خانم گوگوش، رای منو پس بده

همین که امیرحسین از آکادمی حذف شد، دوباره شعارها اوج گرفت، رای من کو؟ فکر کنم اولین بار با حذف آدرین این قضیه اتفاق افتاد، بعد بالا اومدن امیربهمن ماجرا را کش دار کرد، تبانی بابک سعیدی با ندا هم زمزمه هایی برانگیخت و یا می گفتن گوگوش به امیرحسین علاقه داره. فعلا امیربهمن و امیرحسین رفتن تا این دو زمزمه بخوابه، اگه ندا اول بشه، همه احتمالا دادشون در میاد که دیدی گفتیم تقلب میشه و احتمالا بابک سعیدی میشه چیزی در مایه جنتی. گذشته از این ها، انتخاب ارمیا و مجید به خوبی سلیقه موسیقیایی اکثریت مخاطبان رو نشون داد و اضافه شدن ندا به این جمع هم بازتابی است از اون نبرد سلیقه ها که در ایران هم میشه ردش رو دید، کلاسیک ها و مدرن ها، شرقی و غربی. من اینها رو خیلی سرسری نوشتم، دانش موسیقیایی هم خیلی ضعیفه ولی به نظرم آکادمی موسیقی گوگوش که دیگه تعداد رای هایش داره به اندازه نصف برنامه نود و حتی بیشتر میشه - این هفته بیش از یک میلیون و ششصد هزار رای دادند و این واسه یه شبکه ماهواره ای با این سطح دسترسی و پازاریت عظیم، یعنی شانزده میلیون رای- یک نمونه خیلی خوب برای تحلیل های جامعه شناسانه است، کار سخت و وسیعی هست ولی اگر بشود، نتایج مهمی در بر خواهد داشت. به صورت کلی می گویم که رفتار مخاطبان در رای دادن و همچنین کامنت ها، واکنش شون به حذف چهره های محبوب شون، خاله زنکی ها، تفاوت سلیقه ها، تضادها، شایعات و ...، تطبیق های خیلی زیادی با رفتارهای دیگر جامعه در حوزه سیاسی هم دارد. البته این همه تعریف و تمجید کردم، دلیل بر این نیست که من هم شعار ندهم خانم گوگوش رای منو پس بده، واقعا این مجید حقش بود که ملت به جای امیرحسین انتخابش کردن؟

19 تا از 40 تا

دوست داشتم درباره چهل دلیل محمدرضا جلایی پور برای دفاع از کاندیداتوری خاتمی، چیزی بنویسم، دیدم بهترین منبع همان استدلال های خودش هست، بر این اساس، به نظرم، به 19 دلیل : 1- افزایش فرصت‌ها و امکانات دموکراسی‌خواهان برای ارتقای سلامت انتخابات، 2- حمایت موسوی، رهنورد و کروبی و اکثر زندانیان سیاسی از نامزدی خاتمی، 3- احتمال این‌که انتخابات ۹۲آخرین انتخابات ریاست جمهوری در ایران باشد، 4- استفاده از بستری بی‌بدیل برای متصل و فعال شدن شبکۀ اصلاح‌طلبان کشور، 5- امکان تحرک و فرصت‌سازی در شکاف احمدی‌نژاد‌سپاه/راست سنتی 6- مخاطرات افزایش سن رهبران اصول‌گرا، 7- محبوبيت بی‌رقیب خاتمي و رأی اختصاصی او، 8- كاهش تعداد نامزدها، ممکن شدن اجماع در هر سه سطح (چهره‌های کلیدی اصلاح‌طلبان، احزاب و تشکل‌های اصلاح‌طلب و بدنۀ اجتماعی حامی سبزهای اصلاح‌طلب)، 9- تخريب‌ناپذيریِ نسبيِ خاتمي، 10- كاهش امکان اثرگذاري مهندسی انتخابات بر نتيجة انتخابات،11- تربيت نسل جديد مديران اصلاح‌طلب، 12- همراه‌تر‌ كردن ايرانيان سنتي‌تر و مذهبی‌تر با دموكراسي، 13- توسعه و عدالت جنسیتی و جلوگيري از دوقطبي‌تر‌شدن جامعه، 14- كاهش خمودگي فعالان دموکراسی‌خواه، 15- ورود صدها مدير اصلاح‌طلب، دموکراسی‌خواه و ميانه‌رو به دولت، 16- جبران فقر رسانه‌اي اصلاح‌طلبان، 17- تقويت فعاليت‌هاي خارج از قدرت خاتمي، تقويت «اصلاحات از پايين» از طريق «اصلاحات از بالا»، 18- تأثير خاتمي در جان دادن به جنبش اصلاحي، 19- جلوگيري از پيشروي نظاميان در دولت، آقای خاتمی شانسی برای حضور و برنده شدن و حتی تایید صلاحیت نخواهد داشت. عدم امکان حضور موثر نکته مهمی است که محمدرضای عزیز نادیده اش گرفته و بدون توجه به این واقعیت ها، به تشریح مطلوبیت فرصت های احتمالی پرداخته است.

