نوشتن درباره اش دیر شده است و چون همیشه بی فایده، اما این روزها مرگی دیگر وجدان ها را مکدر ساخته است؛ مرگی مبهم، در زندان اوین، مرگ یک وبلاگ نویس، نگفته بودند که به جایی وابسته است، حکمش هم اعدام نبود، قرار بود دو سالی میهمان اوین باشد و بعد برگردد، خانواده اش هم منتظر بودند و در تلاش برای آزادی زودترش، اما خبر رسید که مرده است. دلایل مرگش هم هنوز به طور مشخص اعلام نشده است، شفاف هم شود، اهمیتی ندارد. چون او مرده است. امید رضا میرصیافی در تاریخ نوزدهم بهمن 87 به شعبۀ پانزدهم دادگاه انقلاب تهران احضار و زندانی شد. این وبلاگ نویس پیش از این در اردیبهشت ماه سال جاری نیز بازداشت و پس از چهل ویک روز با سپردن وثیقۀ صد میلیون تومانی آزاد شده بود. امید رضا میر صیافی در آبان 87 محاکمه و به اتهام "فعالیت تبلیغی علیه نظام " به شش ماه و به اتهام "توهین به مقامات نظام" به دو سال زندان محکوم شد. بر اساس همین حکم شعبه پانزده دادگاه انقلاب اسلامی تهران رسیدگی به دیگر اتهام موجود در پرونده یعنی توهین به پیامبر و مقدسات را در صلاحیت خود ندانسته و آنرا به دادگاه کیفری تهران واگذار کرده است. خوب! این روزها بازار انتخابات گرم است. مسئله اصلی این است که انتخابات دوقطبی می شود یا سه قطبی؟ کروبی کناره گیری می کند یا ولایتی می آید؟ مجاهدین انقلاب اسلامی از میرحسین حمایت می کند؟ احمدی نژاد رضایت همه اصولگرایان را راضی می کند؟ در این میانه پرهیاهو، مرگ یک وبلاگ نویس چه اهمیتی می تواند داشته باشد. کما اینکه حتی در هیچکدام از سایت های وابسته به اصلاح طلبان نمی توان ردی از خبر مرگ یک وبلاگ نویس یافت. چه خوب و متناسب گفت سهراب سپهری: مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