چونان کرگدن

و من، همچون شاخه های بالای درخت که از کجی آزاد است

چونان کرگدن تنها سفر کردم

همه جا رها، تنهای تنها

در تلاش یافتن دورترین سرزمین

خطرها را بی باک، به جان خریدار

چونان کرگدن تنها سفر کردم

برای من طاعون، ورم، درد هست

و نیش، هراس و بیماری!

با دیدن این هراس در زاده کام،

چونان کرگدن تنها سفر کردم

گرما، سرما، گرسنگی، عطش،

تندباد، سوزش خورشید، صف خرمگسان، ماران

با چیرگی بر یکی وبر همه اینان

چونان کرگدن تنها سفر کردم...

منبع: گویا شعری است بودایی با شاعری ناشناس...

این درد عجیب

هی ایران بانو! صد دل هوای پریدن و زیستن در آسمان دیگری دارم و هزار پای، شوق ماندن و مردن در آغوش تو. تویی که بودن و نبودنت، دردآور شده؛ دردی عجیب، مثل شاشیدن به وقت دفع سنگ کلیه، مثل زاییدن به وقت دفع جنین مرده، چه بیهوده دردی است، درد این روزها....

تعلیق قهوه ای

گاهی وقت ها فکر می کنی کاری کردی، رها شدی، تمامش کردی، ولی تامل که می کنی می بینی ریدی، به همین صراحت و شفافیت، یعنی واقعا کلمه ای دیگر نیست که توصیف کند بعضی کارها و وضعیت ها را ... پشیمانی هم بی فایده است، یعنی اصلا جایی برای پشیمانی نیست، دردی را دوا نمی کند، بلکه زهرش را بیشتر می کند... بی خیالی هم فایده ندارد، متهم می شوی به انسان نبودن، ناجوانمردی و ... و این همان وضعیت تعلیق است، تعلیق قهوه ای...

بهانه

نه ماه پیش به خودم قول دادم دوباره خشت های این خانه را بچینم و بنویسم، ولی نشد. شش ماه قبل از آن تاریخ هم ننوشته بودم. ولی پس از 15 ماه، دارد بهانه هایی برای نوشتن پیدا می شود....

باز هم نشد

شش ماهی می شود که اینجا چیزی ننوشته ام. چندبار تصمیم گرفتم هر چه نوشته دارد، حذف کنم. ولی نمی شود. کلی خاطره خوابیده اینجا، هفت سال از روزگارم را در یزد سپری کردم، شهری که هیچ وقت نتوانستم دوستش داشته باشم. با تک تک پست های این وبلاگ هم خاطره دارم، با آدم ها، با شکایت ها، گلایه ها، از درون خانه و زندگی تا راهروی دادگاه انقلاب. این بار هم آمده بودم که همان کار را کنم، یعنی دیلیتش کنم برود پی کارش، ولی نشد، انبوه خاطرات مثل مورچه آمدند جلوی چشمم و نشد. کاش حداقل وقت کنم دوباره بنویسم. یعنی بهتر است که سعی کنم دوباره بنویسم...

یزد، پس از هاشمی رفسنجانی اش

1- این روزها درباره وفات آقای صدوقی در یزد، بیشتر از آنکه خبر منتشر شود، عکس و حاشیه در رسانه ها دیده می شود. نبود صدوقی در یزد، معادل نبود هاشمی در کشور است، شاید هم بیشتر. بدین اعتبار در کوتاه مدت شاهد تغییرات زیادی در جغرافیای سیاسی این دیار خواهیم بود. یزد، تنها دیاری نیست که چنین وضعیتی دارد. مازندران، خوزستان، اصفهان، سیستان و بلوچستان، خراسان و ... هم از این جنس هستند. البته این تحولات مهم معمولا از چشم رسانه های ملی دور می ماند، چون درک از وضعیت محلی ایران زمین ندارند، تنها رسانه ها چنین نیستند، اهالی سیاست، احزاب و ... هم بر این سیاقند. و البته همین درک نادرست، به طور معمول سبب شده که در مواقع حساس برود توی پاچه شان.

2- در یزد که مشغول به کار در نشریه ای بودم، به سبب برخی مطالب از جمله اینکه به گوشه نشینی و بیماری آقای صدوقی اشاره کرده بودیم، مورد عتاب ایشان بودم. پیش آقای سفید، که از بزرگان و نزدیکان ایشان در عرصه سیاسی بودند، گلایه کرده بودند. حرف این بود که جریانی به سردمداری آقای مدرسی که یکی شان در شورای نگهبان است و دیگری که رقیب آقای صدوقی بود، در شرق یزد امام جماعت است،  بر این قصد هستند که بیماری آقای صدوقی را بزرگنمایی کرده و آن را به مسایل سیاسی هم گره بزنند تا بیت رهبری قانع شود که صدوقی عوض شود. بعد هم روزنامه ما را متهم به همسویی با باند آقای مدرسی کرده بودند. آقای سفید هم دستور دادند که بروم خدمت آقای صدوقی و توضیح بدهم که سوءتفاهم شده است. من نرفتم. چون خیلی از آقای صدوقی خوشم نیامد. یک بار در جلسه ای ایشان را دیدم، چند کلمه ای گفتم، ایشان هم باز گلایه کردند و عتاب، قرار شد حضوری بروم، دیدم بی فایده است و دیگر هم نرفتم.