توضیح مهم اینکه تمام دلایل، عینا همان یا بخشی از گزاره های ایجابی آقای جلایی پور هستند.

 

مصائب بیزینس یک دخترک تاجیک

چند متری از هیاهوی خیابان پر موسیقی چانگ کات دور شده بودم که صدایی زنانه توجه ام را جلب کرد: "ایرانی هستی؟" و بعد خواست که صد متری را همراهش بروم. می گفت امشب پلیس زیاد شده، همه دخترهای تاجیک و ازبک که آمده اند اینجا بیزینس کنند، را گرفته اند، کسی همراهت باشد، کمتر جلب توجه می کند. خوشبختانه ظاهرش هم خیلی تابلو نبود، کمی آرایش کرده بود و لباس هایش هم معمول بودند. به مانند بسیاری از مردها که این طور مواقع حس انسان دوستانه اش گل می کند، همراهش شدم. دردل می کرد با زبان تاجیکی که چهارشنبه می خواهد برگرد، پلیس نمی گذارد این شب های آخر، درست و حسابی بیزینس کند، برای مادر، خواهرش و دخترش هنوز چیزی نخریده است. دوستانش را هم که گرفته اند، پلیس از هر دختر، 3000 تا 3500 رینگیت، رشوه گرفته و آزادشان کرده است، حالا آن یکی دو شبی هم گرفتار بوده اند، ممکن است آقای پلیس خدمات هم بخواهد. همراهی من البته در مقام یک مرد چندان به چشم نمی آمد، مرد هندی قوی هیکل، سیاه رویِ سفید چشمی آمد و گیر داد به دخترک. اهمیتی هم نمی داد که من همراهش هستم. کاری هم از دستم بر نمی آمد، مسئولیتم را طوری تعریف نکرده بودم که مقابل این هرکول بخواهم شاخ و شانه بکشم، تعریف هم کرده بود، نتیجه اش معلوم بود. پس دو دقیقه به تماشا مشغول شدیم. مردک زورش نرسید و رفت. دخترک دوباره درد و دل کرد که این هندی نبود، اینها بنگال هستند، کارشان همین است، اینقدر گیر می دهند که مثلا اگر نرخ بیزینس ما، 300 رینگیت است، بشود 30 تا، تازه آن را هم اگر بدهند. خلاصه گیر افتاده بود بین هراس مردان بنگالی و پلیس های مالزیایی، بیزینسی دارند بعضی ها.

اپوزیسیون روی میز

مازیار شکوری، یکی از اعضای اپوزیسیون حکومت ایران با شبکه تلویزیونی وصال گفت و گو می کرد. نامه ای نوشته بود به آیت الله خامنه ای برای آزادی یکی از فعالان اهل سنت. بعد از اشاره به نامه اش و تهدید رهبر جمهوری اسلامی برای پاسخ گویی، گفت اگر این راه جواب ندهد، " گزینه نوشتن نامه به نلسون ماندلا، روی میز قرار دارد." بنده خدا گویی خبر ندارد که نلسون ماندلای 94 ساله مدت های مدید است که کارش شده رفت و آمد بین خانه و بیمارستان، در ثانی از زمان جرج بوش، آمریکایی ها به رهبر جمهوری اسلامی می گویند گزینه حمله نظامی روی میز است، هنوز گوش شنوا یافت نشده، حالا نامه نوشتن به ماندلا به عنوان گزینه اپوزیسیون آمده است روی میز. چه نوبرهایی یافت می شوند در این جماعت اپوزیسیون.

