علاوه بر تامین نیازهای داخلی، می توانیم نیاز بازارهای خارجی را تامین کنیم و تاکید کرده بود که باید این روند ادامه پیدا کند.

پیشنهاد

جایزه ای ملی و یا بین المللی، در حد اسکار با عنوان "سنگ پای طلایی قزوین" طراحی و تا عمر سیاسی – اجرایی برخی تمام نشده است، از فعالیت های ارزنده آنها در این زمینه  تقدیر شود.

از دهه شصت

محسن نامجو از دهه شصت می خواند.

انالله و انااليه راجعون

از سر علاقمندي،‌ چند روزي است كه اتفاقات بازارهاي جهاني را پيگيري مي كنم. رخدادهاي بهت آوري كه در 70 سال گذشته بي سابقه بوده اند،‌ جهان را در نگراني عميقي فرو برده است. ارزش سهام كاهش هاي جهشي دارد و گاه داستان به تعطيلي بازارهاي بورس مي انجامد، مثل بورس مسكو. شرق و غرب، ضعيف و قوي،‌ كافر و مسلمان هم ندارد،‌ موج همه را در كام خود فرو برده است. در اين ميانه اما داستان بازارهاي ايران خواندني است. تكان چنداني نخورده اند. انگار نه انگار كه در دنيا اينهمه اتفاق افتاده است. اين بيخيالي از سر ثبات و يا قدرت نيست. هديه و صدقه ايزوله بودن است. خوب! ما در اين بازي شركت نداريم كه نتيجه اش نگران و يا خوشحالمان كند. خدايي در اين يك مورد تلاش هاي شبانه روز دولتي ها بخصوص دولت نهم- عسگراولادي در مصاحبه با جام گفته دولت بني صدر هم دولت بوده و بايد بگوئيم دولت دهم- براي كشور فايده داشته و اقتصاد بيمار ايران فعلا از مزاياي عفونت هاي فعلي در امان مانده است. همين آقاي عسگراولادي در مصاحبه اش درباره طرح كذايي تحول اقتصادي گفته براي اجراي اين طرح، احمدي نژاد و رفقايش اينكاره نيستند. بر خلاف ايده ايشان بايد اذعان كرد كه رئيس جمهور ماورايي و حواريون زشت و زيبايش، بدجوري اينكاره اند. اين كار يعني بزرگترين مسابقه هدر دادن سرمايه ملي ايرانيان،‌ به هم ريختن شالوده اقتصادي و دور ترين شدن ساختار و فضاي اقتصادي از هرگونه برنامه كارشناسي و ساز و كار علمي و در نهايت گسترش و نهادينگي فرهنگ جيره خواري، كه اين بزرگواران، استادش هستند و براي اجرايي كردنش شب و روز نمي شناسند. يادش بخير مشايي عزيز،‌ مي گفت كه اسرائيل مرده، فقط تشيع جنازه اش را عقب انداخته اند. فكر مي كنم اگر جاي دو كلمه اقتصاد ايران و اسرائيل را عوض كنيم، جمله مناسب و درست تر مي شود.

شنیدنی ترین

شنیدنی ترین

Quiciste : ترانه فارسی - اسپانیایی، با اجرای مشترک شاهکار بینش پژوه و یک خواننده روسی.


از این بیشتر، آقای مهاجرانی!