3- مرحوم صدوقی عضو مجمع روحانیون مبارز بود، مانند رضوی نماینده اسبق مردم یزد در مجلس. این دو عضو مجمع روحانیون البته در حوزه سیاسی در یزد، چشم دیدن هم نداشتند و همدیگر را تحویل نمی گرفتن. آقای صدوقی هم با اینکه تهران با اصلاح طلب نشست و برخاست داشت و در مراسمش هم هم ریز و درشت های اصلاح طلب آمده بودند، در یزد نسبت چندانی با اصلاح طلبان نداشت و دوری می کرد. حمایتی خاصی هم نداشت. فکر کنم یکی از اعضای دفترشان یا آقای مدرسی، رئیس اسبق بازرگانی یزد بود که می گفت که جریانات اصولگرا در یزد، 10 برابر اصلاح طلبان از آقای صدوقی کمک می گیرند و مرتب هم به ایشان فحش می دهند. اصلاح طلبان هم مرتب از آقای صدوقی دفاع می کردند ولی معمولا حمایتی نمی دیدند.، نه مالی و نه معنوی. اهالی رسانه هم همین طور. حمایتی که حجت الاسلام یحیی زاده، نماینده میبد داشت، بیشتر بود نکته دیگر اینکه معمولا دور و بر آقای صدوقی، آدم بیسواد زیاد پیدا میشد. در دفترش هم همینطور. نمی دانم در چنین جاهایی چرا فسیل ها بیشتر حضور دارند و آقای صدوقی هم اهتمامی به سر و سامان دادن دفترش نداشت. به همین دلایل و دلایل متعدد دیگر، از منش سیاسی مرحوم صدوقی خوشم نیامد و مانند خیلی از بچه های دیگر اصلاح طلب فعال در یزد و رسانه های این استان، گلایه مند بودیم. ولی خوب، ما که عددی نبودیم که حاج آقا این گلایه را بشنوند یا جدی بگیرند.

4- الان در یزد، برای هر کس عزا باشد، برای تیم مدرسی و برخی لایه های سپاه عروسی است. در این دو دهه خیلی زور زدند که یک جوری کلک صدوقی را بکنند. خیلی سخت شان بود که اغلب نماینده های ولی فقیه، دو آتشه اصولگرا هستند ولی امام جمعه یزد، با اصلاح طلب ها نشست و برخاست دارد. احتمالا سید کاظم مدرسی امام جمعه یزد بشود. البته آیت الله وافی هم که تولیت مسجد جمکران است و اعرافی، امام جمعه میبد هم که جامعه المصطفی را مدیریت کند، آدم های مهمی هستند. باید دید این سه گانه به چه نتیجه ای می رسند. پشت پرده هم شاید دیگرانی باشد، بالاخره یزد، خیلی آدم حسابی در عرصه حوزه و سیاست مملکت دارد، آدم هایی که مثل تجاری یزدی، یواش، یواش و قایمکی اعتبار جمع می کنند و خیلی هم کله گنده می شوند، یهو هم پیدایشان می شود و برگ های برنده رو می کنند.

5- این سنگ یا مهری که گویا در مسجد به سوی خاتمی پرت شده و به پیشانی پیرمردی خورده، خیلی وقت است که در دست مخالفان صدوقی مانده بود تا پیشانی آن مرحوم بزنند. الان وقتش رسیده است که خیلی تسویه حساب ها در یزد صورت بگیرد، مانند همان داستان هایی که در اصفهان رخ داد و در مازندران هم خواهد افتاد.

رئيس‌جمهور آينده از يزد مي‌آيد

بنده چند صباحي به ديار يزد ميهمان بودم، در اين ايام دستي بر آتش نشر داشتم و به سبب انتشار يوميه‌اي سياست آلوده، زمينه حشر و نشري هم با جماعت مدير يزدي فراهم شده بود. در ميان اين جمع همواره پراكنده و به خون هم تشنه، مردي بود لب آويخته و ناخوش سيما، كه سوابق متعدد در حوزه اجرا داشت و عضو شوراي شهر يزد هم بود. بسيار مدت، عضو باشگاه مديران بود ولي در رفتار و همچنين كلام و مديريت به شدت دهاتي و ناشي مي‌نمود. حتي رعايت حداقل ظاهر مانند كت و شلوار پوشيدن هم نمي‌كرد و اگر هم مي‌پوشيد،‌ يقه همواره چرك پيراهنش و عادت مشمئزكننده‌اش، - كه به سرعت هر جا مي‌رسيد كفش هيچگاه واكس نخورده خويش را از پا برون مي‌كرد و همچنين جوراب را، و با دمپايي به صورتي زشت و بدبو قدم مي‌زد- روان انسان را مي‌آرزد كه اين ديگر چه موجودي است؟ اين وي‍ژگي‌ها كه از ظاهر بيان كردم و شايد عده‌اي يزدي‌تبار كه او را مي‌شناسند، خرده گيرند كه چرا گفتي، دقيقا جلوه‌اي نمادين بود از پلشتي فكري و تصميم‌گيري برخي مديران در يزد و بسياري از جاها ديگر.

بگذريم،‌ اين آقاي مدير از لحظه‌اي كه عضو شوراي شهر شده بود،‌ يك انديشه بيشتر نداشت، اينكه شهردار يزد شود، و همه روزگارش به تحقق اين رويا مي‌گذراند، چه كه اگر نشريه‌اي به نقل از كسي، گمانه مي‌زد كه آري،‌ اين مرد هم شايسته نشستن بر كرسي شهرداي است، طرف نشئه مي‌شد و سريع كت و شلوار عوض مي‌كرد – البته يقه چرك تغييري نمي‌كرد-، و اين چند خط را چونان حكم الهي به رويت اين و آن مي‌رساند. و از يكي از دوستان عضو شوراي شهر يزد شنيدم كه عجز و لابه اين مرد براي شهردارشدن به جايي رسيده بود كه در جلسه‌اي گفته بود، ولو شده براي يك‌روز هم موافقت كنيد من شهردار شوم، بعد بركنارم كنيد تا داغ اين هوس به دلم نماند. و البته سرانجام چنين شد، آن مرد شهردار يزد شد و در كوتاه‌مدت هم كوس ناكارآمدي‌اش در هر برزن زده شد و مدت‌هاست كه نام و نشاني از او در ميان رجال اهل سياست و مديريت يزد نشنيده و خبري از او نخوانده‌ام. ا