یک موش کور و 5 میلیون کلمه

همین طوری سردستی این وبلاگ را چک کردم، چیزی حدود 200 هزار کلمه اینجا نوشته و یا کپی کرده ام. اگر اشتباه نکنم از سال 78 که نخستین مطلبم را درباره اوین رفتن عبدالله نوری نوشتم تا الان، گمانم حداقل 5 میلیون کلمه بشود. درباره نوشتن حس خوبی دارم. من دانشگاه دامپزشکی خرم آباد قبول شدم، مدتی رفتم بی خیال شدم، بعد تغییر رشته دادم و رادیولوژی یزد خواندم، یک سال هم بیمارستان گچساران کار کردم ولی دیدم این نیست آن که می جویم، برگشتم روزنامه نگاری کردم و روزنامه نگاری خواندم و نوشتم. بعضی وقت ها شده که از خودم بپرسم که چی؟ حالا این همه نوشتی، چی شد؟ واقعیت این است که وقتی کرم یک کاری را داشته باشی، این سوال ها خیلی معنی نمی دهد. علاوه بر اینکه بالاخره هیچی نبوده، تا حالا همین ها، خرج زندگی ما را داده است. اما موضوع مهم تر اینکه از بچگی هم کرم کتاب بودم، کتاب درسی خیلی نمی خواندم، همه اش زیرآبی می رفتم که کتاب های غیردرسی را بخوانم. یادم هست چند باری هم جانانه گوشمالی شدم به خاطر این کارها که سبب شده بود نمره های درسی ام به شدت افت کند ولی آدم نشدم. متاسفانه الان فقط کرم نوشتن پیدا کرده ام. این نقص خیلی بدی است که نخوانی و بنویسی. الان فقط سایت ها، خبرگزاری ها و خیلی وقت کنم برخی نشریات الکترونیکی و وبلاگ ها را مرور می کنم، در واقع خواندنم هم مانند اغلب نوشته ها، مجازی شده است. قبلا جایی خوانده بودم کسانی که کتاب نمی خوانند، مثل یک موش کور هستند، فقط می لولند. الان هم همین حس را دارم. دیروز هم در یوتیوب سخنرانی نه چندان تازه ای از دکتر محمود صدری گوش کردم درباره انجمن حجتیه، واقعا نشان می داد که یک آدم کتاب خوانده، چقدر خوب و متفاوت با دیگران حرف می زند. نمی خواهم از این ژست ها بگیرم که اینترنت آدم را بی سواد می کند، به اندازه کافی موثر است ولی به گمانم تفاوت بین اینترنت و کتاب، تفاوت بین "دانستن" و "دانایی" است. 

پی نوشت: اینها را که نوشتم معنی اش این است که درس عبرت گرفته ام و مثل بچه آدم می روم سراغ کتاب خواندن، از این کارها اصلا بلد نیستم. به قول دوستی کلا ما هستیم و یک زندگی پر از تجربه های شکست خورده و خاطره شکست ها. مرض نداریم که ترک عادت کنیم، شما خود دانی.

مرگ چاوز و خوشحالی ما

اگر مرگ "هوگو چاوز"، چون مرگ "آیت الله خمینی" باشد و "نیکولاس مادورو" یا دیگری بخواهد راهش را چون "آیت الله خامنه ای" ادامه دهد، چه جای خوشحالی است؟ آدم ها که مهم نیستند، وقت جشن هنگامه ای است که این تفکرهای نکبت بار، پایشان را از گلیم زندگی مردم جمع کنند.

انتخابات سال آینده و احتمالات دقیقه 90

این یادداشت را برای بی بی سی فارسی نوشتم. نخستین یادداشت بود و امیدوارم باز هم بتوانم بنویسم.

"این انتخابات از دوره های قبلی حساس تر است." این جمله تکراری را در طول دو دهه گذشته بارها مقامات جمهوری اسلامی بر زبان آورده اند، همچنان که این روزها درباره انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ می گویند. اما به نظر می رسد این بار حرف شان تا اندازه ای درست است و انتخابات ۹۲، تفاوت های اساسی با دوره های پیشین دارد. برای درک بهتر این تفاوت ها، از راس هرم شروع می کنیم. آیت الله خامنه ای در آستانه ۷۴ سالگی است. ممکن است این آخرین فرصت او برای انتخاب رئیس جمهور باشد. تجربه دولت دوم احمدی نژاد رویاهای دولت دلخواه او را بر باد داد و به همین اعتبار، این روزها همه اصولگرایان یکصدا می گویند که رئیس جمهور آینده باید تابع محض رهبری باشد. رهبری علاوه بر مسئله ریاست جمهوری آینده، با پدیده احمدی نژاد و چگونگی ختم به خیر کردن آن، فرارسیدن روزهای سخت هسته ای و تحریم و همچنین تعیین وضعیت میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم مواجه است. برخی از این مولفه ها درباره چهره های ارشد نظام چون آیت الله احمد جنتی، محمد یزدی و حتی مصباح یزدی هم صادق است. چهره های مورد اعتماد رهبری هم کهنسال شده اند و هم در بستر بیماری هستند. مهدوی کنی را نیز می توان به این گروه افزود تا به راحتی دریافت که یکی از مهم ترین حلقه های سیاسی، همزمان در زندگی شخصی و سیاسی در مرحله حساسی قرار گرفته و انتخابات آینده می تواند آخرین شانس آنها برای دخالت و سازماندهی باشد...

