برای عماد بهاور و مریمش

این روزها مریم را بیشتر می بینم و می خوانم، همسر آقای مهندس عماد بهاور، رئیس شاخه جوانان نهضت آزادی که امسال برای چهارمین بار بازداشت شد و رکوردی برای خودش دست و پا کرد. دوستی من و این دو بزرگ، به سال های دانشجویی در یزد باز می گردد، سال های 78 و 79. عماد مهندسی صنایع می خواند، من رادیولوژی و مریم نقاشی. من از بد حادثه همخانه عماد شدم. راستش، عماد خیلی بی نظم بود، قبل از این که هم خانه شویم، در زیرزمینی زندگی می کرد که شهره خاص و عام بود، در بی نظمی و شلختگی. چند روز پیش، در ویژه نامه تهران شهر داستان زندگی زنی را خواندم که چند تن زباله در خانه اش جمع کرده است، بی اختیار یاد زیرزمین عماد افتادم. بعضی وقت ها با مریم شوخی می کنم که چطور تحملش می کنی، مریم جواب می دهد، تو چطور تحملش کردی؟ البته مریم می گوید الان بهتر شده است، خوب، کمال همنشین بوده است، دیگر. حالا از این حاشیه ها بگذریم، در آن سال ها، مریم و عماد عاشق هم بودند، عماد عاشق سیاست هم بود ولی مریم نه چندان. من حتی گاه به عماد طعنه می زدم که با این همه شر و شورت در دنیای سیاست، چرا عاشق دختری شدی که نقاش است و بیگانه با سیاست. یادم هست عید پارسال، وقتی در بازگشت مریم و عماد از سفر تفریحی شان به هند، پاسپورت شان را گرفته بودند و دو سه روز بعد، عماد را از کار اخراج کردند، همه دلمشغولی عماد، مریم بود که وارد این حاشیه ها شده است. همچنین دفعه اول که عماد را بازداشت کرده بودند، وقتی علی زنگ زد، ناخودآگاه گفتم: آخ، مریم... به خانه که رسیدم، برادران هنوز بودند، بعد از رفتن شان، وقتی مریم را دیدم، خشکم زد. خیلی سرحال، شجاع و شاد، از شیرین کاری هایی می گفت که لج برادران و خواهران را درآورده بود. برایم خیلی عجیب بود. راستش، مریم را هنوز به آن تابلوی نقاشی زیبایی که کنار پذیرایی شان گذاشته است، می شناختم، و همیشه دل شوره داشتم که بیگانگی او با سیاست، چه رنجی می دهد این دختر را. ولی اشتباه می کردم. یکی، دو روز بعد که عماد آزاد شد، در جمع میهمانان و دوستان، شادتر از همه مریم بود. یادش بخیر، دکتر ابراهیم یزدی، به عماد طعنه می زد که تو آبروی ماها بردی، در تاریخ نهضت سابقه نداشته که کسی را یکی دو روز بازداشت کنند، عماد هم به طعنه جواب داد که دکتر جان، به خودت رفته ام، هیچ وقت بازداشت نشدی، یک بار هم که شدی، یکی دو روز بیشتر نبود، همه خندیدم، مریم هم، ولی گفت: حالا انشاالله که این یکی دو روز، دیگر نباشد، مادر عماد هم همین را گفت، همیشه این را می گوید، با نگرانی و دلتنگی بسیار. دعاها البته مستجاب نشد، عماد برای بار دوم بازداشت شد، روزهای طولانی، مانند دکتر ابراهیم یزدی. حالا کسی نمی توانست طعنه بزند که آقا، چرا یکی دو روزه بازداشت شدی؟ بعد از آزادی عماد، دوباره دور هم جمع شدیم، دوباره شادی و دعا. بار سوم عماد را بعد از آن بازداشت کردند که نگذاشته بودند از پایان نامه اش که گمانم درباره مفاهیمی مانند حقوق بشر، سکولاریسم و ... در اندیشه روشنفکران دینی بود، دفاع کند و اخراجش کرده بودند. شب برای دیدن مریم رفته بودم، خیلی امیدوار بود، با روحیه و می گفت که عماد را به زودی آزاد می کنند. همین هم شد ولی بار آخر نبود. دو روز پس از آزادی، سراغ عماد آمدند. عصر یک روز زمستانی بود که مریم زنگ زد، تند و تند حرف می زد. گفت چی داشتی، با خودشان بردند. شب برگشتم خانه، دیدم برادران لطف کردند و همه خانه را که به هم ریخته بود، به هم ریخته تر کرده اند، مثل زیرزمین عماد شده بود. در قفل بود ولی خوب برادران می دانند که چطور قفل را باز کنند، کاش به همین راحتی که می توانند قفل در خانه مردم را باز کنند، می توانستند به خانه های دل آن ها راه یابند. یک چیزهایی با خودشان برده بودند، دوربین، سی دی، عکس، اما جالب ترین چیزی که با خودشان برده بودند، یک وایت برد بود، که من برخی کارها و سوژه ها را رویش نوشته بودم. مثلا نوشته بودم، موسوی های جهان. البته این سوژه خوبی است و ما نتوانستیم در مطبوعات داخلی، کارش کنیم، اینکه چند رهبر معترض مانند موسوی در جهان داریم، از چه روش هایی استفاده می کنند و سرنوشت شان چگونه شده و یا است. کاش یکی مثلا بچه های جرس یا بی بی سی درباره اش کار کنند. و یا اینکه نوشته بودم، از نهضت تا نهاد، که سوژه ای بود درباره افرادی مانند حجت الاسلام حمید رسایی و یا روان بخش، شاگردان مصباح یزدی. شنیده بودم زمانی رسایی در قم می خواست با پاره آجر بر فرق مسجد جامعی وزیر ارشاد خاتمی بکوبد، حالا این آقا مثلا به جای کلوخ اندازی، با تذکر آئین نامه ای، فرق لاریجانی را نشانه می رود. البته ادبیاتش فرق نکرده ولی جایش عوض شده، به عبارتی از فرد اهل جنبش به یک شخصیت اهل نهاد تبدیل شده است. گویا دوستان گمان کرده بودند که این نهضت یعنی همان نهضت آزادی، و این وایت برد، مال کلاس آموزشی است، فیلم برداری کرده بودند و بعد با احترام وایت را برده بودند توی ماشین، فکر کنم یک دهم احترامی که برای وایت برد قائل شده بودند، برای بازداشت شدگان قائل نبودند. جالب این که من در این سال ها، علی رغم همه دوستی با عماد، توفیق عضویت در نهضت را نیافتم. پیشنهاد خاصی هم نشد ولی من هم کوتاهی می کردم و پیگیر عضویت نشدم، شاید چون به سبب شنودهای همیشگی برادران در هر تشکیلات بود که خیلی علاقه مند نبودم. البته یک مدتی هم پیگیر بودم ولی چون درگیر دادگاه انقلاب بودم و حکم 91 روز حبس به خاطر نوشتن در همین وبلاگ را در کیسه داشتم، عماد مخالفت می کرد که کاری برایش انجام دهم. بازهم خیلی به حاشیه رفتم، عماد برای بار چهارم، در حالی که خودش به شعبه دادگاه مراجعه کرده بود، بازداشت شد. دو شب قبل از بازداشت، به دیدن مادر عماد رفته بودم، مادر خیلی خسته و نگران بود، به عماد گفته بود که مواظب باشد ولی خوب عماد -  قربان لبخند محونشدنی و شکم آب شده اش بروم-  سر پر شوری دارد و دلی به وسعت دریا، معمولا به این حرف ها و نصحیت ها گوش نمی دهد و راه خود می رود. حالا اما مادر غمزده و البته همچنان شجاع از پسرش می گفت که برای بار چهارم باید برود اوین، البته خیلی امیدوار بود، می گفت که الان برخورد مقامات قضایی نسبت به چندماه قبل خیلی بهتر شده است. در گوشه و کنار نگرانی های مادر اما مریم هم حرف می زد، خیلی شاد و با روحیه، خندان بود، می گفت که دلش روشن است که عماد را دوباره آزاد می کنند، عماد مقاوم است و درستکار، دختر نقاش، خودش یک پا عماد سیاست مدار شده بود، قدیم ترها به عماد می گفتم بگذار شوهر کنی به مریم، سیاست یادت می رود و می روی خانه های مردم را نقاشی می کنی، حالا انگار اما راستی راستی، ماجرا برعکس شده است، دو روز پیش هم که مریم را دیدم، داشت از خلوت بودن خیابان ها سواستفاده می کرد و با ماشین می چرخید، بهش گفتم ببین جمهوری اسلامی چه نعمت بزرگی برایت فراهم کرده است، در کجای جهان به زنان حق رانندگی می دهند؟ چرا قدر نمی دانی؟ از نیمچه تهدیدهایی می گفت که بعد از نوشتن نامه به دادستان در مورد کارهای غیرقانونی برادران شده است، ولی هراسی نداشت، خیلی شجاع و شادمان. کاش عماد بود و این لحظه ها را می دید، دلم برای عماد تنگ شده است، ولی مریم هست، مریمی که این روزها، هر وقت می بینمش، می شنومش و یا در فیس بوک می خوانمش، یاد شاملوی بزرگ می افتم که جاودانه سرود: ... گر بدین سان زیست باید پاک / من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه، یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.