اين تجربه چند صد كلمه‌اي را بدان سبب نوشتم كه برخي مديران كنوني ما كه نماينده مجلس هستند، در شوراي شهر به سر مي‌برند، عضو حزب هستند و يا شهردار، اگرچه از حيث ويژگي‌هاي ظاهري نسبتي با آن مدير يزدي‌تبار ندارند، خوب مي‌پوشند، لبخند مي‌زنند، خودشان را شهري نشان مي‌دهند ولو ته‌لهجه‌شان دم خروس باشد و ...، اما از سوي ديگر، رفتار،‌ سلوك مديريتي و غلظت چاپلوسي‌شان در حوزه‌هاي مختلف بدان حد رسيده است كه تفاوتي با عملكرد پلشت و بي‌قواره آن مدير يزدي ندارد. اين روزها، اين جنس مردمان چنان براي نماينده و يا رئيس‌جمهور شدن خودكشي مي‌كنند،‌ دست به هر روش آلوده مي‌كنند و عباي رقت‌انگيز ريا، دروغ و بدتر از همه پاچه‌خواري به تن كرده‌اند، كه جز عقده و حقارت به تمام معنا، چيزي نمي‌توان بر آن نام نهاد. و البته اين سيرت، في‌البداهه در عرصه سياست ايران خلق نشده و مروري بر آنچه در اين يكي دو سال رفته است، روشن مي‌سازد كه اين‌همه كينه‌ورزي و انتقام‌گيري نمايشنامه‌اي به تمام معنا از عقده‌ها و تحقيرشدن‌هاي «دهه شصتي» برخي اكابر قوم ريشه گرفته است كه اكنون را براي خالي‌كردنش، آن‌هم به روشي اسهال‌گون، مناسب يافته‌اند.

نيك روشن است كه اگر همين‌ جماعت مشتاق پرزيدنت‌شدن هم رئيس‌ اين جمهوري شوند،‌ ديري نخواهد پاييد كه صورتك‌هاي عدالت‌گستري،‌كارآمدي، توسعه، خدمت، مردم‌داري و هزار و يك زهر و مار ديگر كه اين روزها به مدد رسانه‌هاي رنگ و وارنگ‌شان به خورد مردم مي‌دهند، كنار خواهد رفت و چهره عريان و آلوده به فساد، نابلدي، استبداد و ... پديدار خواهد گشت. و البته هزينه اين را به روال سابق، نه ايشان كه مردمان و ايضا بشكه‌هاي نفت خواهند داد تا بلكه دوران عقده‌گشايي مديري ديگر تمام شود، همچنانكه از دوران مغول تا هنگامه كهريزك، داده‌اند و آب هم از آب تكان نخورده است.

سفرنامه يك روزه كيش

1- ميز بغلي، پيرمرد با صاحب رستوران سرگرم گفت و گو بودند. درباره اينكه اين روزها در كيش دارند ماهواره ها را جمع مي كنند. پيرمرد مي گفت اينكه رئيس جمهور وعده داده دو و نيم ميليون شغل ايجاد كند، يكي از جلوه هايش همين جمع آوري ماهواره هاست، چون بعد از جمع آوري براي ده ها نفر در كيش شغل ايجاد شده كه بروند دوباره براي مردم ماهواره نصب كنند. خريد و فروش آلومينيوم حاصل از ماهواره هاي جمع آوري شده، هم يكي ديگر از شغل هاي ايجادشده است. مي گفتند و مي خنديدند....

2- ديشب كنار ساحل پياده روي مي كردم. در دويست سيصد متري كه پياده رفتم، سه ماشين پليس ديدم و يك ون كه مجري امنيت اخلاقي بود. گويي فضايي خاص امنيتي بر جزيره كيش حاكم است، مثلا كنفرانس سران اسلامي در حال برگزاري است و يا رئيس جمهور به كيش آمده است. همه، چه ساكن و چه مسافر، از اين فضاي امنيتي رنجور بودند. تازه مي گفتند كه فرمانده نيروي انتظامي كيش براي اينكه در اين اجر عظيم بي نصيب نماند، با لباس شخصي در اجراي آن مشاركت مي ورزد. امروز خواندم كه آيت الله مكارم شيرازي و آيت الله سيد احمد خاتمي گفته اند اگر بدحجابي حل شود، همه مشكلات كشور حل مي شود، احتمالا متاثر از همين فرمايشات، دوستان انتظامي و امنيتي دارند در مسير توسعه كيش گام بر مي دارند، خدا اجرشان بدهد....

3- از ماجراهاي مربوط به تالار بين المللي كيش و همچنين زمين هاي كذايي كه آيت الله جنتي مي گفت و اين چند صد ميلياردتوماني كه مي گويند در  قرارداد تاالارهاي كيش بر باد رفته، از چند نفري سراغ گرفتم، خيلي اوضاع دست شان نبود، اينجا 25 هزار نفر بيشتر جمعيت ندارد، يك نفر كه ورشكست مي شود، همه مي فهمند ولي نمي دانم چطور از ابعاد هزار ميليارد توماني اين دو پرونده خيلي خبر نداشتند...

4- وارد كيش كه مي شوي، جلوي بلوار ورودي بنر بزرگي در دفاع از ولايت فقيه نصب كرده اند. در سراسر جزيره هم همينطور، بنرهاي متعددي از گفته هاي رهبري و رئيس جمهور در دفاع از ولايت فقيه نصب كرده اند. چنين تبليغاتي براي ولايت فقيه سابقه در كيش سابقه نداشت. مديرعامل فعلي معاون سابق بقايي بوده و از نزديكان مشايي. شايد اين وضعيت اخير مملكتي هولش كرده كه اين چنين شهر را بنر باران كرده است. برخي جمله هايي كه انتخاب شده نيز عجيب و غريب است و مصداق بدترين نوع دفاع ها از ولايت فقيه....

5- در بازار كه چرخ مي زدم، يكي از مديران استان فارس را ديدم كه بدجور سابقه دفاع از ولايت و ارزش ها، جبهه و جنگ را براي خودش تبليغ مي كند. مدتي پيش هم نامش را پاي يكي از طومارهايي كه عليه آيت الله دستغيب امضا شده بود، ديدم. همراه با خانم محترمش، چرخ مي زدند و عيال محترم هم همانند دختران و زنان مسافر و يا ساكن، پوشش متفاوت بود و آزادانه براي خودش چرخ مي زد. از نفاقي كه اين گونه مردمان دارند،  متنفرم. در شهر خودشان مجري امنيت اخلاقي مي شوند، مرتب در دفاع از حجاب و عفاف،‌ داد مي زنند ولي همين كه آب را مي بينند، خودشان شناگران ماهر مي شوند. البته كثيري از مديران كنوني همين گونه اند و در واقع مشت، نمونه خروار است....

