همین طوری سردستی این وبلاگ را چک کردم، چیزی حدود 200 هزار کلمه اینجا نوشته و یا کپی کرده ام. اگر اشتباه نکنم از سال 78 که نخستین مطلبم را درباره اوین رفتن عبدالله نوری نوشتم تا الان، گمانم حداقل 5 میلیون کلمه بشود. درباره نوشتن حس خوبی دارم. من دانشگاه دامپزشکی خرم آباد قبول شدم، مدتی رفتم بی خیال شدم، بعد تغییر رشته دادم و رادیولوژی یزد خواندم، یک سال هم بیمارستان گچساران کار کردم ولی دیدم این نیست آن که می جویم، برگشتم روزنامه نگاری کردم و روزنامه نگاری خواندم و نوشتم. بعضی وقت ها شده که از خودم بپرسم که چی؟ حالا این همه نوشتی، چی شد؟ واقعیت این است که وقتی کرم یک کاری را داشته باشی، این سوال ها خیلی معنی نمی دهد. علاوه بر اینکه بالاخره هیچی نبوده، تا حالا همین ها، خرج زندگی ما را داده است. اما موضوع مهم تر اینکه از بچگی هم کرم کتاب بودم، کتاب درسی خیلی نمی خواندم، همه اش زیرآبی می رفتم که کتاب های غیردرسی را بخوانم. یادم هست چند باری هم جانانه گوشمالی شدم به خاطر این کارها که سبب شده بود نمره های درسی ام به شدت افت کند ولی آدم نشدم. متاسفانه الان فقط کرم نوشتن پیدا کرده ام. این نقص خیلی بدی است که نخوانی و بنویسی. الان فقط سایت ها، خبرگزاری ها و خیلی وقت کنم برخی نشریات الکترونیکی و وبلاگ ها را مرور می کنم، در واقع خواندنم هم مانند اغلب نوشته ها، مجازی شده است. قبلا جایی خوانده بودم کسانی که کتاب نمی خوانند، مثل یک موش کور هستند، فقط می لولند. الان هم همین حس را دارم. دیروز هم در یوتیوب سخنرانی نه چندان تازه ای از دکتر محمود صدری گوش کردم درباره انجمن حجتیه، واقعا نشان می داد که یک آدم کتاب خوانده، چقدر خوب و متفاوت با دیگران حرف می زند. نمی خواهم از این ژست ها بگیرم که اینترنت آدم را بی سواد می کند، به اندازه کافی موثر است ولی به گمانم تفاوت بین اینترنت و کتاب، تفاوت بین "دانستن" و "دانایی" است. 

پی نوشت: اینها را که نوشتم معنی اش این است که درس عبرت گرفته ام و مثل بچه آدم می روم سراغ کتاب خواندن، از این کارها اصلا بلد نیستم. به قول دوستی کلا ما هستیم و یک زندگی پر از تجربه های شکست خورده و خاطره شکست ها. مرض نداریم که ترک عادت کنیم، شما خود دانی.