یک شعر و چند نامه

دیشب نامه های فروغ فرخزاد را خواندم، به همسرش پرویز شاپور. عنوانش بود: اولین تپش های عاشقانه قلبم. نامه ها - که از اینترنت هم قابل دانلود هستند- در سه بخش عاشقی، زندگی و جدایی نوشته شده اند و داستان ۵ سال از زندگی فروغ را روایت می کنند، از ۱۶ سالگی تا ۲۱ سالگی، گاه بس طولانی و خاله زنکانه و گاه کوتاه و سرشار از ناگفته ها. نامه ها سیری شگفت، دردمندانه و گاه باورنکردنی و دهشتناکی دارند. بعضی جاها، یاد صحنه هایی از فیلم سوپر استار به کارگردانی تهمینه میلانی افتادم، پشت پرده زندگی مردان و زنانی که بسیاری در حسرت یک لحظه زندگی آن ها هستند، شاید هم همین فراز و نشیب هاست که داستان زندگی آنها را این چنین خواستنی می کند. نامه ها همچنین روایت بلوغ یک زن، یک روای، حاشیه های یک زندگی، مثل همه زندگی های دیگر هم هستند. والبته نامه ها را اگر بخوانی ، نیک درمیابی که چرا باید ایمان آورد به آغاز فصل سرد و می فهمی که فروغ چرا می گوید: " و این منم / زنی تنها / در آستانه فصلی سرد / در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین / و یأس ساده و غمناک آسمان / و ناتوانی این دست های سیمانی... من سردم است / من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد... من عریانم ، عریانم ، عریانم / مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم / و زخم های من همه از عشق است / از عشق ، عشق ، عشق ... / من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم / و این جهان به لانه ی ماران مانند است / و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست / که همچنان که ترا می بوسند / در ذهن خود طناب دار تو را می بافند... "

دوباره می نویسمت

حافظ را آنلاین ورق زدم: " تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق / هر دم آید غمی از نو، به مبارک بادم." گویی حکایت من و نوشتن نیز همین است، پس دوباره می نویسم. همین جا، که کلی خاطره دارم، از روزگار پرحادثه اش.

...

...

