زنده باد استالین

1- حسن رحیم‌پور ازغدی از تئوریسین های حکومت دینی است. به طور مداوم هم تریبون دم دستش هست و از مسجد و دانشگاه گرفته تا جمع مدیران و تلویزیون به اشاعه فکر می پردازد. چند سال قبل هم جریانی در قالب نشریه کتاب نقد راه انداخت، که مقابله ای بود با جریان کیان و عبدالکریم سروش. کتاب نقد دوامی نیاورد، رحیم پور راهش را عوض کرد و فیلسوف شفاهی شد. فیلسوف های شفاهی پس از انقلاب زیاد بوده اند، مثل فردید و یا مصباح یزدی. خوب از این قصه دراز بگذریم! دو روز پیش آقای ازغدی در نشستی با عنوان «اصولگرایی اما كدام اصول؟» که به دعوت بسیج دانشجویی در دانشگاه خواجه نصیر تهران برگزار شد، حرف جالبی زده است. او در واکنش به اعتراض تعدادی از دانشجویان که خبرگزاری فارس آنها را «تعدادی از عناصر طیف غیرقانونی و افراطی علامه دفتر تحكیم وحدت» معرفی کرده ، پس از خطاب کردن معترضان با عناوین لطیفی چون آقای ابله، جاهل، وابسته به قاتلین شهیدانی مانند دستغیب، رجایی، بهشتی و مدنی، اخلال گر و ...، اظهار داشته است: رفتار استالینی یعنی همین كه 10 نفر در مراسمی كه بانیان آن كسان دیگری هستند و موضوع دیگری دارد، وارد شوند و بر خلاف نظر و رای اكثریت جلسه را به هم بزنند.

سوال: در طول 8 سال دولت اصلاحات، در هنگام برگزاری نشست های مشابه، مگر برخی نوچه های فکری و عملیاتی، کاری جز همین می کردند؟در طول این مدت، آیا سابقه ای هست که آقای فیلسوف درباره رفتارهای استالینی اظهارنظری نمایند؟

 راهش پر رهرو باد، مسعود ده نمکی می گفت که اگر روزگاری لازم باشد برای دفاع از عقایدم از طالبان، موشک کاتیوشا می خرم. حالا آقای فیلسوف هم برای لکه دار کردن مخالفان خود، هشت سال تلاش هوادارنش را زیر سوال می برد، آنهم با وام گرفتن از استالین.

یک برند متفاوت

روزنامه خبر جنوب امروز تیتر زده بود که با وجود رقابت شانه به شانه با ژاپن، ایران از راهیابی به شورای امنیت باز ماند. می دانید که در جریان رای گیری، ژاپن 158 رای آورد و ایران 32 رای. با خودم گفتم عجب رویی، اختلاف 126 رای، یعنی رقابت شانه به شانه. خبر دوم جالب تر بود. مدیرعامل هواپیمایی ایران چندی پیش گله کرده بود که خلبانان ایرانی به علت نداشتن درآمد کافی، راهی کشورهای خلیج فارس می شوند و با کمبود نیروی متخصص، در حوزه پرواز های داخلی مشکل داریم و اوضاع بهم ریخته است. خوب! ایران ماهی 4000 دلار می دهد، مثلا امارات ماهی 12000 دلار، ملت هم که مغز خر نخورده اند، می روند دنبال پول بیشتر و جای راحت تر. جهرمی؛ وزیر کار و امور اجتماعی اما در پاسخ به پرسشی در همین زمینه گفته بود که این خیلی خوب است و نشان می دهد ما علاوه بر تامین نیازهای داخلی، می توانیم نیاز بازارهای خارجی را تامین کنیم و تاکید کرده بود که باید این روند ادامه پیدا کند.

پیشنهاد

جایزه ای ملی و یا بین المللی، در حد اسکار با عنوان "سنگ پای طلایی قزوین" طراحی و تا عمر سیاسی – اجرایی برخی تمام نشده است، از فعالیت های ارزنده آنها در این زمینه  تقدیر شود.