ادامه نوشته

از میرحسینِ ترک تا امیر بهمنِ لر

این روزها بالاآمدن امیربهمن لر تبار در برنامه آکادمی گوگوش خیلی حرف و حدیث پیش آورده. گویا هم ولایتی های امیربهمن همت کرده اند و مرتب اس ام اس داده اند و سبب شده اند او در کورس رقابت باقی بماند. اول اینکه چشم صداوسیمای ضرغامی روشن که من و تو در محروم استان های نظام یعنی کهگیلویه و بویراحمد و چهار و محال و بختیاری هم گوی سبقت را از رسانه ملی ربوده است. در آخرین برنامه فکر کنم بیش از یک میلیون نفر رای داده بودند به مجموع خواننده ها. حالا از دستاوردهای نظام در این حوزه ها که بگذریم، این رای لرها به امیربهمن – البته به عنوان یک لر، از این آرای عظیم ابراز برائت می کنم، چون طرف در حد خواننده درجه 3 است به نظرم-، من را یاد حرف های زهرا رهنورد در روزهای پس از اعلام نتایج انداخت، فکر کنم به بی بی سی گفت: "يک سري نقاطي هستند که اصلا مشخص است که خودش ملاک تشخيص نادرست بودن نتايجي است که وزارت کشور اعلام کرده است. مثلا آذربايجان و ترک زبان ها هيچ وقت فرزند خودشان را نمي گذارند که به کس ديگري راي بدهند. خود من لر هستم و موسوي هم بارها گفته من داماد لرستان هستم. بنابراين اهالي لرستان موسوي را نمي گذارند به آقاي احمدي نژاد راي بدهند." البته رسانه های اصولگرا همین جمله ها را دست گرفتند، اسمش را گذاشتند "تئوری داماد لرستان" و کلی مسخره کردند میرحسین محبوب و زهرا رهنورد محجوب را. حرف رهنورد البته سوابقی داشت، مثلا آرای مهرعلیزاده در انتخابات 84 و البته نقض هم می شد، مثلا آرای محسن رضایی در مناطق لرنشین در سال 88. الان اما این اتفاق موسیقایی را می شود نام نهاد "تئوری خواننده لرستان"، و درباره پتانسیل های اجتماعی "قومیت ها" در ایران و جلوه هایی که هر روز جایی خودش را نشان می دهد، بیشتر اندیشید.

غیرت ترکی و فاحشه ایرانی

در گوشه ای از بار که مردمان برای سیگار کشیدن بیشتر جمع می شدند، به ناگاه دیدم شان. دو دختر بودند، یکی کوتاه تر و خوش هیکل، ولی صورتش را به زور آرایش خوب نشان داده بود، دیگری بس قد بلند و تقریبا زیبا، با موهای بلند و افزودنی های خوش سلیقه. مرد تنومند روس که زیادی مشروب خورده بود، از پشت سر تنه می زد بهشان و او سعی می کرد با زبان فارسی به او بفهماند که کارش نادرست است. از تهران آمده بودند و شغلشان فاحشگی بود. آن که قدش کوتاه تر بود، گفت دلش برای ایران تنگ شده و می خواد برای نوروز برگرد چند روزی پیش خانواده اش. اینجا به همراه دختر دیگری، خانه اجاره کرده بودند. سه پسر ایرانی ترک زبان هم از راه رسیده و آبجو به دست، تماشایشان می کردند. دخترکان با ایرانی جماعت دم خور نبودند، خودشان را به ایرانی ها، ازبکستانی و یا تاجیکستانی معرفی می کردند. یکی از ترک زبانان با لهجه انگلیسی، فارسی، ترکی گیر داده بود که خوش ندارم فاحشه ایرانی ببینم اینجا، رگ غیرتش جوش آمده بود، می گفت پول امشب تان را خودم می دهم، بروید خانه، دخترک قد بلند متعجب شده بود، با لبخندش می گفت فردا شب را چه کنیم؟ دیگری که نظاره گر این ماجرا بود پسرک را گفت که چون به جهان آزاد آمدی، غیرتت را بگذار در کوزه وطن، آبش را بخور. مردان روس را ببین، هندی ها، چینی ها و ...، دختران آن کشورها هم اینجا پرسه می زنند. قضاوتی نداشتم. دو دختر در میان انبوه دختران دیگر که در بار پرسه می زدند و مشتری می جستند، گم شده بودند، دو تا ایرانی، ده هندی، 20 ازبک، 30 غنایی، 50 ویتنامی، صد تایلندی، دویست فیلیپینی، سیصد چینی و ... عقب مانده ایم یا رشد کرده ایم؟

