عصرها با غریبه ها

عصرها، مردان نیمه برهنه، ستبر و خالکوبی شده استرالیایی، تخته های موج سواری را می بندند به موتور، و با زن های گنده و پرچربی و دخترانی خوش تراش، کافه های ساحلی و غیرساحلی بالی را اشغال می کنند، با لذت وافر از تماشای رگبی، آبجوخوری هم مزه شان است، زبان فحش آلودی هم دارند، البته لذت فحش ها را با این لهجه قهوه ای شان، خوب درک نمی کنم. اغلب وسط جمع شان که می روم، احساس غربت می کنم، به جسم و ذهن. این نخستین بار است که در سرزمینی، نه به خاطر ساکنانش، که به خاطر مسافرانش، احساس بیگانگی می کنم. با این حال، خوشی بی نظیری دارند، دور از رنج های معمول جهان، نمی دانم برآمده از جغرافیاست یا چون در سفرند، اینطورین، ولی در کل، به قول یزدی ها، خیلی خَشَن.

فقط باید خوندش

نمی تونم نگاه بی نظیر "لونا شاد" به زندگی رو رو تحسین نکنم ولی واقعا شوکه، گیج و منگ هستم بابت خوندن این مطلبش، نمی دونم باید چی نوشت، فقط باید خوندش این 500 کلمه رو:

اونهائی که من را خوب میشناسن میدونن که بنده به هیچ عنوان اهل برنامه ریزی و دور اندیشی نیستم و این خصوصیت افتضاح بیشتراز یکبار من را به باد داده. از طرف دیگری هم همین خصوصیت افتضاح که از مامانم به ارث بردم بدون تردید باعث شده که من بیشتر از هر کسی توی زندگی به بزرگترین آرزوم رسیده باشم و اون هم اینه که آلان چند ساله که میگم هر لحظه که مرگ بیاد به سراغم میتونم بگم که من هر کاری که دلم میخواسته توی این زندگی کردم و هر چی که دلم میخواسته داشتم و هر چیزی که دلم میخواسته ،خوردم و هر آنجا که دلم میخواسته رفتم و کلی بهم خوش گذشته و بهترین دوستای جهان را داشتم چون همش بدون برنامه ریزی و حسابگری بوده. نوشتن اینجوری هم کار ساده ای نیست، من که نویسنده نیستم با تصاویری که میگیرم بهتر خودم را بیان میکنم، اما نوشتنن و شروع کردن این بلاگ دلیل داره، شاید به زودی و برای مدتی نتونم دوربین بگیرم دستم شاید خیلی حال و حوصله ی حرف زدن هم نداشته باشم و مهمتر از همه اینکه این اتفاق جدیده که برام افتاده نوشتن را بیشتر میطلبه حتی به فارسی الکن من ، و دلم میخواست این روزها و این حالهای این روزها را اینجوری با شما تقسیم کنم. دو روز پیش وقتی توی مطب دکتره با خونسردی تمام داشت میگفت که این غده توی سینه ی راستم سرطانیه مثل بز نگاهش میکردم و مغزم منجمد شده بود بعد از ده ثانیه دیگه نمیفهمیدم چی میگه صداش اکو داشت چشمام هم داشت همه جا را تار میدید و تازه همش ازم سوال میکرد یه بند و پشت سر هم، شغلتون چیه، از نظر مالی باید برنامه ریزی کنید چون تا آخر امسال درگیرخواهید بود، هر سفری دارید همین الآن کنسل کنید چون فورا باید آزمایشها و شیمی درمانی را شروع کنید، غده بزرگه و خشن، پدر مادرتون کجان، کسی هست ازتون مراقبت کنه، وسط این سوالها فقط یکیش حال منو گرفت اون قسمتش باید سفرهامو کنسل کنم، ای وااااای یعنی باز من یه جا زندانی شدم، اه، سر این بود یهو اشکم ریخت با کلی خجالت، زن خرس گنده، کلی خودمو نشگون گرفتم که گریه نیاد ولی نتونستم. دکتره هم خونسرد کلینکس را از جیبش در آورد و به حرفاش ادامه داد، گفت امیدوارم که پروژه ی بچه دار شدن نداشته باشی چون برای یک مدت تخمدونات میخوابن، سرم بلند کردم گفتم تخمدونای من خیلی وقته خوابیدن و توی دلم گفتم اینو دلش خوشه، چه زندگی احمقانه ای واقعا فکر کن تا چند دقیقه قبلش همه چیز یه رنگ دیگه ای داشت، یه ریتم دیگه ای بعد یهو همه چیز ایستاد و به گه رفت، حالا از کجا شروع کنم به کی بگم به کی نگم به مامانم چی بگم، وای به سحر چه جوری بگم سحر از همه سخت تره، از مطب دکتره فرستادنم پیش جراحه برای آزمایش اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم پیش اون فکر کنم یک پرستار خیلی مهربون دستم را گرفت برد. جراحه ولی سوالهای باحالتری میکرد، سایز سوتین، ای ول اینارو دربیارن دو تا گنده میذارم جاش بلکه آینده ام عوض بشه. از بیمارستان که اومدم بیرون یک راست رفتم توی گلفروشی یک عالمه گلهای بهاری خریدم، اومدم خونه زنگ زدم به ساندرین گفتم من سرطان گرفتم بیا بریم با هم جشن بگیرم امشب شامپانی و صدف مهمون من، اومدم دم کمد لباس یک لباسی که خریده بودم برای یه روزی اگر یه جایی خبری بود و این حرفا، پوشیدم به خودم گفتم جا و خبر همین جا است همین الان شاید دیگه فرصت نشه.

یک شب بد

دیشب سختی را گذراندم. یک خانواده پنج نفره ایرانی (یک زن و بچه پنج ساله اش و سه مرد) می خواستند بیایند بالی اندونزی، در فرودگاه گیر افتاده بودند. هدف شان رفتن قاچاقی بود به استرالیا، کلی کنسرو و نان همراه خودشان آورده بودند و همین باعث مشکوک شدن ماموران شده بود. زبان هم هیچکدام شان بلد نبودند، حتی چند کلمه معمولی. ماموران مهاجرت ابتدا گفته بودند 8000 دلار می گیرند و اجازه می دهند رد شوند، اینها گفته بودند 4000 دلار. معامله جور نشد، با زبان الکن، چند دقیقه ای با ماموران صحبت کردم ولی بی فایده بود. به جز این خانواده، دو ایرانی دیگر را بلافاصله برگردانده بودند و این ها را بردند در یک مکان موقت که 12 ساعت بعد برگردانند. نفهمیدم سرنوشت شان به کجا کشید و الان کجا هستند ولی واقعا وضعیت دشواری بود، به خصوص مادر جوان و بچه خردسالش.