چند متری از هیاهوی خیابان پر موسیقی چانگ کات دور شده بودم که صدایی زنانه توجه ام را جلب کرد: "ایرانی هستی؟" و بعد خواست که صد متری را همراهش بروم. می گفت امشب پلیس زیاد شده، همه دخترهای تاجیک و ازبک که آمده اند اینجا بیزینس کنند، را گرفته اند، کسی همراهت باشد، کمتر جلب توجه می کند. خوشبختانه ظاهرش هم خیلی تابلو نبود، کمی آرایش کرده بود و لباس هایش هم معمول بودند. به مانند بسیاری از مردها که این طور مواقع حس انسان دوستانه اش گل می کند، همراهش شدم. دردل می کرد با زبان تاجیکی که چهارشنبه می خواهد برگرد، پلیس نمی گذارد این شب های آخر، درست و حسابی بیزینس کند، برای مادر، خواهرش و دخترش هنوز چیزی نخریده است. دوستانش را هم که گرفته اند، پلیس از هر دختر، 3000 تا 3500 رینگیت، رشوه گرفته و آزادشان کرده است، حالا آن یکی دو شبی هم گرفتار بوده اند، ممکن است آقای پلیس خدمات هم بخواهد. همراهی من البته در مقام یک مرد چندان به چشم نمی آمد، مرد هندی قوی هیکل، سیاه رویِ سفید چشمی آمد و گیر داد به دخترک. اهمیتی هم نمی داد که من همراهش هستم. کاری هم از دستم بر نمی آمد، مسئولیتم را طوری تعریف نکرده بودم که مقابل این هرکول بخواهم شاخ و شانه بکشم، تعریف هم کرده بود، نتیجه اش معلوم بود. پس دو دقیقه به تماشا مشغول شدیم. مردک زورش نرسید و رفت. دخترک دوباره درد و دل کرد که این هندی نبود، اینها بنگال هستند، کارشان همین است، اینقدر گیر می دهند که مثلا اگر نرخ بیزینس ما، 300 رینگیت است، بشود 30 تا، تازه آن را هم اگر بدهند. خلاصه گیر افتاده بود بین هراس مردان بنگالی و پلیس های مالزیایی، بیزینسی دارند بعضی ها.