عطاالله مهاجرانی، آدمی است به اندازه کافی دوست داشتنی و نوشته هایش همیشه خواندنی. وزیر ارشاد دولت خاتمی بود و با پشتوانه هایی چون بورقانی زنده یاد، جوانه هایی ماندگار در باغ فرهنگ و ادب ایران رویاند. هنوز هم بسیاری از کتاب های خواندنی که گوشه کتابخانه ایرانی ها جاخوش کرده است، یادگار دوره عطاالله است. پس از روزگاری، پس از فشار بسیار و با مکر و ترفند گونه گون، کار به جایی رساند که او عطای وطن به لقایش بخشید و راهی فرنگستان شد. در غربت علیرغم اینکه روزهای نخست  خبرها رسید او در بنیادی بنام، همراه ماهاتیر محمد مالزیایی تبار است و تصور می شد که نقشی شایسته و فعال در حوزه بین الملل بر عهده خواهد گرفت - منظورم نهادهای مدنی است و فضای غیردولتی-، اندک اندک مثنوی خوانی پیشه کرد، مکتوب نوشت و چندی است که در شهروند امروز، درس زندگی می دهد. گمانم اما این است که زور او بیشتر از اینهاست. شاید هم همانگونه که روزگاری در مراسم تودیع بورقانی گفت، این کارها را چریک بازی بداند...
خواندن متن های مهاجرانی، هنوز روان ها را سیراب می کند و شوق خواندن را جانی تازه می بخشد ولی آیا برای او همین کافی است؟ این پرسش درباره بسیای از مهاجران دیگر هم صدق می کند. تا هستند نوای دلگیری و اعتراضشان گوش فلک کر می کند و چون می روند، گویا بهشت موعود را دریافته اند و زمینیان به درک. نه اینکه این جمع شدن هیبتی اپوزیسیون به خود گیرد و یا صرفا کار سیاسی بکند - که شاید هم بگیرد و بشود و اتفاقا وجود یک اپوزیسیون اندیشمند می تواند مایه برکت بسیار باشد و از خسارت های آینده و ظهور مدعیان قلابی پرشمار جلوگیری کند-، بلکه منظورم عملگرا نبودن ایرانی مابانه است که در درون و برون وطن هم فرقی ندارد، و البته برای آقای مهاجرانی، گویا وقتی که برون رفتند، این صابون به تنشان خورد. و همچنین نظر  دارم به کار جمعی نکردن، به خود اندیشیدن و در خود بودن ذاتی ما. در این باره حرف بسیار است و از ملل گوناگون که اقلیت مهاجرشان، چه خدمت ها به وطن و مردم کرده اند، شاهد بی شمار.

بی شرمی همچنان ادامه دارد

در آستانی فصلی تازه در زندگی، احساسی مبهم و پیچیده ای دارم. پائیز همواره فصل خزان بوده است، چه در طبعیت، چه در زندگی. در این اندیشه ام که آیا می شود پائیز را بهار کرد و یا اینکه شروعی بهاری داشت، چیزی مثل رفتن بچه های کلاس اول به مدرسه. اما مرور خاطره هایی که اینک مثل برگ های خزان زده، زشت و خشک، کاری جز خش خش کردن بلد نیستند، انبوه تلاش هایی که فرجامی جز شکست نیافته اند، گونی گونی رویاهای خیس خورده که بوی فراموشی گرفته اند، یادم می آورند که هی فلانی! شاید دیگر دیر شده باشد...

از روزهای زشت و سیاه زیستن کودکانه در کوچه های خاکی دارقوزآبادی در میانه کوه های زاگرس تا تلخی تمام عیار زیستن کنونی که در دیواری عمیق و آبکی محصور شده است، از روزگار نادانی و مشتاقی نوجوانی، همه زجرهایی که برای خواندن و فهمیدن چشیده ای تا اینک که می فهمی باید چشم دلت را باید به تماشای همه سیاهی ها و تباهی هایی که به نام دین، آزادی، عدالت و یا مردم جلوه گری می کنند، عادت دهی و یا زبان در کام گیری و از سیاه کاری ریزه خواران سلطنت جادوگرانه سوداگرانی که تار و پود زندگی بسیاری را از هم گسسته و زندان، فقر، فحشا، آوارگی، شکنجه، تبعید و یا مرگ به یادگار گذارده اند، هیچ نگویی، همه و مدام تلنگرت می زنند که هی فلانی! چه فایده ای دارد....

دیر بازی است که از زبان شاملو خوانده ام:

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلندای کاج خشک کوچه بن بست

.......

.......

.......

.......

 

تبصره:

تا اطلاع ثانوی، بی شرمی همچنان ادامه دارد...

سنگ دستشوئی

امیر نادری در حاشیه فستیوال فیلم ونیز ، در گفتگو با پرویز نوری گفته بود: "بیست سال پیش در آمریکا، توی دستشوئی، دو دستی کوبیدم تو سرم که احمق باید انگلیسی یاد بگیری تا بفهمی و بفهمانی." شما فکر می کنید که منهم می توانم مثل امیر نادری بفهم. باید یک سنگ دستشویی پیدا کنم.