رویای کره شمالی اسلامی

داشتم به این فکر می کردم که این بحث جن و رمالی، به نوعی که در ایران مطرح شده و با حکومت داری پیوند خورده است، مربوط به کدام دوران تاریخی در ایران و جهان است؟ مطالعه خاصی در این باره نداشته ام و از چند نفری هم پرسیدم ولی نکته خاصی دستگیرم نشد. البته گویا در همه تاریخ ما، به سبب حضور همواره مذهب و رگه های تفکر دینی، این بحث ها هم در حاشیه جامعه و سیاست وجود داشته ولی به گمانم که در هیچ دوره ای این قدر وسیع به ساختار حاکمیت و تصمیم گیری های کلان پیوند نخورده بود. این حاکمان درست کردار مملکت، که قرار بود بر اساس سندچشم انداز بیست ساله، تا سال ۱۴۰۴ ایران را به قطب اول در خاورمیانه تبدیل کنند و احمدی نژاد هم گفت زودتر از این ها، محققش می کند و اصلا تا آن سال ایران را قدرت اول جهان می کند و باقی حرف ها درباره مدیریت جهان. در شرایط فعلی که همه دست به هم داده اند و حداقل از منظر نظری، بحث های مرتبط با حکومت داری را دو تا سه هزار سال به عقب پرتاب کرده اند. قبلا به کنایه می گفتند که راهی که فعلا می رویم، به کره شمالی اسلامی ختم می شود، حالا چی؟

درباره این خدایگان پررو

این روزها از بس درباره فساد و تخلفات جریان انحرافی به سرگردگی اسفندیار رحیم مشایی خواندم که خسته شدم. فرض بگیریم که این خبرها درست باشند، بازهم به نظر من اهمیت چندانی ندارند، چون که در ساختار کنونی موازنه فساد و وحشت برقرار است و هر کس که به قدرت برسد، به طور طبیعی به چنین سرنوشتی دچار می شود. مسئله جالب تر برایم فرافکنی دستگاه های اطلاعاتی و قضایی در این مسئله است. معلوم است که این همه چپاول، دزدی، فحشا، فساد، رانت و ...، یک شبه اتفاق نیفتاده و از تاریخ برخی اسناد هم معلوم است که برخی سابقه دو سه ساله دارند. خوب! این چندسال دستگاه های مسئول عدالت، مکتب اسلامی، حراست از جمهوری اسلامی و حفاظت از ولایت فقیه، چه کاره بوده اند؟ اگر متوجه نشده بودند و اشراف اطلاعاتی شان در همین حد است، که باید به راستی خودشان، در محل خدمت و همچنین دهن شان را گل بگیرند و اگر هم متوجه بوده اند، ولی به دلیل مصلحت هایی دهن شان را گل گرفته بودند، به تعبیر علمای خودشان، باید به عنوان مفسد فی الارض و مادر همه این فساد و مفسده ها، به محکمه بروند، البته می دانم که شکایت خدا را نمی توان نزد پیغمبر برد، ولی واقعا زور دارد این همه پررویی که برخی خدایگان جمهوری اسلامی در مبارزه با فساد دارند....

درباره کارهای دوستان آینده

این روزها دوستان عزیز و حرفه ای در سایت آینده نیوز کارهای جالبی می کنند که شگفتی امثال بنده را برانگیخته است. مثلا اینکه انتشار یادداشت داریوش قنبری در اولین شماره روزنامه هفت صبح، نشانه ای از ارتباط پنهانی اصلاح طلبان با مشایی است (این تحلیل با استناد به نگرش روزنامه کیهان مطرح شده است)، یا اینکه شباهت ظاهری چند سایت با هفت صبح، نشانه طراحی و مدیریت همزمان این سایت هاست. درباره ادعای دومی حرف چندانی ندارم، چون واقعیت ماجرا بر خود من هم روشن نیست، ولی درباره اولی، چون تحت مسئولیت خودم بوده، عجیب و غیرواقعی دیدمش. واقعیت این است که ما برای پیش شماره های هفت صبح، از چند نفر یادداشت گرفته بودیم درباره دغدغه های روزانه شان. وقت انتشار شماره اول، قرار بود یادداشت خانم راکعی را منتشر کنیم، متاسفانه خبرنگاری که یادداشت گرفته بود، حضور نداشت و یادداشت را پیدا نکردیم، دو یادداشت دیگر هم که مربوط به اصولگرایان بود، آماده نبود و به ناچار، به یکی دیگر از دوستان گفتم به چند نفر زنگ بزند و یادداشت بگیرد، در این میان موفق شدیم با آقای داریوش قنبری تماس بگیریم. دوستانی که کار مطبوعاتی کرده اند، می دانند که آقای قنبری از جمله نمایندگانی هستند که علاوه بر نیک نفسی، رابطه ای بسیار خوب با رسانه ها دارند و خیلی خوب و متین جواب می دهند. حالا این اتفاق معمولی در عالم رسانه، دستمایه یک تحلیل سیاسی عمیق شده و کلی گزارش هم درباره اش تهیه شده، واقعا چه می شود گفت. البته در این چند شماره که با چندنفر دیگر از اصلاح طلبان مانند آقای اولیا، محسنی، محمدهاشمی و لیلاز هم یادداشت گرفتیم، همچنین از اصولگرایان و یا مسئولان دولتی. با بعضی ها هم تماس گرفتیم، حاضر نشدند، و یا به بعد موکول کردند. این رویه ادامه خواهد داشت و سعی کرده ایم که هم در انتقال نظرات این بزرگان امانت داری کنیم و هم اینکه طیف های متنوع فعال در حوزه سیاسی را پوشش دهیم، کما اینکه دوستان معتقدند باید از حوزه شخصیت های سیاسی خارج شویم و شخصیت های اجتماعی و فرهنگی هم پایشان به این ستون باز شود، که احتمالا هم چنین خواهد شد. در مجموع، از دوستان خودشان روزنامه نگار بوده اند و روال معمول یادداشت گرفتن در روزنامه ها دستشان هست، این تحلیل ها، عجیب  و غریب است، به خصوص آینده ای های عزیز که در قحطی کنونی رسانه های سیاسی، چون یک موهبت، شایسته ستایش هستند.