حاشیه نویسی برای یک نشست

بالاخره اولین نشست خبری میرحسین موسوی برگزار شد. کار من حاشیه نگاری بود:
- در حالي که به نظر مي‌رسيد ظرفيت سالن بسيار بزرگ آمفي تئاتر موسسه اطلاعات در اين نشست خبري تکميل نگردد، با حضور کم سابقه خبرنگاران و عکاسان خارجي و داخلي اين سالن مملو از جمعيت گرديد به طوريکه رقابت شديدي بين خبرنگاران براي يافتن جاي مناسب درگرفته بود.
- کنفرانس خبری مهندس موسوی در محل سالن آمفی تئاتر روزنامه اطلاعات برگزار شد. پیش از شروع کنفرانس، جنب و جوش خبرنگاران جالب بود. آنها نیز چون سیاستمداران تازه عید دیدنی ها را شروع کرده بودند.
- حضور بیش از 300 خبرنگار و عکاس داخلی و خارجی و تمایل فراوان آنها برای طرح پرسش، فضای خاصی بر سالن حاکم کرده بود.
- در ابتدای مراسم از خبرنگاران خواسته شد که بلوتوث تلفن همراه خود را برای دریافت فایل های تبلیغاتی روشن کنند.
- ازدحام بیش از حد عکاسان برای ثبت تصاویر مهندس موسوی، موجب تاخیر در برنامه شد. اصرار چندباره مجری نیز نتیجه نداد و سرانجام موسوی با قرار گرفتن پشت تریبون توانست از حلقه محاصره آنها نجات یابد.

ادامه نوشته

روزگار شیرین ما

دادگاه حکمم را تایید کرده است. باید دوباره اعتراض کنم. امیدوارم قبل از اینکه راهی زندان شوم، بتوانم در دادگاه حضور یابم و از خودم دفاع کنم. دیشب هم با یکی از دوستان که دستی در فعالیت های سیاسی دارد، هم صحبت شدم. از سفر خارج از کشور که برگشته، فهمیده دیگر ممنوع الخروج است و روز بعد که محل کارش مراجعه کرده، برگه اخراج در دستش نهاده اند. روزگار شیرینی است نازنین.

دل خوش سیری چند؟

نوشتن درباره اش دیر شده است و چون همیشه بی فایده، اما این روزها مرگی دیگر وجدان ها را مکدر ساخته است؛ مرگی مبهم، در زندان اوین، مرگ یک وبلاگ نویس، نگفته بودند که به جایی وابسته است، حکمش هم اعدام نبود، قرار بود دو سالی میهمان اوین باشد و بعد برگردد، خانواده اش هم منتظر بودند و در تلاش برای آزادی زودترش، اما خبر رسید که مرده است. دلایل مرگش هم هنوز به طور مشخص اعلام نشده است، شفاف هم شود، اهمیتی ندارد. چون او مرده است. امید رضا میرصیافی در تاریخ نوزدهم بهمن 87 به شعبۀ پانزدهم دادگاه انقلاب تهران احضار و زندانی شد. این وبلاگ نویس پیش از این در اردیبهشت ماه سال جاری نیز بازداشت و پس از چهل ویک روز با سپردن وثیقۀ صد میلیون تومانی آزاد شده بود. امید رضا میر صیافی در آبان 87 محاکمه و به اتهام "فعالیت تبلیغی علیه نظام " به شش ماه و به اتهام "توهین به مقامات نظام" به دو سال زندان محکوم شد. بر اساس همین حکم شعبه پانزده دادگاه انقلاب اسلامی تهران رسیدگی به دیگر اتهام موجود در پرونده یعنی توهین به پیامبر و مقدسات را در صلاحیت خود ندانسته و آنرا به دادگاه کیفری تهران واگذار کرده است. خوب! این روزها بازار انتخابات گرم است. مسئله اصلی این است که انتخابات دوقطبی می شود یا سه قطبی؟ کروبی کناره گیری می کند یا ولایتی می آید؟ مجاهدین انقلاب اسلامی از میرحسین حمایت می کند؟ احمدی نژاد رضایت همه اصولگرایان را راضی می کند؟ در این میانه پرهیاهو، مرگ یک وبلاگ نویس چه اهمیتی می تواند داشته باشد. کما اینکه حتی در هیچکدام از سایت های وابسته به اصلاح طلبان نمی توان ردی از خبر مرگ یک وبلاگ نویس یافت. چه خوب و متناسب گفت سهراب سپهری: مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

گزارش یک سرک

دیروز عصر سری به بچه های فعال در حوزه انتخابات زدم. به شدت مشغولند و روزهای پرکار و البته بدتری را هم در پیش دارند. البته خیلی ها واقعا صلواتی کار می کنند و امیدشان تغییر وضع موجود است. این دوره انتخابات، منحصربفرد است و غیر قابل پیش بینی. شاید به همین دلیل است که خیلی ها مثل قالیباف هوس آمدن به صحنه ندارند. نکته دیگر اینکه بر خلاف دوره های قبل، از همین الان معلوم است که یکی دو میلیون رای خیلی مهم است و به همین جهت مثلا ماندن و یا انصراف کروبی برای جبهه اصلاحات خیلی تعیین کننده شده است. نام و چهره خاتمی هم علیرغم نبودش، بدجوری در ستادهای اصلاح طلب سنگینی می کند. بعضی ها هنوز امید دارند که دقیقه ۹۰ برگردد. چند ماه پیش همه می گفتند که مرد میدان نیست و دقیقه ۹۰ کنار می کشد، حالا حرف از آمدنش است. ستادهای میرحسین هم فعال هستند ولی بدنه خیلی قوی و کارکرده ای ندارند. چیزی شبیه ستادهای احمدی نژاد در دوره قبل. پول هم ندارند، باز هم مثل احمدی نژاد در دوره قبل. چون از صدقه دولت داری، این دوره وضع ستادهای احمدی نژاد از ستادهای کروبی هم بهتر است. شاید در روزهای آینده و با حمایت مشارکت، کارگزاران و مجاهدین انقلاب از موسوی، وضع ستادها بهتر شود. در مجموع فعلا فقط تکلیف شیخ اصلاحات روشن است که رای نمی آورد، بقیه چیزها مبهم است و نیازمند گذر زمان.

