زندگیِ دیگر

گفته بودند مهاجرت یک سفر نیست، یک زندگی است، الان دارم تجربه اش می کنم، یک زندگی پیچیده و متنوع، دشوار و پر دردسر، باید خیلی آماده باشی تا کم نیاوری. به مصداق همان ضرب المثل آمریکایی که می گوید اول شدن آسونه، این اول موندنه که سخته، باید اعتراف کنم که بیرون زدن آسونه، بیرون موندن، دوام آوردن و پیشرفت کردن خیلی سخته...

لذت و هراس غربت

غرق در لذت و هراس غربتم، محو شدن در هیاهو و پیچیدگی جهان تازه ام دلچسب است، اما ناتوانی هایم، هراسانم کرده از هضم نشدنم و هضم نشدنش...

چونان کرگدن

و من، همچون شاخه های بالای درخت که از کجی آزاد است

چونان کرگدن تنها سفر کردم

همه جا رها، تنهای تنها

در تلاش یافتن دورترین سرزمین

خطرها را بی باک، به جان خریدار

چونان کرگدن تنها سفر کردم

برای من طاعون، ورم، درد هست

و نیش، هراس و بیماری!

با دیدن این هراس در زاده کام،

چونان کرگدن تنها سفر کردم

گرما، سرما، گرسنگی، عطش،

تندباد، سوزش خورشید، صف خرمگسان، ماران

با چیرگی بر یکی وبر همه اینان

چونان کرگدن تنها سفر کردم...

منبع: گویا شعری است بودایی با شاعری ناشناس...

این درد عجیب

هی ایران بانو! صد دل هوای پریدن و زیستن در آسمان دیگری دارم و هزار پای، شوق ماندن و مردن در آغوش تو. تویی که بودن و نبودنت، دردآور شده؛ دردی عجیب، مثل شاشیدن به وقت دفع سنگ کلیه، مثل زاییدن به وقت دفع جنین مرده، چه بیهوده دردی است، درد این روزها....

تعلیق قهوه ای

گاهی وقت ها فکر می کنی کاری کردی، رها شدی، تمامش کردی، ولی تامل که می کنی می بینی ریدی، به همین صراحت و شفافیت، یعنی واقعا کلمه ای دیگر نیست که توصیف کند بعضی کارها و وضعیت ها را ... پشیمانی هم بی فایده است، یعنی اصلا جایی برای پشیمانی نیست، دردی را دوا نمی کند، بلکه زهرش را بیشتر می کند... بی خیالی هم فایده ندارد، متهم می شوی به انسان نبودن، ناجوانمردی و ... و این همان وضعیت تعلیق است، تعلیق قهوه ای...

بهانه

نه ماه پیش به خودم قول دادم دوباره خشت های این خانه را بچینم و بنویسم، ولی نشد. شش ماه قبل از آن تاریخ هم ننوشته بودم. ولی پس از 15 ماه، دارد بهانه هایی برای نوشتن پیدا می شود....