پانوشت: دوست داشتم اینجا به طور روزانه، یا یک در میان درباره وقایع هفت صبح بنویسم، ولی یک سایت مجهول یادداشت ها را بازنشر می دهد و همین امر سبب سوءتفاهماتی شده است. امیدوارم کسانی که این سایت را می چرخانند، دست از این کار بردارند تا با خیال راحت، بشود نوشت.

روزهاي نفرت و بدبيني

۱- دو روز پيش با تارا تلفني صبحت كردم. تو كمپ بود، همراه با كلي ايرانيه ديگه، كه اين روزها مثل سيل به سمت آلمان و كشورهاي ديگه سرازير هستن. مي گفت بعضي ها خانوادگي اومدن. هميشه از اين نوع مهاجرت گريزان بودم،‌عاشق مهاجرتم ولي دوست داشتم از طريق تحصيل، كار و اين جور چيزا باشه، ولي هر چي مي گذره، قانع تر مي شم كه اينطوري هم خوبه، و بايد رفت. ۲- از بچگي سياست ورزي رو دوست داشتم، دوست داشتم يه روزنامه نگار يا سياستمدار بشم، ولي الان كه از نزديك لمسشون مي كنم، به واقعيت جاري در اين دو محيط پي مي برم، روزبروز بيشتر از كاركردن تو چنين فضايي متنفر مي شم و مي بينم كه آروزهام چه ساده لوحانه بوده، البته منظورم بيشتر روزنامه نگاريه كه با سياست پيوند خورده. ۳- اين چند روز نامه مهدي محموديان درباره لواط تو زندان هاي ايران خيلي ذهنم رو مشغول كرده. فكر مي كنم آدم بره سراغ زندگي عادي، خيلي ارزشمندتر. ۴- اين روزها،‌ خيلي ها،‌ تلفني، حضوري يا مجازي نصيحت يا توصيه كردن درباره كاركردن تو هفت صبح،‌ استدلال ها اغلب سست بود و صداقتي هم به چشم نمي خورد، بدم اومده از اين همه ادا و دروغ. خلاصه اينكه روزهاي بديه، پر از حس نفرت و بدبيني ام، نه تنها نسبت به نظامي كه داره اين كشور رو اداره مي كنه، كه نسبت به خيلي از آدم هايي كه دارن توش زندگي مي كنن، از جمله خودم...

وقت تولدت نبود دختر

اين روزها وقتي حرف هاي علي مطهري و حسين فدايي را درباره دوران ظهور صغير در كنار حرف هاي مرتضي نبوي درباره فساد مالي و جن گيري قرار مي دهم، با نامه عارفانه گلپور كه از دلايل هولناك بركناري بقايي از وزارت اطلاعات و صدا و سيما نوشته بود، گره اش مي زنم و بعد به حرف هاي آيت الله صديقي در مراسم روضه كه با حضور رهبري ادا شده، فكر مي كنم، سطر سطر نامه هاشمي جلويم سبز مي شود، همان كه كنايه زده بود به احمدي نژاد، كه سرنوشتت مثل بني صدر مي شود. مي توانيد به اين آش شله قلمكار، حرف هاي سردار جعفري درباره مكتب ايران، تندمزاجي ذوالنور درباره رابطه پسر و پدر، اشارات صادق لاريجاني درباره عصيان گري احمدي نژاد و سلسله اشارات علي لاريجاني درباره نقش رهبري در دو دهه اخير را بيفزاييد و سري به قم هم بزنيد و ببينيد كه مصباح يزدي و آيت الله احمد خاتمي، چه كنايه ها زده‌اند. و يا در كيهان بخوانيد كه قدياني چگونه از وقاحت بعد از جمل گفته است و شريعتمداري چه با طعنه هايي از محقق شدن پيش بيني هايش داد سخن مي دهد. ديروز هم آيت الله مكارم هم در شيراز از برنامه هاي انتخاباتي گفته است و گويي چند نامه و برنامه ديگر هم در راه است كه حرف و حديث هايش بيشتر از اكنون است. خلاصه،‌ اكنون ابر،‌باد، مه،‌ خورشيد و فلك در كارند، تا كه شايد ريشه مشايي را ببرند، ريشه كه نه، كه به گمانم او نتوانست ريشه بدواند، و سيري كه براي ريشه دواني انتخاب كرد، پر از اشتباهات مهلك بود، با اين حال،‌ اوضاع همان است كه در آن بيت تحريف شده گفتم...

پي نوشت: بيچاره هفت صبح، الان وقت متولدشدن بود، دختر؟

يه حس بد

راستش فكر مي كردم كه كار كردن تو هفت صبح واسه من يه تجربه تازه و رو به جلوست، اما تا حالا كه حدسم درست نبود. فارغ از حاشيه هاي سياسي و رسانه اي كه دور و برش بود، حس بدي دارم و اونم اينه كه روزنامه رو دوست ندارم،  به عبارت دقيق تر، فضاي هفت صبح، حس كار كردن تو يه روزنامه رو به من نمي ده، شايد چون روزهاي اوله، اين حس بد رو دارم ولي همين كه هست...