یک مرد و هزار پیچ


گزارشی از زندگی و ماجراهای قضایی و اداری سعید مرتضوی که برای هفت صبح نوشتم، البته با کلی سانسور نوشتم، کاش می شد یک بار درست و حسابی درباره او نوشت: 

زندگی سعید مرتضوی با اتهام گره خورده است، یا دیگران را متهم کرده یا دیگران او را متهم کرده اند. قاضی یزدی تبار، اکنون 45 ساله است، کم حرف می زند، لهجه یزدی اش را هنوز حفظ کرده است، همچنانکه سبیل تیره، موهای کوتاه، کت و شلوار ساده و نگاه سردش را در طول همین سال ها تغییر نداده است. این تغییر ناپذیری در ماجراهای پیرامون حضور سعید مرتضوی در فضای قضایی و اداری کشور هم وجود دارد، از زمانی که قاضی مطبوعات شد تا اکنون سرپرست سازمان تامین اجتماعی است.


ادامه نوشته

جنبش بی حال آبی فیروزه ای

این مطلب را برای هفت صبح نوشتم، درباره زندگی سیاسی و وضعیت انتخاباتی محسن رضایی:

رنگ محبوبش آبی فیروزه ای است، آرزوی سیاسی اش، رئیس جمهورشدن، علاقه اش اقتصاد و زبان محبوبش، لری، سابقه مهمش سرداری سپاه است و دبیری مجمع تشخیص مصلحت نظام. اهل رسانه است، جدیت و اخم خاصی همواره در صورتش است و خوب حرف می زند. این چند ویژگی خلاصه زندگی سیاسی و شخصی محسن رضایی است که برای سومین بار به میدان انتخابات ریاست جمهوری آمده است.

ادامه نوشته

اشک هندی و عشق مالایی

با یک راننده هندی تبار حرف می زدم، حرف مذهب شد، کاتولیک بود، 57 ساله و شش بچه داشت. وقتی از خدا و کمک های مسیح به خصوص درباره اتفاقاتی که سال 2009 برایش افتاده بود، حرف می زد، ناخواسته اشک از چشمانش جاری می شد و وقتی درباره مذهبی نبودنم با او سخن گفتم، مسیر حرکت را عوض کرد تا طولانی تر شود و بدون اینکه کرایه ای بگیرد - در مالزی، کرایه نگرفتن یک راننده هندی، می تواند یک حادثه تاریخی باشد-، می کوشید با بازگویی خاطره های شیرین مذهبی در زندگی اش، توجه من را به اهمیت حضور خداوند و نمادهای مذهبی در زندگی جلب کند. با اینکه فهمیدن حرف هایش با لهجه تند و غریب هندی، سخت بود ولی اشک، خلوص و باور عمیقش تسلمیم کرده بود و می فهمیدمش. وقت خداحافظی بدون اینکه کرایه ای بگیرد، گفت این هدیه مسیح بود که من فردی را دعوت به سوی خداوند کنم. قبل تر هم با یک زن و شوهر مالزیایی حرف زده بودم. زن از عشق به حجاب می گفت و مرد از عشق به اسلام، عشق آنها هم بوی آرامش و صلح می داد. همه این افراد البته نهایت احترام را برای سایر باورهای مذهبی قائل هستند، به شدت اهل تعامل و تفاهم اند  و کرامت انسانی را پاس می دارند. وقتی این نمونه ها را با رفتارهای توام با آغشته به نفرت و ریا که در جامعه ایران جاری است، مقایسه می کنم، از انبوه تلاش های مضحک برای ام القرا سازی، بیشتر متنفر می شوم. روزگاری آیت الله خزعلی می گفت اصلا ما در شورای نگهبان هستیم تا مراقبت کنیم جوان ها به بهشت بروند (نقل به مضمون)، کاش می شد این مغزهای جمهوری اسلامی - حالا از خزعلی که گذشته، امثال پناهیان- را اعزام کرد به کوچه و خیابان برخی بلاد دیگر، برای کارآموزی و اندکی فهمیدن، حتی به همین مالزی که هنوز ساختار اجتماعی و فرهنگی نارسی دارد.