پیامک های طنزآلود

دیشب یکی دو پیامک طنزآلود دریافت شد، درباره سال اصلاح الگوی مصرف. در بازنشر آنها نیز مشارکت کردم. خوب! بیماری همه گیر است. گمان می کنم که شعار امسال، بهترین شعاری است که در سالهای اخیر طراحی و اعلام شده است. مطمئن هستم که بر خلاف سال های دیگر که مثلا به بهانه نوآوری، دستگاه های احرایی ولخرجی کردنشان شکوفا می شد، امسال تلاش های خوبی برای صرفه جویی صورت می گیرد و در مجموع به نفع مردم و کشور است. اما اینکه در جامعه امروزی ما، جدی ترین و ضروری ترین مقوله ها نیز به تمسخر گرفته می شود، موضوعی است که جای کنکاش جدی دارد. شاید نشان از شکاف جدی بین مردم-دولت دارد. اینکه هر کاری مثبتی هم می شود، خیلی ها فکر می کنند، نقشه ای پشت آن است،شاید نشان از یک بیماری وسیع و عمیق اجتماعی دارد که جلوه هایی از آن را در پیامک های روزمره می بینیم. عوارض بیماری بدبینی جامعه البته تنها متوجه حاکمیت نیست، بلکه روابط میان فردی را نیز آلوده می کند و کلی آمار پنهان و پیدای ناهنجار تولید می کند. شاید هم خبر از یک اعتراض خاکستری و در حال گسترش می دهد. هرچه باشد، میمون نیست.

حکایت ننگ و رنگ

دیروز اخراجی های 2 را دیدم. خیلی عوام فریبانه بود، اولی بهتر بود. مسعود ده نمکی، یک بنیادگرای تمام عیار است که تمام حرف های دیروزش – همان روزهایی که چماق بدست و علنی به صف کسانی که غرب زده می نامیدشان، حمله می برد – را با استفاده ابزاری از سینما می زند. همچنین یاد گرفته است که مردم عزاگرفته هم چه کم دارند. از سینما که بیرون می آمدم، بغل دستی گفت: این بهتر بود، قبلی صحنه جنگی زیاد داشت ولی این یکی بیشتر خنده دار بود. البته در عجبم از این همه هنرمند که اینگونه آلت دست او شده اند. خوب! پای پول و شهرت در میان باشد، از این بدتر هم می شود و می کنند. ولی آیا ده نمکی، آدم های مشابه و  حتی سیستم های مشابه می توانند به این سرخاب و سفیدآب ها، چین و چروک ها را بپوشانند و خودشان را در دل جوان ها جا کنند؟ شاید، ولی ده نمکی یادش هست روزهایی را که در کوران مبارزات انقلابی – نمی دانم او هم بوده یا نه ؟!- روی دیوارها می نوشتند: ننگ با رنگ پاک نمی شود. آری! این داستان ادامه دارد.

تغییر

بهار که از راه می رسه، هر جا رو نیگا می کنی، یه تغییر می بینی، کوچیک و بزرگ، محسوس و نامحسوس، محدود و نامحدود. تغییر کردن کار خیلی سختیه. نمی دونم بهار و طبیعت چطور این کار رو به این سرعت و وسعت انجام میدن؟! من که درمونده ام، از کار طبعیت و از وضع خودم. واسه یه تغییر کوچولو، باید هفته ها وقت صرف کنم، شاید هم ماه ها، آخرش هم به نتیجه مطلوب نمی رسم. دارم به این فکر می کنم که طبعیت چی داره که اینطور راحت پوست میندازه؟ تو کله بهار چی میگذره که چند روزه میاد و رنگ و روی همه چیز رو عوض می کنه؟ چطور می شه تغییر کرد؟ تغییرات رو چطور می شه نهادینه کرد؟ و ...

 تبصره۱: از قدیم گفتن، سر پیری و معرکه گیری؟!

تبصره ۲: سال خوبی داشته باشید.

در حاشیه

۱- کیش را ترک کردم. چون بدجوری داشتم مات می شدم. ۲- امروز حکم دادگاه را دیدم. جریمه نقدی ام صد هزار تومان است. به خاطر توهین به رئیس جمهور و تبلیغ علیه نظام. سه ماه و یک روز زندان هم به خاطر توهین به مقدسات. گویا به خاطر وضعیت خاص متهم! و جوانی!! جریمه های نقدی هم بدل حبس است. ممنون. فعلا درخواست اعاده دادرسی کرده ام.

محكوم شدم

علی الحساب به ۹۱ روز زندان و پرداخت ۵۰ هزار تومان محکوم شده ام. دایره اجرای احکام دادگستری یزد هم در نامه ای به ضامن من خواسته است که ظرف ۲۰ روز آینده ( تا ۹ فروردین) برای اجرای حکم مراجعه کنم و گرنه وثیقه ۲۰ میلیون تومانی مصادره می شود. ماجرا به گزارشی که اداره اطلاعات استان یزد در مهرماه ۸۵ تهیه کرده بود، بر می گردد. ۲۰ مطلب از مطالب وبلاگ را انتخاب نموده و بالای هر یک هم جرمی تراشیده بود. از توهین به مقدسات و رئیس جمهور گرفته تا اقدام علیه امنیت ملی. دادستان هم بر اساس این گزارش شاکی شده بود و به بازپرسی شعبه ۵ دادگاه انقلاب یزد احضار شدم. رفت و آمدها در آخرين روزهاي ۸۵ منجر به درخواست تامین وثیقه ۲۰ میلیون تومانی شد. در ادامه هم چندین بار مراجعه کردم. با دادستان عمومي و انقلاب یزد هم صحبت کردم. چند پرونده هم مربوط به روزنامه خاتم یزد بود. وقتی از یزد به کیش آمدم، باز هم به بازپرسي مراجعه نمودم و تغيير آدرس را اطلاع و شماره فاكس و تلفن همراه را دادم. ايميل را هم نوشتم. از قرار معلوم هيچكدام كارگر نبوده و به طور غيابي محاكمه شده ام و حكم هم صادر شده است. ۹۱ روز هم گويا معني دار است. اينكه نشود تبديلش كرد به جزاي نقدي. البته احتمالا بايد تشكر كنم. چون جلسه اول، بازپرس گفت كه حكمم اعدام است. مي گفت به مقدسات توهين كرده ام. درباره يكي از پست ها و توضيحات تكميلي آن صحبت مي كرد كه اشاراتي بود به برخي جملات منتشر شده در يك تقويم مذهبي كه با حمايت وزارت ارشاد در قم منتشر شده بود. درباره آن مطلب هم سايت فردا چيزي نوشت و من هم عبارت نامناسب را اصلاح كردم. بجاي عبارت در پست دوم نوشته بودم خزعبلات و البته كه نادرست بود. بازپرس هم مي گفت كه اين حرف هايي كه در تقويم نوشته شده، روايت هاي مسلم شيعه بود و تو اين روايات را خزعبلات خوانده اي. البته من عقيده دارم كه برخي از اين مسائل مانند اين سرين زن بزرگ باشد و يا مرد روي شتر هوس همبستري كند، حرف هايي نيستند كه امامان شيعه زده باشند و بايد در درستي اين روايات ترديد داشت و يا تحقيقي جدي تر كرد. بعد از اين مطلب بود كه اداره اطلاعات شاكي شد. متن شكوايه هم شبيه چيزي بود كه در يزدفردا نوشته شده بود. اينها مهم نيست، مهم اين است كه به جرم مجهول المكان بودن غيابي محاكمه شده ام. در حالي كه در همين وبلاگ نوشته ام كه در جزيره كيش زندگي مي كنم. در اين دو سال هم نشريات بسياري در يزد منتشر كرده ام. چند بار هم به دادگستري مراجعه نموده ام، تغيير آدرس را اطلاع داده ام ولي حتي براي احضارم به ضامن من هم اطلاعي داده نشده است. بگذريم. چيز تازه اي نيست. خيلي وقت است كه نظام قضايي به صدور اينگونه حكم ها افتخار مي كند، اينهم يكي ديگر.

