زندگی

زن و شوهر اهل موسيقي از برزيل آمده اند، خانه اي در ريودوژانيرو داشته اند، اجاره داده و با درآمدشان از موسيقي، جمعش مي زنند و زندگي مي گذرانند. مرد هفت سال است كه اين سو و آن سوي جهان روان است و زن دو سال. عاشق سرزمين هايي چون بالي اندونزي هستند، يك سال بالي بوده اند و چند روز ديگر دوباره بر مي گردند آنجا.

يه روز بد

برگشتم مالزي، ويزا بهم ندادن، يعني ٧ روز بيشتر ندادن. انگار توفيق نداريم بيش از شش ماه بمونيم، شايد هم راهي پيدا شد، فعلا بين چند راهي مالزي، سنگاپور، تركيه و ارمنستان گير كردم. تازه موبايلم هم خراب شد، باتري لپ تاپم هم، فعلا ٢٠٠ رينگيت خرج انداختن رو دست ولي هنوز موبايل خرابه. خلاصه روز خوبي نبود امروز. زندگي گاهي پيچيده مي شود. 

٢٠ دقيقه براي بهترين شدن

ساعت ١٠:٢٠ آمدم فرودگاه ملي سنگاپور، بدون بليط. در مجموع ٢٠ دقيقه طول كشيد كه پول چنج كنم، بليط تهيه كنم، اداره مهاجرت را رد كنم و كنترل هاي امنيتي صورت گيرد. اينترنت رايگان، رستوران ها و فروشگاه هاي كم نظير و متنوع و سالن هاي استراحت و بازي، همه جا منظم و دقيق، محيط زيبا و تميز و انبوهي راهنما، پليس و مامور امنيتي كه دربدر حل مشكلات تو هستند، انگليسي هم متوسط به بالا. تازه اين سالن درجه ٢ است. اين فرودگاه چند روز پيش به عنوان بهترين فرودگاه جهان انتخاب شد.

تجربه تروریست بودن

ناخواسته در صف قرار گرفتم، دیدم همه آن طرفی می روند، من هم رفتم. باید پاسپورت ها را چک می کردند، نوبت من که شد، چند باری در بی سیم همراه اش تکرار کرد که یک پاسپورت از ایران داریم، جوان سیاه پوستی آمد و با احترام پاسپورتم را گرفت و رفت. چند دقیقه ای طول کشید، پشت سری ها نق می زدند، مرد برگشت و راهنمایی ام کرد که از صف بیرون بیایم، خیلی آرام توضیح داد که نمی توانیم شما را راه بدهیم. علت را پرسیدم، سکوت کرد. گفتم شاید نگران هستی که یک تروریست هستم. گفت دنبال جمله ای دیگر بودم ولی خودت دلیل اصلی اش را گفتی، فعلا اتباع برخی کشورها را به خاطر چنین ملاحظاتی راه نمی دهیم. چاره ای نبود، پذیرفتم و برگشتم.

پيشرفت با طعم پسته

ديروز كلي احساس پيشرفت كردم. هم اتاقي استراليايي تا حالا پسته نخورده بود، بهش ياد دادم و كلي خوشش اومد و از مزه آجيل ايراني تعريف كرد. امروز اومد درباره كارش صحبت كرد، يه جور تور ليدره. يه سايت شخصي داره، سي، چهل تا هتل تو كشورهاي مختلف طرف حسابش هستن، بيشتر شرق آسيا. اون مسافر جور مي كنه واسه هتل ها و همه كارها هم آنلاين انجام ميشه. به كشورهاي مختلف هم سفر مي كنه واسه بازاريابي، هم سفر، هم تجارت. الان از فيليپين اومده و داره ميره بالي. بليط برگشت مالزي مي خواستم، بهش گفتم واسه ام آنلاين بخره، گفت خيلي راحته كه، خودت انجام بده. با اندكي سرخ و سفيدشدن گفتم كارت اعتباري ندارم، خيلي از ايراني هاي مسافر و حتي خارج نشين ندارن، به خصوص بعد از تحريم ها كه كار سخت تر شده. گفت نمي فهمم چطوري ميشه كار و زندگي كرد با اين شرايط. بازم احساس پيشرفت كردم كه ما مي تونيم زندگي و كار كنيم حتي تو اين شرايط. دوباره براش پسته آوردم كه اونم مثل من خوشحال باشه. ...