درباره نفوذ تيم قاليباف در هفت صبح

يك سايت جعلي با نام بردن از برخي چهره‌هاي مطبوعاتي فعال مدعي شده است كه تیم رسانه ای محمدباقر قالیباف تلاش می کند با برقراری ارتباط با مجموعه های مرتبط با رییس جمهور، تحت پوشش حمایت، به حرکات تخریبی علیه رییس جمهور و دفتر رییس جمهور بپردازد. در ادامه اين تحليل خيالي آمده است كه تعدادی از افراد مهاجرت کرده از روزنامه تهران امروز به روزنامه های حامی رییس جمهور، در واقع نقش نیروی دوجانبه را بازی می کنند و در پوشش حمایت از دفتر رییس جمهور، قصد ضربه زدن به پایگاه مردمی دولت از طریق انتشار مطالب غیرمتعارف دارند. اولا به عنوان يك فرد فعال در  روزنامه مي‌توان به صراحت گواهي بدهم كه افرادي كه اين سايت نام برده، از جمله آقايان حسيني، پازوكي و محمدي، هيچگونه فعاليت، ارتباط و يا تماس حتي تلفني با عوامل رده بالا و پايين روزنامه هفت صبح نداشته‌اند. ثانيا اساسا قرار بر اين نيست كه مطالبي غيرمتعارف در روزنامه هفت صبح منتشر شود كه پيامدهايي چون ضربه به پايگاه مردمي دولت در پي داشته باشد.  نشر اين مطالب توهين به مديرمسئول و سردبير يك روزنامه محسوب مي‌شود. قطعا تيم مديريتي و نظارتي هفت صبح اين توانمندي را دارند كه از انتشار مطالب غيرمتعارف در روزنامه جلوگيري كنند و مشخص است كه چنين ادعاهايي با چه هدفي در اين سايت منتشر شده است. از سوي ديگر، ادعا شده است كه برخي در پوشش حمايت از دفتر رئيس‌جمهور قصد دارند اين كار را انجام دهند. مروري بر شماره‌هاي منتشرشده هفت صبح بطلان چنين ادعايي را نشان مي‌دهد و نويسندگان و روزنامه‌نگاران فعال در هفت‌صبح نيز موضعي در اين زمينه اعلام نكرده‌اند، تلاش كرده و مي‌كنند كه كاري حرفه‌اي ارايه دهند و البته ادعايي هم براي تحقق اين تلاش‌شان ندارد. گفتني است در شماره امروز روزنامه هفت صبح نيز اطلاعيه‌اي درباره جعلي بودن اين سايت منتشرشده و از سوي ديگر، مديران روزنامه حتما در تلاش هستند كه با كمك مراجع قانوني، جلوي اين شايعه‌پراكني هدفمند را بگيرند. اين توضيحات را صرفا به عنوان يك فرد مطلع و از اين باب كه حقي از دوستاني كه به دروغ مورد تهمت قرار گرفته‌اند، ضايع نشود، نوشتم. اميدوارم فايده‌اي داشته باشد

سوژه اي كه در حاشيه ماند

اينطور كه از لابلاي خبرها بر مياد، از شنبه هفته پيش تا حالا احمدي‌نژاد به پاستور نرفته است. ده ها جلسه ريز و درشت هم برگزار شده، برخي ديدارها هم انجام شده ولي نتيجه ملموسي در برنداشته است. ابعاد اين بازي، نتايج، پيامدهايش و علت برخي رفتارها، حتي اگر احمدي نژاد از امروز به سر كار برگردد، مي تواند دستمايه تحليل هاي بسياري باشد. ولي اين روزها كه سايت هاي مهم فارسي زبان داخلي و خارجي را مرور مي كنم، هيچ نشاني از اين تحليل ها نمي يابم. داخلي ها به دليل وضعيت حاكم نمي توانند بنويسند. ولي آن سوي مرزها چي؟ به جز چند يادداشت كلي در راديوفردا، بقيه سايت ها از جمله كلمه، بي بي سي فارسي و جرس و حتي گويا و روزآنلاين، چيزي براي عرضه نداشتند. خيلي وقت ها از دوستان شنيده بودم دوستاني كه تن به مهاجرت مي دهند، خيلي زود در تحليل داخل دچار مشكل مي شوند. اين سوژه البته خيلي نياز به تسلط بر مسائل داخلي نداشت و كدهاي بسيار مشخصي وجود داشت، با اين وجود نفهميدم كه چرا ارزش ژورناليستي اش ناديده گرفته شد. نكته جالبت تر اينكه رسانه هاي تصويري مانند بي بي سي و صداي آمريكا هم مانور چنداني در اين باره ندادند و به همين جهت بسياري از مردم خبري از اصل موضوع ندارند. معلوم نيست ريشه اين رفتارهاي رسانه اي چيست؟

اين چند روز هفت صبح

1- اين چند روز اول تو هفت صبح كلي توام با استرس بود، گروه ما جوونه و شلوغ. صبح روز اول كه رفتم تحريريه، ديدم شعار جديدي ميدن بدين مضمون كه برادر شرورم، شهادتت مبارك. گاف هم تو صفحه ما بود، در واقع  خودم به جاي كلمه شرارت، شهادت تايپ كرده بودم. اولش فكر كرديم خيلي جدي نيست، بعد كه سايت دادنا و در ادامه همه سايت هاي مهم كشور خبر را به نام مشايي بازتاب دادند، ديديم كه داره جدي ميشه. خواستيم از طريق دوستان سايت عصرايران توضيحي درباره خبر بديم كه بي خيال شديم. البته ويراستار روزنامه ديده بود و علامت زده بود ولي د صفحه آرايي اعمال نشده بود، ولي در مجموع گاف خيلي بد و زشتي بود و مسئوليتش هم با من بود كه  مسئول اون صفحه بودم، در عوضش هم كلي هم شعار و متلك تازه شنيديم.

2- دو صفحه سياسي روز اول هم خيلي ها رو از جمله آقاي شمس الواعظين رو به اشتباه انداخت و تو بي بي سي فرمودند كه توي صفحات دو و سه، برنامه ها خوابيده. صفحه سه شماره اول كه سياسي شده بود،‌ يك اتفاق بود كه به سختي تكرار خواهد شد و قراره كه اقتصادي يا اجتماعي باشه.