تحليل محتواي تقاضاهاي عاجزانه

چندماهی است که موجي در راديو راه افتاده و در برنامه هاي مختلف،‌ از شنوندگان مي خواهند كه پيامك بفرستيد،‌ ايميل بزنيد، درباره مشكلات بگوييد،‌ انتقاد كنيد تا ما پيگيري كنيم. برنامه هاي صبحگاهي هم از اين قاعده مستثني نيستند. البته پيش از ظهور پيامك و اينترنت هم همينطوري بودند. چند روز گذشته،‌ صبح ها كه به محل كار مي آمدم و يا عصرها،‌ چند دقيقه اي از اين انتقادها و گزارش مشكلات را شنيدم. اين روش قديمي در واقع مشابه روزنامه نگاري شهروندي است كه در دوران مدرن اطلاع رساني و رسانه مد شده و رسانه هاي بزرگ هم از آن بهره ها برده اند. يعني از حيث روشي،‌ قابل قبول و جاافتاده است اما از لحاظ محتوايي؛‌ مروري بر درخواست هايي كه مردم به طور مكرر بازگو مي كنند، قابل تامل است. معمولا اهالي شهرهاي دور افتاده و يا محروم زنگ مي زنند ( چه در شبكه هاي استاني و چه ملي) و از مسئولين "‌تقاضاي عاجزانه"، " خواهش"‌، " التماس" و ...، مي كنند كه مثلا مشكل آسفالت را حل كنند، به غير بهداشتي بودن آب توجه كنند، چرا تلفن ها خط نمي دهد، وام چي شد و .... يا اينكه پيامدهاي معمولا منفي تصميمات مسئولين مربوطه را گوشزد مي كنند. مي خواهم بگويم كه پس از سي سال از استقرار يك نظام سياسي، مردم همواره و روزانه زنگ بزنند و درباره معمولي ترين خواسته ها و حقوق خويش مثل آب،‌ برق،‌ تلفن و آسفالت از مسئولين خواهش،‌ التماس و تقاضاي عاجزانه بكنند،‌ چيزي است در حد جاری شدن عرق شرمندگي، البته از پیشانی مردم. چندي پيش عباس عبدي در رابطه با پرتاب ماهواره اميد، نکاتی دقيق و هوشمندانه نوشت. در بخشي از نوشته اش آمده بود: "هنگامي كه گورباچف بر سر كار آمد، براي این که وضعيت به غايت عقب‌مانده كشور را نشان دهد، در روي صفحه تلويزيون ظاهر شد و دو عدد پاك‌كن كه يكي آلماني بود و ديگر روسي را روي سياهي مداد كاغذ كشيد، معلوم شد، پاك‌كن روسي جز سياه‌تر كردن كاري نمي‌كند و پاك‌كن آلماني سياهي مداد را به خوبي زايل مي‌كند. نتيجه گرفته شد كه دانش‌آموز روس با موشك اس.اس.20 نمي‌تواند دفترچه خود را پاك كند و نيازمند پاك‌كن آلماني است، كاري كه روس‌ها از ساختن آن عاجز بودند. چرا؟ چون با توليد پاك‌كن خوب نمي‌توانستند رژه بروند، اما روزي كه اين رژيم سقوط كرد، يكي از مشكلاتش نداشتن بودجه براي برچيدن و نابود كردن موشك‌هاي غول‌پيكر و فوق مدرن و قاره‌پيماي اس.اس.20 و امثالهم بود، و اين موشك‌ها وبال گردن مردم شده بود. نظامي كه مي‌توانست به كره ماه برود، قادر نبود فساد اداري و دستگاه بوروكراتيك خود را اصلاح كند؟ قادر نبود رضايتي پايدار در مردمش ايجاد كند، و نيز قادر نبود پاك‌كني با كيفيت مناسب براي دانش‌آموزانش تولید و عرضه نمايد، و اين چنين بود كه با بن‌بست مواجه شد." به گمانم تحليل محتواي درخواست هاي راديويي مردم،‌ هم چنين چيزي را نشان مي دهد،‌ با اين تفاوت كه در ايران مردم به بن بست رسيده اند.