آرزوهاي اتمي يك رئالي دوآتيشه

كارلوس مونز گونزالس، اهل اسپانياست ولي بسيار شبيه ايراني ها. چند سال پيش از محل كارش كه كارگاه ساختماني بوده، سقوط كرده و پايش به شدت آسيب ديده، از آن پس بيمه ماهيانه حقوقش را مي پردازد و او تصميم گرفته جهانگردي كند. تا حالا ٢٨ كشور رفته و الان يك هفته اي هست كه در سنگاپور رحل اقامت افكنده. قرار است ٣٨ كشور ديگر را بگردد تا مسيري كه براي چرخيدن دور جهان ترسيم كرده، كامل شود. سايت هم راه انداخته و خاطراتش را مي نويسد، ته سفر يعني سال ٢٠١٥ هم قرار است بنشيند و كتاب خاطراتش را بنويسد. ايران هم در برنامه اش بوده ولي همه توصيه كرده اند كه نرود، چون جنگ مي شود و خطرناك است. تا افغانستان مي آيد، بر مي گردد پاكستان كه با كشتي برود دبي و بعد از آنجا برود عراق كه آنجا، شيعيان را بفهمد و سبك زندگي شان را ببيند. طرفدار دوآتشه رئال است و با من بارسايي رابطه خوبي ندارد ولي عطش دانستن درباره ايران و علت جنگ، اين موضوع را تا حدودي حل كرده است. درباره سفر به ايران و قيمتش توضيح دادم و وقتي فهميد كه مي تواند با ٣٠٠ تا ٤٠٠ دلار يك هفته در ايران به سر برد، سخت ناراحت شد كه چه سفر مفتي را دارد از دست مي دهد. سعي كردم قانعش كنم كه اوضاع اينطوري نيست كه همين فردا جنگ شود ولي به خاطر مسائل بيمه حاضر نيست ريسك كند. با اين حال اميدوار است تا شش ماه ديگر كه او شرق آسيا و استراليا و هند را چرخيده، ايران بي خيال ساختن بمب اتم شود تا جنگ نشود و او هم به آرزويش برسد. چه آرزوهايي دارند ملت. 

ده کوره یا ابر شهر؟

هم اتاقي فيليپيني كه تازه از هنگ كنگ اومده، ميگه اونجا پيشرفته تر و عجيب تر از سنگاپوره، يكي ديگه ميگه شانگهاي از هر دو بهتر، جذاب تر و عجيب تر، پسره ژاپني اما با سند و مدرك ميگه كه اينا همه شون از توكيو عقب ترن و همه با هم اتفاق نظر داريم كه اين شهرها به گرد نيويورك نمي رسن. دارم فكر مي كنم برگردم به همون ده كوره خودمون، ٣٠٠ كيلومتري شيراز. گاه در ابتدا موندن، بهتره از اين وسط ها، گيج خوردن يا به انتها نرسيدن.

زندگي تازه

زندگي در سنگاپور سخته ولي جذاب. آميزه اي از شرق و غرب. آرامش شرقي و نظم غربي، فرهنگ شرقي و تكنولوژي غربي، صورت هاي شرقي و زبان غربي و ... كار را پيچيده، جذاب و متنوع كرده است. زندگي اينجا البته خيلي گران است، و همين، طعم لذت ها را بدجوري كم مي كند، طوري كه بعضي وقت ها به روح گراني ايران صلوات مي فرستي. با اين حال دارم سعي مي كنم بفهم و هضمش كنم اين روزهاي تازه و عجيب را. 

مرگ بی مقدمه

داشتم تند تند می رفتم به قراری خوش خوشانه با دوستی برسم و فکرم را جمع و جور می کردم که چه بگویم، یهو خواهرم زنگ زد و بدون مقدمه گفت خاله فوت کرده است. خاله هم گویا بدون مقدمه فوت کرده است، می دانستم بیماری هایی دارد ولی نه اینقدر که به مرگ منتهی شود. بعد هم گوشی را داد به دختر خاله که من تسلیت بگویم، معذرت بخواهم و این حرف ها. با وجود اینکه خوب زر می زنم، این دفعه واقعا نتوانستم و نفهمیدم چی گفتم، یه چیزایی گفتم. خاله جان را یادم نمی آید آخرین بار کی دیدم، گمانم دو سال و اندی پیش بود، ولی از همان دیدارهای اندک، بوسه های مکررش را خوب یادم هست، اینقدر می بوسید آدم را، که وسط کار، خیس شده، هی دلم می خواست بگویم بسه دیگه خاله. من عمو نداشتم به کل، حالا یک دانه خاله هم نیست، دارم فکر می کنم به پدر و مادرم که تنهاتر شده اند از دیروز. بچه ها رفته اند، بستگان هم می روند، زندگی است دیگر، لعنتی است معمولا، کاریش هم نمی شود کرد.

