زندگی
برگشتم مالزي، ويزا بهم ندادن، يعني ٧ روز بيشتر ندادن. انگار توفيق نداريم بيش از شش ماه بمونيم، شايد هم راهي پيدا شد، فعلا بين چند راهي مالزي، سنگاپور، تركيه و ارمنستان گير كردم. تازه موبايلم هم خراب شد، باتري لپ تاپم هم، فعلا ٢٠٠ رينگيت خرج انداختن رو دست ولي هنوز موبايل خرابه. خلاصه روز خوبي نبود امروز. زندگي گاهي پيچيده مي شود.
ديروز كلي احساس پيشرفت كردم. هم اتاقي استراليايي تا حالا پسته نخورده بود، بهش ياد دادم و كلي خوشش اومد و از مزه آجيل ايراني تعريف كرد. امروز اومد درباره كارش صحبت كرد، يه جور تور ليدره. يه سايت شخصي داره، سي، چهل تا هتل تو كشورهاي مختلف طرف حسابش هستن، بيشتر شرق آسيا. اون مسافر جور مي كنه واسه هتل ها و همه كارها هم آنلاين انجام ميشه. به كشورهاي مختلف هم سفر مي كنه واسه بازاريابي، هم سفر، هم تجارت. الان از فيليپين اومده و داره ميره بالي. بليط برگشت مالزي مي خواستم، بهش گفتم واسه ام آنلاين بخره، گفت خيلي راحته كه، خودت انجام بده. با اندكي سرخ و سفيدشدن گفتم كارت اعتباري ندارم، خيلي از ايراني هاي مسافر و حتي خارج نشين ندارن، به خصوص بعد از تحريم ها كه كار سخت تر شده. گفت نمي فهمم چطوري ميشه كار و زندگي كرد با اين شرايط. بازم احساس پيشرفت كردم كه ما مي تونيم زندگي و كار كنيم حتي تو اين شرايط. دوباره براش پسته آوردم كه اونم مثل من خوشحال باشه. ...
مالزي اين روزها ميزبان مسابقات قهرماني فرمول يك جهان بود، رويدادي كه چه اهل پيست باشي و چه مثل من نوعي، شعورت نرسد، تماشاگري اش خوشايند و از آن دست تجربه هاي به ياد ماندني است. قيمت بليط هايش مختلف بود ولي آني كه مي شد خوب لذت ببري، ١٢٠٠ رينگيت بود. به قيمت الان، فكر كنم مي شود حدود يك ميليون و چهارصد هزار تومان. عدد گنده اي است و دست و پاي آدم را مي بندد، نصف اين هم بود، سخت بود. اين چندمين بار است كه فقير بودن پول ملي باعث مي شود از پيونديافتن با تجربه هاي جهاني در حوزه هاي مختلف باز بمانم و به تجربه هاي محلي بسنده كنم. معلوم است كه اين رويه در كل، معني اش فقير ماندن اجتماعي، فرهنگي و شخصيتي است. كلا اينكه مي گويند ايراني خيلي جاها كه مي رود ايراني مي ماند، يكي از معاني اش همين است، مخصوصا سال هاي اخير كه فروپاشي نسبي اقتصادي هم ياريگر شده و كثيري از ايرانيان فرومانده اند در درك، تجربه و خاطره محلي خويش، به اسم مهر وطن و اين چيزها. البته وطن عزيز هم ول نمي كند، هر جا مي رويم، بركت و بيشتر نكبتش جاري است، كاش بكشد بيرون از ما اين وطن جان.
ارمیا و ندا نماد دو نسل هستند. ارمیای صورت شرقی، محجبه بودنش از همان آغاز حاشیه ساز شد. نمی رقصید، با مردی دست نمی داد، مردی را در آغوش نمی کرد، از جمع کناره می گرفت، اندک اندک اما با جمع گرم شد، پیوند یافت، خجالتش کمتر شد، رساتر و زیباتر آواز خواند، حجابش را هم حفظ کرد، عقایدش را هم در مواجهه با مردان، و دست آخر همه را به رواداری دعوت کرد. او نماد انبوهی از زنان ایرانی است که نمی پسندند حجاب مانع لذت بردن از خرده لذت های زندگی شان باشد، انبوهی که سال های سال به شادمانی زنان محجبه ترکیه ای در شوی های ترکی حسادت می ورزیدند و حالا خودشان یک ارمیا دارند. ارمیا به زنان ایرانی و جامعه ایرانی نشان داد که می شود مرزها را حفظ کرد، بر عقاید پا فشرد ولی از زندگی، بودن با دیگرانِ متفاوت و بودن در یک جهان تازه، لذت برد. او ثابت کرد که اهل جهان موسیقی بودن، معنی اش رهاشدگی اخلاقی – آنگونه که برخی تندروان مذهبی تفسیر می کنند- نیست، پنجره ای که ارمیا به قول گوگوش در ذهن زن ایرانی باز کرد، اصلا در حد خواندن یک ترانه یک خاطره انگیز نیست، او خیلی مهم تر و بیشتر در خاطره ها خواهد ماند. ندا نیز نماد نسل بیرون مانده از وطنی بود که با تمام وجود به خاکش عشق می ورزد. لذت شنیدن فارسی لهجه دارش وقتی مثل گنده لات های تهران قدیم صدا کلفت می کرد، تیکه می انداخت، انرژی بی پایان و صداقت و شفافیت اش، پذیرشش و افتخارش به وطن و ایرانی بودنش، این ها همه درس هایی است که ندا از جهان بیرون آموخته و یا ریشه در اصالت قوی اش دارد. این دو نماد زنان ایرانی را می توان بسط داد، درباره اش بیشتر نوشت، اندیشید و مهم تر از همه، گرامی شان داشت.