از كرامات دولت پاك

رئيس جمهور در گفتگوي تلويزيوني ديشبش با مردم، در واكنش به انتشار گزارش ديوان محاسبات كشور كه در آن اعلام شده بود يك ميليارد دلار از درآمدهاي كشور سرنوشتي نامعلوم دارد، دولت نهم را دولتي پاك خواند، اين اقدامات را تلويحا توطئه عليه دولت دانست و گفت: "در دولت‌هاي قبل، در تفريق بودجه يكسال 6 ميليارد دلار كم بود. اما بعد بررسي كردند و ديدند حساب درست بوده است؛ نبايد كاري كنيم كه بعضي از سازمان هاي استكباري با همين حرف‌هاي غير مستند و بي‌توجهي در مورد ما قضاوت كنند. چون در اين سيستم محكم حتي يك دلار هم نمي‌تواند جابه جا شود." بگذريم از اينكه بالاخره يك جمله موافق درباره دولت هاي قبل از زبان رئيس دولت فعلي شنيديم، اگر يادتان باشد در سال هاي گذشته بخصوص در هنگامه انتخابات رياست جمهوري به كرات از زبان احمدي ن‍ژاد شنيديم كه " من دست مافیای قدرت را از سر نفت کوتاه می کنم و حاضرم جانم را پای این قضیه بگذارم"‌،‌ "ما می خواهیم جلوی رانت ها را بگیریم"،‌ "مبارزه با فساد اداری و اقتصادی، سیاست قطعی دولت من است و کسانی که معتقد به آن باشند، در دولت از آنها استفاده خواهیم کرد"،‌"من اگر كل آبرو و حتى جانم را بر سر این راه بگذارم، این راه را در حد توان خود خواهم رفت تا بتوانم به خدا و رسولش و به امام و شهیدان، پاسخگو باشم". اما به راستي در نظام مستحكمي كه حتي يك دلار هم نمي تواند جابجا شود، چه نيازي براي شهادت در راه مبارزه با مافياست. اساسا چگونه در اين نظام مي تواند مافيا شكل بگيرد. اگر چنين حرف هايي غير مستند است،‌ مستندا مي توان گفت كه به اندازه همه تاريخ مديريت دولتي در سال هاي پس از انقلاب، در سه چهار سال اخير، حرف غيرمستند زده شد و از سر بي توجهي گزارش داده شد. و دست آخر اگر با اين استدلالها، كسي ادعا كند در سال هاي اخير، منبع برخي اظهارات رسمي در كشور، گزارش نهادهاي استكباري بوده است، چه مي توان گفت؟

مشت، نمونه خروار

در روزهای اخیر، شما هم به اندازه کافی درباره فيلم" درباره الي" خوانده ايد. فيلم ابتدا از راهيابي به رقابت هاي جشنواره فجر محروم شد. بهانه هم اين بود كه گلشيفته فراهاني، يكي از بازيگران فيلم در خارج از كشور، كشف حجاب كرده است. در ادامه مشاور احمدي نژاد به او نامه نوشت. حس ژست گرفتن رئيس جمهور هم گل كرد. به وزير ارشادش كه در مراكش بود، نامه نوشت. فيلم رفع توقيف شد و به جشنواره آمد. در ده رشته كانديداي بهترين سيمرغ شد و در دو حوزه از جمله بهترين كارگرداني، سيمرغ را گرفت. در حوزه هاي ديگر هم تحت تاثير نگاه حاكميتي غالب در سينماي ايران، جايزه اي نگرفت. یعنی یک فرصت کوتاه داده شد و معلوم شد که چطور و به همین آسانی داشتند حق برتربودن و دیده شدن از یک فیلم را می گرفتند...

خوب! پرسش اين است كه آيا مي دانيد چند فيلم، گروه، كتاب، فرد و ...، در سال هاي پس از انقلاب به همين بهانه هاي مبهم و ناحق، از رقابت و ديده شدن محروم شدند و در اين مسير چه استعدادهاي و قابليت هايي بر باد رفت؟ در واقع تيغ ناتمامي كه گلوي اصغر فرهادي و فيلمش را زخمي كرد، سال هاي سال، و بيش از اينها، تن و روان بسيار ديگر را دريد و فرصت هاي بسيار را برباد داد. كاش پاسخگويي بود و يا به روزي كه روز پاسخگويي مي نامندش، ايمان داشتند.

نهضت عظیم و رسانه های عقیم؟

به مناسبتی، دو روزی در روستاهای استان فارس بودم. بحث انتخابات ریاست جمهوری کمابیش مطرح بود. عمده سوال این بود که جزء احمدی نژاد چه کسی کاندیدای انتخابات است. البته خبر آمدن خاتمی شوق فوق العاده ای بر نمی انگیخت. انگار سهام عدالت و یا پرداخت معوقه بازنشستگان موضوع مهمتری بود. قطعا دولت برنامه های وسیعتری برای این بافت مهم در نظر دارد. یادمان نرود که همین اقشار بودند که کروبی را در دور اول انتخابات قبل، شانس بخشیدند و مدعی اش کردند.

مسئله مهمتر اما این که حجم دانسته های روستاییان درباره دولت احمدی نژاد همان چیزی است که صدا و سیما می گوید. بسیاری حتی ماجرای مدرک کردان را هم نمی دانستند.و یا تفاوت درآمدهای دولت نهم با دولت قبلی و بسیاری از کاستی های این دولت را.  برای بسیاری هم حمایت های رهبری از دولت نهم، مرجع تشخیص بود. کروبی هیچ شانسی ندارد. چون طرح پنجاه هزارتومانی را احمدی نژاد نیم بند اجرا کرده و دلش می خواهد کاملترش کند. نیمچه سابقه ناخوشایندی هم از دوران مسئولیت کروبی در بنیاد شهید و ...، در ذهن برخی است و بدین سبب کروبی برای هیچ کس، تهدیدی نیست. نام میرحسین موسوی هم کنجکاوی را برمی انگیزد، ولی برای مسن ها، که جمعیت چندانی ندارند. از سوی دیگر، با توجه به حمایت رهبری از احمدی نژاد و سابقه اختلافات میرحسین و ایشان در دوران نخست وزیری، همین گروه هم احتمالا در انتخاب نهایی بین میرحسین و احمدی نژاد، احمدی نژاد را ترجیح می دهند.