از دهه شصت

محسن نامجو از دهه شصت می خواند.

انالله و انااليه راجعون

از سر علاقمندي،‌ چند روزي است كه اتفاقات بازارهاي جهاني را پيگيري مي كنم. رخدادهاي بهت آوري كه در 70 سال گذشته بي سابقه بوده اند،‌ جهان را در نگراني عميقي فرو برده است. ارزش سهام كاهش هاي جهشي دارد و گاه داستان به تعطيلي بازارهاي بورس مي انجامد، مثل بورس مسكو. شرق و غرب، ضعيف و قوي،‌ كافر و مسلمان هم ندارد،‌ موج همه را در كام خود فرو برده است. در اين ميانه اما داستان بازارهاي ايران خواندني است. تكان چنداني نخورده اند. انگار نه انگار كه در دنيا اينهمه اتفاق افتاده است. اين بيخيالي از سر ثبات و يا قدرت نيست. هديه و صدقه ايزوله بودن است. خوب! ما در اين بازي شركت نداريم كه نتيجه اش نگران و يا خوشحالمان كند. خدايي در اين يك مورد تلاش هاي شبانه روز دولتي ها بخصوص دولت نهم- عسگراولادي در مصاحبه با جام گفته دولت بني صدر هم دولت بوده و بايد بگوئيم دولت دهم- براي كشور فايده داشته و اقتصاد بيمار ايران فعلا از مزاياي عفونت هاي فعلي در امان مانده است. همين آقاي عسگراولادي در مصاحبه اش درباره طرح كذايي تحول اقتصادي گفته براي اجراي اين طرح، احمدي نژاد و رفقايش اينكاره نيستند. بر خلاف ايده ايشان بايد اذعان كرد كه رئيس جمهور ماورايي و حواريون زشت و زيبايش، بدجوري اينكاره اند. اين كار يعني بزرگترين مسابقه هدر دادن سرمايه ملي ايرانيان،‌ به هم ريختن شالوده اقتصادي و دور ترين شدن ساختار و فضاي اقتصادي از هرگونه برنامه كارشناسي و ساز و كار علمي و در نهايت گسترش و نهادينگي فرهنگ جيره خواري، كه اين بزرگواران، استادش هستند و براي اجرايي كردنش شب و روز نمي شناسند. يادش بخير مشايي عزيز،‌ مي گفت كه اسرائيل مرده، فقط تشيع جنازه اش را عقب انداخته اند. فكر مي كنم اگر جاي دو كلمه اقتصاد ايران و اسرائيل را عوض كنيم، جمله مناسب و درست تر مي شود.

شنیدنی ترین

شنیدنی ترین

Quiciste : ترانه فارسی - اسپانیایی، با اجرای مشترک شاهکار بینش پژوه و یک خواننده روسی.


از این بیشتر، آقای مهاجرانی!