لطفا بكش بيرون وطن جان

مالزي اين روزها ميزبان مسابقات قهرماني فرمول يك جهان بود، رويدادي كه چه اهل پيست باشي و چه مثل من نوعي، شعورت نرسد، تماشاگري اش خوشايند و از آن دست تجربه هاي به ياد ماندني است. قيمت بليط هايش مختلف بود ولي آني كه مي شد خوب لذت ببري، ١٢٠٠ رينگيت بود. به قيمت الان، فكر كنم مي شود حدود يك ميليون و چهارصد هزار تومان. عدد گنده اي است و دست و پاي آدم را مي بندد، نصف اين هم بود، سخت بود. اين چندمين بار است كه فقير بودن پول ملي باعث مي شود از پيونديافتن با تجربه هاي جهاني در حوزه هاي مختلف باز بمانم و به تجربه هاي محلي بسنده كنم. معلوم است كه اين رويه در كل، معني اش فقير ماندن اجتماعي، فرهنگي و شخصيتي است. كلا اينكه مي گويند ايراني خيلي جاها كه مي رود ايراني مي ماند، يكي از معاني اش همين است، مخصوصا سال هاي اخير كه فروپاشي نسبي اقتصادي هم ياريگر شده و كثيري از ايرانيان فرومانده اند در درك، تجربه و خاطره محلي خويش، به اسم مهر وطن و اين چيزها. البته وطن عزيز هم ول نمي كند، هر جا مي رويم، بركت و بيشتر نكبتش جاري است، كاش بكشد بيرون از ما اين وطن جان.

ارمیا و ندا، نماد دو نسل

ارمیا و ندا نماد دو نسل هستند. ارمیای صورت شرقی، محجبه بودنش از همان آغاز حاشیه ساز شد. نمی رقصید، با مردی دست نمی داد، مردی را در آغوش نمی کرد، از جمع کناره می گرفت، اندک اندک اما با جمع گرم شد، پیوند یافت، خجالتش کمتر شد، رساتر و زیباتر آواز خواند، حجابش را هم حفظ کرد، عقایدش را هم در مواجهه با مردان، و دست آخر همه را به رواداری دعوت کرد. او نماد انبوهی از زنان ایرانی است که نمی پسندند حجاب مانع لذت بردن از خرده لذت های زندگی شان باشد، انبوهی که سال های سال به شادمانی زنان محجبه ترکیه ای در شوی های ترکی حسادت می ورزیدند و حالا خودشان یک ارمیا دارند. ارمیا به زنان ایرانی و جامعه ایرانی نشان داد که می شود مرزها را حفظ کرد، بر عقاید پا فشرد ولی از زندگی، بودن با دیگرانِ متفاوت و بودن در یک جهان تازه، لذت برد. او ثابت کرد که اهل جهان موسیقی بودن، معنی اش رهاشدگی اخلاقی – آنگونه که برخی تندروان مذهبی تفسیر می کنند- نیست، پنجره ای که ارمیا به قول گوگوش در ذهن زن ایرانی باز کرد، اصلا در حد خواندن یک ترانه یک خاطره انگیز نیست، او خیلی مهم تر و بیشتر در خاطره ها خواهد ماند. ندا نیز نماد نسل بیرون مانده از وطنی بود که با تمام وجود به خاکش عشق می ورزد. لذت شنیدن فارسی لهجه دارش وقتی مثل گنده لات های تهران قدیم صدا کلفت می کرد، تیکه می انداخت، انرژی بی پایان و صداقت و شفافیت اش، پذیرشش و افتخارش به وطن و ایرانی بودنش، این ها همه درس هایی است که ندا از جهان بیرون آموخته و یا ریشه در اصالت قوی اش دارد. این دو نماد زنان ایرانی را می توان بسط داد، درباره اش بیشتر نوشت، اندیشید و مهم تر از همه، گرامی شان داشت. 

کنسرت آرش و گند زدن به سبک ایرانی

الف: به دعوت دوستي چهارشنبه سوري را رفتيم مراسم افتتاحيه رستوران شماره ٢ علي بابا كه وعده پذيرايي، موسيقي و آتش بازي داده بودند. مراسمي در كار نبود، اصلا رستوراني موجود نبود، ٥ تا آلاچيق بود و تازه داشتن يخچال و ميز و وسايل پذيرايي مي آوردند. معترض كه شديم، خانوم هفت رنگ چاق پروتز زده ايراني تشرمان زد كه اينجا دو روزه آماده شده، افتخار كنيد يه ايراني تو مملكت غريب اين كارو كرده، چيزي براي گفتن نداشتيم، با كلي نق و نوق شنيدن، پول مان را پس گرفتيم و در مسير بارها فكر كرديم كه چه كسي جز يه ايراني مي تونه اينطوري گند بزنه؟
ب: چندي پيش بليط كنسرت نوروزي آرش را خريديم، كه امروز را برويم به رقص و آواز ايراني سپري كنيم. نيم ساعت پيش اما ديدم گروه دياموند اطلاعيه داده كه كنسرت كنسل شد، شماره حساب بدين پول هاتون رو پس بديم. بگذريم از برنامه ريزي و هماهنگي ها، خيلي ها با ويزاي توريستي در مالزي هستند يا گردشگرند، شماره حساب ندارند كه بخواهند پولشان را پس بگيرند. مثلا يك خانواده ٤ نفره كه از ايران آمده. حدود ٨٠٠ رينگيت پول كنسرت داده، پس فردا بايد برگردد و شايد تا عصر هم متوجه نشود و برود محل وعده داده شده. واقعا كي مي تونه مثل يه ايراني گند بزنه به عيد هموطنانش؟