 آن روی سکه هم در شرایط فعلی اصلاح طلبان رسانه موثر برای چنین جوامعی ندارند. روزنامه ها و سایت های نیمه جان و عقیم هم کاری نمی توانند بکنند. پس باید طرحی نو در افکند. استفاده از پتانسیل رسانه های محلی شاید کارساز باشد. انتشار ویژه نامه های انتخاباتی و ستادهای کارآ برای اطلاع رسانی بسیار لازم است. ویژه نامه ها و یا برنامه های اطلاع رسانی می توانند پیش از انتخابات هم به بهانه هایی منتشر شوند. شوراهای روستایی، سرمایه موثری برای فعال شدن در این حوزه هستند. دانشجویان روستایی تبار هم نقش خوبی می توانند ایفا کنند. باید دیده شوند تا مشتاق شوند. در مجموع خوبی های خاتمی و یا میرحسین کافی نیست، قصورهای احمدی نژاد و دولت نهم هم باید به اطلاع این قشر رسانده شود. به عنوان نمونه برای روستایی ها خبر فساد و تبعیض بسیار ناراحت کننده است. همان مواردی که پاشنه آشیل هاشمی شد. ماجرای کردان اوج فساد و تبعیض بود. نمونه های دیگری هم یافت می شوند که بر ذهنیت روستاییان موثر باشند. خلاصه از این حیث، اصلاح طلبان باید نهضتی عظیم بپا سازند.

اما نکته آخر و مثبت اینکه، بر خلاف دوره قبل که از بغض هاشمی، رای بسیار به احمدی نژاد داده شد، جزء تندروان مذهبی، باقی جماعت کینه و یا بغضی از خاتمی و میرحسین به دل ندارند. البته از عملکرد اطرافیان خاتمی و متصدیان دوره قبل نارضایتی هایی وجود دارد. بدین دلیل هم باید در ستادهای انتخاباتی خاتمی پوست اندازی شود و چهره های سابق کمتر میدان داری کنند.

زندگی جاریست...

"آقای راننده، می تونم سیگار بکشم." البته منتظر پاسخ نماند و یک نخ کنت از کیفش بیرون آورد. پک محکمی زد و گفت: " آقا! نوار ندارید."

: " به درد شما هم نمی خوره، خانم. غمگینه"

: "بی خیال! دلم پر از غمه. بذار گوش کنیم."

صدای نوار که در گوش ماشین می پیچد، اشک از چشمش روانه می شود. حس فضولی ام، گل می کند. البته خودش هم بی میل نبود که سفره دلش را پهن کند:" نامزدم پنجاه کیلو تریاک، لای ذغال برده و تو راه گیر افتاده. نامردا لوش دادن. میگن باید 15 سال بره زندان". بیست سالش بود. چهار ماه بود که نامزد کرده بود. قبلا هم زن یه معتاد بوده. : " مرتیکه هروئینی بود. دو سال باهاش زندگی کردم. بعد هم مهرم حلال، جونم آزاد".

: " حالا چرا رفتی تو خط قاچاق؟"

: "همه هستن. وضعمون خوب نبود. گفتم چند وقت این کار رو بکنیم، وضعمون که خوب شد، بی خیال شیم."

 همه سکوت کردیم. نیم ساعت گذشت. تلفنش مرتب زنگ می خورد. ناگهان خندید. با خوشحالی گفت: " داداشم زنگ زد که با مامورا هماهنگ کردن. قراره 47 کیلوش رو بردارن واسه خودشون. سه کیلو چیزی نیست. جریمه نقدی میشه." همگی خوشحال شدیم و خندیدیم....

2

پسرک از طرح واکسیناسیون فلج اطفال جا افتاده بود. واکسن نزده بود و بازرس گیر داده بود که باید در این منطقه، دوباره طرح اجرا بشه. قرار شد ته و توی ماجرا رو دربیارن. پسرک 5 ساله بود، سیاه سوخته و معصوم. فرزند نامشروع بود و به همین سبب هویتش نامعلوم مانده بود. مادربزرگش هم یک فرزند نامشروع داشت. او و خاله اش، در یک خانه سرنوشت مشترکشان را خط خطی می کردند. مادرشان هم گوشه گیر بود. قرار شد که بیاورندش مرکز بهداشت و کارش پیگیری شود.

چند روز بعد از بیمارستان زنگ زدند که پسرکی 5 ساله را برای آزمایش های خاص، همچنین HIV می فرستند. همان سیاه سوخته معصوم بود. بهش تجاوز کرده بودند. از مقعدش خون آمده بود و همه نگران عواقبش بودند. باید چند تا آمپول می زد، هیچ نمی گفت. وقتی می پرسیدی درد داری؟ سرش را تکان می داد. اشک در چشمان سیاهش حلقه زده بود.....