3- خيلي از دوستان هم اين يكي دو روز زنگ زدند و تبريك گفتند، هم بابت انتشار و هم بابت شهادت اشرار. شماره دوم و سوم فكر كنم تونسته باشه بعضي ها رو قانع كنه كه وضعيت اونطوري كه فكر مي كردن،‌ نيست و من فكر مي كنم با افزايش شماره ها، اين قضيه بهتر جا بيفته. نه اينكه بخوام كاركردن تو هفت صبح رو توجيه كنم و به برخي از انتقادها كه به جا بودن، بي توجهي كنم ولي واقعا اوضاع اينقدر پيچيده نبود. من تو اين هفته يه خورده زيادي درگير حاشيه شدم، اولش همين جا نوشته بودم كه دوست دارم تماشاگر باشم ولي بي انصافي برخي از دوستان سبب شد كه به دام بيفتم و وارد گود بشم، شايد برخي از حرف ها را نبايد مي زدم،‌ يا متني را بايد قبل از انتشار مي دادم كه دوستان معتمد نظرشون را بگن بهم، ولي الان اتفاقي است كه افتاده. اميدوارم كه ديگه اينطوري نشه.

4- نكته ديگه اينكه شنيده هاي من‌، ميگه كه حداقل تو تهران فروش خيلي بيشتر از حد انتظار بوده،‌ من خودم چون تا حدودي منتقد رويه فعلي هستم، بعيد مي دونستم كه اين وضعيت پيش بياد ولي مثل اينكه برآورد من اشتباه بوده، البته اين شماره هاي اوله كه كلي حاشيه داشته و بي بي سي هم روش مانور داده،‌ نميشه الكي دلخوش بود...

5- داستان گير دادن ها كه تمومي نداره. امروز هم كيهان گير داده به هفت صبحي ها كه اينا يا اجاره اي هستن يا اخراجي. اجاره اي كه اولين بار نيست به كار برده شده و دوستان اصلاح طلب كلمات قشنگ تر ديگري مثل فاحشه هاي هرزه و بي شرف هاي بي شرم و امثالهم به كار بردن ولي اون بحث اخراجي ها درست نيست، من با اطلاع ميگم دوستاني كه از تهران امروز اومدن بيرون، با اختيار خودشون بود...

6-  شايد مهمترين يادداشتي كه اين روزها درباره هفت صبح نوشته شد، همون يادداشتي بود كه فريدون عموزاده خليلي به عنوان وروديه چلچراغ نوشت و گفت كه قلم هاتون رو نفروشيد. يادداشت دلگيركننده‌اي بود و البته موثر. نه اينكه با همه حرف‌هاي آقاي استاد مخالف باشم، حرف‌هاي منطقي و خوبي هم بود، كه با احساسات تمام نوشته شده بود ولي به نظرم نبايد اين موضوع را به همه تعميم داد. به بنده نوعي كه زماني در سرويس سياسي فلان روزنامه بودم، اين نقدها مي‌تواند وارد باشد ولي به دوست روزنامه‌نگاري كه مثلا در سرويس ورزشي فقط ترجمه مي‌كند يا در سرويس علم و فن‌آوري فقط ترجمه مي‌كند و يا در گروه حوادث كار مي‌كند، مسائل حوزه سلامت را پوشش مي‌دهد و هيچ علاقه سياسي ندارد، كه نمي‌شود گفت تو قلمت را فروخته‌اي. اينطوري تر و خشك را با هم سوزاندن،‌ خوب نبود. حتي بعضي از اونايي كه مي‌تونستن مخاطب آقاي عموزاده باشند هم استدلال‌ها و توضيحاتي داشتند كه كاش ايشان اينها را هم شنيده بودند و فقط به شنيده‌هايشان اكتفا نمي‌كردند...

7- يكي دو تا خبر در حد بمب خبري هم دارم كه بايد فعلا درز بگيرم.لعنت به اين گروه سياسي.... 

براي صبا آذرپيك و دوستانش

خانم صبا آذرپيك از دوستان روزنامه‌نگار كه به ادعاي خودشان بسيار حرفه‌اي هستند، درباره دوستي من و عماد بهاور عزيز نوشته‌اند و آن را به كار كردن در روزنامه هفت صبح و بي‌شرمي من نسبت داده‌اند. يادم هست كه چند ماه پيش كه بنده مسئوليت سرويس سياسي روزنامه تهران‌امروز را بر عهده داشتم، يكي از مديران ارشد روزنامه، بنده را احضار كردند و توصيه كردند كه چون صبا آذرپيك گفته است بچه خوبي شده و مي‌تواند خودش را با اصول روزنامه اصولگراي وابسته به دكتر قاليباف تطبيق بدهد، از حضور و توانش در سرويس استفاده كن. عليرغم مخالفت‌هاي جدي‌اي كه در سرويس با حضور ايشان بود، موافقت كردم ولي به هر دليل نيامدند. البته پيش از اين در تهران‌امروز همكار بنده بودند و خيلي هم مشتاقانه در اين روزنامه اصولگرا كار مي‌كردند و بنده و امثالهم را تشويق به ادامه كار مي‌كردند. چند ماه پيش هم يك‌بار تماس گرفتند و كلي توضيح دادند كه به مطلبي در تحليل وضعيت مجالس پس از انقلاب نياز دارند و كلي فشار آوردند و من را مجبور كردند كه دو روزه گزارشي براي نشريه نسيم بيداري بنويسم. مي‌گفت حق التحرير خوب مي‌دهند. مطلب چاپ شد، چند بار ايشان را ديديم و چيزي نگفتيم. يك‌بار يكي از بچه‌هاي نسيم بيداري را ديدم. بحث به اين مسائل كشيد، گله كردم كه اين‌قدر فشار مي‌آورند كه مطلب بنويسيد، بعد حاضر نيستند پول بدهند. گفت اي بابا، صبا پول شما را گرفته. يك بار به مطهره شفيعي گفتم كه به صبا بگو اين كارها خوب نيست. ظاهرا پيگيري ايشان هم جواب نداد و خبري از حق‌التحرير نشد كه نشد. حالا اين مبلغ كه چيزي نيست، اصلاح‌طلبان عزيز كه معمولا 40، 50 هزار تومان بابت مطالب نمي‌دهند ولي وقتي كسي به همخانه و مستاجر بودن بنده با عماد بزرگوار اشاره مي‌كند، و بعد بنده را متهم به بي‌شرمي مي‌كند، من هم به خودم حق مي‌دهم كه به اين مسائل خصوصي اشاره كنم، مستندشان قرار دهم و بگويم كه شما لطفا حق‌التحرير امثال بنده را بالا نكشيد، شرافت روزنامه‌نگاري پيش‌كش. ضمنا خانم آذرپيك عزيز، بنده عماد بهاور را عزيزتر از جانم مي‌دانم، نهضت آزادي را شرافتمندانه‌ترين نهاد سياسي پس از انقلاب مي‌دانم و تنها نهادي بوده كه روزگاري درخواست دادم عضو شاخه جوانانش باشم كه نشد. شجاعت بيان عقيده سياسي‌ام را در مواقع لازم دارم. هفت صبح هم كه آمده‌ام، همين حرف‌ها را زده‌ام و مي‌زنم. خواستند، در خدمت‌شان هستيم، نخواستيم، عرضه پيداكردن كار جديد را دارم...

