زندگی جاریست...
"آقای راننده، می تونم سیگار بکشم." البته منتظر پاسخ نماند و یک نخ کنت از کیفش بیرون آورد. پک محکمی زد و گفت: " آقا! نوار ندارید."
: " به درد شما هم نمی خوره، خانم. غمگینه"
: "بی خیال! دلم پر از غمه. بذار گوش کنیم."
صدای نوار که در گوش ماشین می پیچد، اشک از چشمش روانه می شود. حس فضولی ام، گل می کند. البته خودش هم بی میل نبود که سفره دلش را پهن کند:" نامزدم پنجاه کیلو تریاک، لای ذغال برده و تو راه گیر افتاده. نامردا لوش دادن. میگن باید 15 سال بره زندان". بیست سالش بود. چهار ماه بود که نامزد کرده بود. قبلا هم زن یه معتاد بوده. : " مرتیکه هروئینی بود. دو سال باهاش زندگی کردم. بعد هم مهرم حلال، جونم آزاد".
: " حالا چرا رفتی تو خط قاچاق؟"
: "همه هستن. وضعمون خوب نبود. گفتم چند وقت این کار رو بکنیم، وضعمون که خوب شد، بی خیال شیم."
همه سکوت کردیم. نیم ساعت گذشت. تلفنش مرتب زنگ می خورد. ناگهان خندید. با خوشحالی گفت: " داداشم زنگ زد که با مامورا هماهنگ کردن. قراره 47 کیلوش رو بردارن واسه خودشون. سه کیلو چیزی نیست. جریمه نقدی میشه." همگی خوشحال شدیم و خندیدیم....
2
پسرک از طرح واکسیناسیون فلج اطفال جا افتاده بود. واکسن نزده بود و بازرس گیر داده بود که باید در این منطقه، دوباره طرح اجرا بشه. قرار شد ته و توی ماجرا رو دربیارن. پسرک 5 ساله بود، سیاه سوخته و معصوم. فرزند نامشروع بود و به همین سبب هویتش نامعلوم مانده بود. مادربزرگش هم یک فرزند نامشروع داشت. او و خاله اش، در یک خانه سرنوشت مشترکشان را خط خطی می کردند. مادرشان هم گوشه گیر بود. قرار شد که بیاورندش مرکز بهداشت و کارش پیگیری شود.
چند روز بعد از بیمارستان زنگ زدند که پسرکی 5 ساله را برای آزمایش های خاص، همچنین HIV می فرستند. همان سیاه سوخته معصوم بود. بهش تجاوز کرده بودند. از مقعدش خون آمده بود و همه نگران عواقبش بودند. باید چند تا آمپول می زد، هیچ نمی گفت. وقتی می پرسیدی درد داری؟ سرش را تکان می داد. اشک در چشمان سیاهش حلقه زده بود.....
متولد تیرماه 56/روزنامه نگار/به سیاست و جامعه شناسی علاقه مندم/درباره همین چیزها می نویسم/ با رسانه هایی چون ايلنا، كلمه، تهران امروز، مثلث، صنعت و توسعه، هفت صبح و ... همکاری داشته ام.