واکاوی رفتار کرباسچی، دور از چشم سعید امامی

مصاحبه تند و تیز غلامحسین کرباسچی با روزنامه اعتماد ملی در مذمت خاتمی و مدح کروبی و مهاجرت دسته جمعی بر و بچه های قوچانی به این روزنامه از مهمترین تحرکاتی بود که نفر اول شدن کروبی در اردوگاه اصلاح طلبان برای انتخابات آینده را دنبال می کند. این فعالیت ها که مخالفت قوی با حضور محمد خاتمی را در بر دارد، روزگاری در قالب خواهش و اخلاق گرایی – مقاله داستان شیخ و سید قوچانی – دنبال می شد، اینک جنبه عمل گرایی بخود گرفته و نشانه هایی چون سایت تغییر – به عنوان نماد اصلاح طلبان عملگرا – را علم کرده است. ظاهر ماجرا خبر از تولد تکنوکرات های تازه ای در فضای سیاسی ایران می دهد و کارگزارن سازندگی در هیبتی جدید متولد می شوند، چیزی که محمد قوچانی آن را راست مدرن نامیده است. از این داستان – که شرحی مفصل می طلبد- بگذریم، پرسش جدی تر این است که چرا باید مثلا غلامحسین کرباسچی که روزگاری قربانی انتقام اصولگرایان شده است، اینک باید هوس معاون اولی شیخی را کند که در میان اصلاح طلبان، نزدیک ترین فرد به اصولگرایان بوده و خواهد بود؟ خوب! برای درک بهتر باید انتخابات گذشته را واکاوی کنیم. در مجموع، دلیل جمع شدن همه روشنفکران – از لائیک تا دینی – پشت سر هاشمی و جبهه گیری تند علیه احمدی نژاد، تعبیری اغراق آمیز بود که در بیانیه معروف روزنامه نگاران و روشنفکران آورده شد: جلوگیری از جلوس فاشسیم در ساختار حکومتی ایران. درست یا نادرست، بخش مهمی از همین قشر بر این باور است که انتخاب احمدی نژاد در دور دوم، علاوه بر احتمال – البته ضعبف - حذف کامل اصلاح طلبان از دنیای سیاست، نهادینگی فاشیسم ایرانی را در پی خواهد داشت. پس باید به هر طریق ممکن از پیروزی احمدی نژاد جلوگیری کرد. اما برای تحقق چنین آرزویی چرا باید کروبی که نزدیکترین یارانش می دانند شانس رای آوری اش در مقایسه با خاتمی و یا میرحسین موسوی، بسیار کمتر است، انتخاب اول باشد:1- کروبی کاندیدایی است که حساسیت کمتری روی او وجود دارد. این را حتی خاتمی هم بارها تایید کرده است که در ساختار فعلی باید کسی وجود داشته باشد که حساسیت زا نباشد. حمایت ضمنی جناح اصولگرا کروبی علاوه بر اطمینان آنها به رای پایین کروبی، به اعتماد حداقلی آنها به شیخ نیز برمی گردد. 2- ساختار و ذهنیت حکومتی در ایران مبتنی بر لابی و رابطه است. این خصیصه در فرهنگ و ساده ترین رفتارهای روزمره ما تا عالیترین سطوح حکومتی نهادینه شده است. کروبی نماد و سرسلسله جنبان این رفتار در اردوگاه اصلاح طلبان است. 3- در روزگاری که جمهوری اسلامی از سوی مخالفان خارجی به شدت تحت فشار قرار دارد و از سوی به طور قوی احساس می کند که با توجه به شرایط منطقه ای، احتمال حمله نظامی به ایران وجود ندارد، رفتارش با مخالفان بی پرده تر و متفاوت است. به رفتارهای اخیر با شیرین عبادی توجه کنید. دبیرکل سازمان ملل هم برایش بیانیه می دهد ولی برای ایران تفاوتی نمی کند. در این شرایط که بقا شرط اول است، مصلحت حکم می کند که پا را جای سفت گذاشت. بخصوص اینکه خاتمی در قضایایی مانند کوی دانشگاه، عبدالله نوری، اکبر گنجی و حتی مهاجرانی  و همین کرباسچی - که دلگیری و عقده هایش بدجوری در حرف های کرباسچی علیه خاتمی، خودنمایی می کند- امتحانش را پس داده و نقطه درخشانی مانند لقمانیان در کارنامه کروبی وجود دارد. 4- در آینده سیاسی جمهوری اسلامی نیز اگرچه حمایت از کروبی مانند شمشیر دولبه است، یعنی بالاخره از سوی اصولگرایان به صفت اصلاح طلب شناخته می شوی و از سوی اصلاح طلبان به سازشکاری متهم می گردی، ولی لبه های این شمشیر کندتر از آن است که گردن کسی را بزند. راه برگشت وجود دارد. 5- با استناد به نکته دوم، بقای سیاسی در ایران مبتنی بر داشتن سرشاخه های لابی کننده قوی است. برای کارگزارن سازندگی، روزگاری است که هاشمی رفسنجانی این نقش را بازی می کند؛ پدر معنوی. هر چه تعداد این سرشاخه ها بیشتر شود، احتمال حذف کمتر است. خوب! اضافه شدن کروبی به فهرست پدرخوانده ها، موضوع کم اهمیتی نیست. روزگاری هاشمی رفسنجانی به نهضت آزادی ها نصحیت کرده بود که به طور کامل از حاکمیت کنار نکشند تا بدجور حذف نشوند، اینک کارگزارانی ها در عمل به این توصیه می خواهند هرچه بیشتر به نظام متصل شوند. 6- در انتخابات گذشته دکتر سروش با اشاره به لزوم قناعت به دموکراسی مینیمال، کروبی را انتخاب برتر می دانست. همین روحیه قناعت گری – که در روان ایرانیان نیز جلوه گری های بسیار داشته است -  نیز برای دفاع دوباره از کروبی کافی است. 7- در این میانه ممکن است که از سوی کرباسچی و امثالهم رویاهایی مانند تغییر در ترکیب شورای نگهبان با پیگیری کروبی مطرح شود که این ترفند نیز با امید به قدرت چانه زنی کروبی ها و همچنین برای جلب توجه آرای خاموش بکار برده می شود. 8- در نهایت اینکه دکترین " فشار از پایین، چانه زنی در بالا" اکنون به "فشار و چانه زنی در بالا" تغییر یافته است، برای بقا و امکان سیاست ورزی. و چنین است که دشواری های سیاست ورزی و خصوصیت تکنوکرات های ایرانی را نیز بدین فهرست اضافه کنیم، می توانیم دلایل رفتارهای امروزه کرباسچی و امثالهم را بهتر درک کنیم. اما در روزگاری که محمد قوچانی به نمایندگی از این قشر از تمایل و امکان سیاست ورزی در سایه ظرفیت ها و ارزش های نظام و قانون اساسی و رهبری انقلابی سخن می گوید، باید دید که نظام سیاسی جمهوری اسلامی نیز از وجه مثبت اخلاق سیاسی از موضعی نرم تر سخن می راند و در نگرش عقلانی، دلخوش به کبریت های بی خطر می شود و سوپاپی تازه بروی خویش می گشاید و یا اینکه از در اخلاق کثیف وارد می شود و بر جسد مرده هم لگد می زند. تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، وجه رحمانی و عقلانی را تایید می کند، به شرطی که روح سعید امامی در جایی و کسی حلول نکند. 

سپاس

ممنون از همه دوستانی که پبامشان، مرهمی موثر برای زخم های عمیق و تلخ این روزهای بد بود. روزگارتان مملو از شادی و موفقیت.