عطاالله مهاجرانی، آدمی است به اندازه کافی دوست داشتنی و نوشته هایش همیشه خواندنی. وزیر ارشاد دولت خاتمی بود و با پشتوانه هایی چون بورقانی زنده یاد، جوانه هایی ماندگار در باغ فرهنگ و ادب ایران رویاند. هنوز هم بسیاری از کتاب های خواندنی که گوشه کتابخانه ایرانی ها جاخوش کرده است، یادگار دوره عطاالله است. پس از روزگاری، پس از فشار بسیار و با مکر و ترفند گونه گون، کار به جایی رساند که او عطای وطن به لقایش بخشید و راهی فرنگستان شد. در غربت علیرغم اینکه روزهای نخست  خبرها رسید او در بنیادی بنام، همراه ماهاتیر محمد مالزیایی تبار است و تصور می شد که نقشی شایسته و فعال در حوزه بین الملل بر عهده خواهد گرفت - منظورم نهادهای مدنی است و فضای غیردولتی-، اندک اندک مثنوی خوانی پیشه کرد، مکتوب نوشت و چندی است که در شهروند امروز، درس زندگی می دهد. گمانم اما این است که زور او بیشتر از اینهاست. شاید هم همانگونه که روزگاری در مراسم تودیع بورقانی گفت، این کارها را چریک بازی بداند...
خواندن متن های مهاجرانی، هنوز روان ها را سیراب می کند و شوق خواندن را جانی تازه می بخشد ولی آیا برای او همین کافی است؟ این پرسش درباره بسیای از مهاجران دیگر هم صدق می کند. تا هستند نوای دلگیری و اعتراضشان گوش فلک کر می کند و چون می روند، گویا بهشت موعود را دریافته اند و زمینیان به درک. نه اینکه این جمع شدن هیبتی اپوزیسیون به خود گیرد و یا صرفا کار سیاسی بکند - که شاید هم بگیرد و بشود و اتفاقا وجود یک اپوزیسیون اندیشمند می تواند مایه برکت بسیار باشد و از خسارت های آینده و ظهور مدعیان قلابی پرشمار جلوگیری کند-، بلکه منظورم عملگرا نبودن ایرانی مابانه است که در درون و برون وطن هم فرقی ندارد، و البته برای آقای مهاجرانی، گویا وقتی که برون رفتند، این صابون به تنشان خورد. و همچنین نظر  دارم به کار جمعی نکردن، به خود اندیشیدن و در خود بودن ذاتی ما. در این باره حرف بسیار است و از ملل گوناگون که اقلیت مهاجرشان، چه خدمت ها به وطن و مردم کرده اند، شاهد بی شمار.

بی شرمی همچنان ادامه دارد

در آستانی فصلی تازه در زندگی، احساسی مبهم و پیچیده ای دارم. پائیز همواره فصل خزان بوده است، چه در طبعیت، چه در زندگی. در این اندیشه ام که آیا می شود پائیز را بهار کرد و یا اینکه شروعی بهاری داشت، چیزی مثل رفتن بچه های کلاس اول به مدرسه. اما مرور خاطره هایی که اینک مثل برگ های خزان زده، زشت و خشک، کاری جز خش خش کردن بلد نیستند، انبوه تلاش هایی که فرجامی جز شکست نیافته اند، گونی گونی رویاهای خیس خورده که بوی فراموشی گرفته اند، یادم می آورند که هی فلانی! شاید دیگر دیر شده باشد...

از روزهای زشت و سیاه زیستن کودکانه در کوچه های خاکی دارقوزآبادی در میانه کوه های زاگرس تا تلخی تمام عیار زیستن کنونی که در دیواری عمیق و آبکی محصور شده است، از روزگار نادانی و مشتاقی نوجوانی، همه زجرهایی که برای خواندن و فهمیدن چشیده ای تا اینک که می فهمی باید چشم دلت را باید به تماشای همه سیاهی ها و تباهی هایی که به نام دین، آزادی، عدالت و یا مردم جلوه گری می کنند، عادت دهی و یا زبان در کام گیری و از سیاه کاری ریزه خواران سلطنت جادوگرانه سوداگرانی که تار و پود زندگی بسیاری را از هم گسسته و زندان، فقر، فحشا، آوارگی، شکنجه، تبعید و یا مرگ به یادگار گذارده اند، هیچ نگویی، همه و مدام تلنگرت می زنند که هی فلانی! چه فایده ای دارد....

دیر بازی است که از زبان شاملو خوانده ام:

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلندای کاج خشک کوچه بن بست

.......

.......

.......

.......

 

تبصره:

تا اطلاع ثانوی، بی شرمی همچنان ادامه دارد...

سنگ دستشوئی

امیر نادری در حاشیه فستیوال فیلم ونیز ، در گفتگو با پرویز نوری گفته بود: "بیست سال پیش در آمریکا، توی دستشوئی، دو دستی کوبیدم تو سرم که احمق باید انگلیسی یاد بگیری تا بفهمی و بفهمانی." شما فکر می کنید که منهم می توانم مثل امیر نادری بفهم. باید یک سنگ دستشویی پیدا کنم.