درباره هفت صبح

هفت صبح، روزنامه‌اي است كه اين روزها به اندازه «مكتب ايراني» به نام اسفنديار رحيم‌مشايي گره خورده و به عنوان بخشي از پازلي كه رئيس‌دفتر رئيس‌جمهور براي نشستن بر كرسي رياست‌جمهوري يازدهم و در كنار آن، تصاحب 150 كرسي مجلس نهم طراحي كرده، شناخته مي‌شود. اما آيا واقعا «هفت صبح» همين جانور عجيب و غريب است كه سياسيون مي‌گويند و اساسا در فضاي كنوني مي‌توان چنين نقش‌آفريني‌اي را براي اين روزنامه قائل بود؟
الف: كماكان در دوران گذار به سر مي‌بريم. در اين دوران، در هر مقطعي، چهره‌اي و يا نهادهاي عهده‌دار مسئوليت‌هاي عظيم مدني و سياسي مي‌شود. در دوران اصلاحات، روزگاري نهادهاي دانشجويي و در دوره‌اي، روزنامه‌ها اين مسئوليت را بر عهده داشتند. در دوره احمدي‌نژاد، شخص او بخش عظيمي از اين مسئوليت‌ها را مي‌خواست به دوش بكشد و در كنارش برخي اصولگرايان در انديشه‌ احياي نقش مسجد و بهره‌گيري از ظرفيت‌هاي بسيج بودند. همه اين جابجايي‌ها و نقش‌ آفريني‌هاي غيرمعمول و گاه غيرمعقول، ريشه در اين داشت كه موجودي به نام «حزب»، نه در ميان حاكميت و حتي مردم، محبوب است و نه در همه اين سال‌ها، فرصت رشد و نهادينگي يافت. و تا قاعده همين باشد، جورش را بايد نهادهاي ديگر بكشند، از جمله روزنامه‌ها. به همين سبب محمدباقر قاليباف، مدت‌هاست مجوز حزب دلخواهش را دارد ولي ترجيح مي‌دهد حرفش را در «تهران‌امروز» بزند، علي لاريجاني، به جاي حزب، پشت «خبرآنلاين» مي‌ايستد، احمد توكلي كه مي‌خواست «دولت پاك» تاسيس كند، به اداره «الف» بسنده مي‌كند، مصطفي كواكبيان، بيش از آنكه در دفتر حزبش باشد، در تحريريه «مردمسالاري» است، محسن رضايي كه 15 سال است مي‌خواهد رئيس‌جمهور شود، به جاي حزب، روزنامه «ملت» راه مي‌اندازد، ياران احمدي‌نژاد سر روزنامه «ايران» دعوا مي‌كنند، حميد رسايي به جاي اينكه دستي به سر فراكسيون نيمه‌جانش بكشد، تابلوي «9دي» را به همه نشان مي‌دهد و بر و بچه‌هاي ايثارگران، همه وجود حزبشان را در «پنجره» به ديگران نشان مي‌دهند. و به همين قاعده، بعيد نيست كه مشايي نيز هوس كرده باشد، روزنامه‌اي داشته باشد، حالا هفت‌صبح يا روزنامه‌اي ديگر...
ب: در عرصه سياسي كنوني كه «جوگيري» و «هوچي‌گري» دو شاخص اساسي رفتار سياسي است، هر كس كه قاعده‌هاي معمول را در نوردد، در سيبل قرار گيرد، خطري تلقي شود، فكر برافراشتن پرچمي ديگر باشد و ...، در يك روال طبيعي، هر «كنشي» كه انجام دهد، «سياسي»، «امنيتي» و «مرموز» تلقي مي‌شود. اگر تجارت كند، احتمالا دارد پشتوانه يك حزب سياسي را فراهم مي‌كند و يا به تغذيه ضدانقلاب مشغول است، اگر سفر مي‌رود، احتمالا با جاسوسان خارجي قرار دارد و يا مي‌خواهد عقده‌هاي اخلاقي‌اش را خالي كند و هزار كنش و تفسير ديگر. در حال حاضر، «اسفنديار رحيم‌مشايي» از اين چهره‌هاست. به همين سبب، بايد طبيعي دانست كه وقتي نام «هفت صبح» به اسفنديار رحيم‌مشايي گره مي‌خورد، انبوهي از تحليل‌ها و گمانه‌زني‌هاي سياسي درباره انتشار اين روزنامه جلوه‌گر شود.
ج: گزاره سوم اما به تفسيري خاص درباره مشايي باز مي‌گردد كه بر اين باور است رئيس‌دفتر رئيس‌جمهور با فرض اينكه گفتمان‌هاي موجود توانايي پوشش خواست و گرايش‌ غالب اجتماعي به ويژه در ميان طبقه متوسط را ندارد،‌ پرچم گفتمان «ملي‌گرايي» را برافراشته و با پيوندزدن آن با «مهدويت»، كه جايگاه ويژه‌اي در ميان بخش مهمي از اجتماع دارد، قصد دارد با نظرداشت به «زندگي روزمره» ايرانيان و علائق آنها، تلاش دارد با «لحافي چهل‌تكه»، پشتوانه‌سازي اجتماعي وسيعي براي خويش انجام داده و با استراتژي «فشار از پايين و چانه‌زني در بالا» و استفاده به موقع از اصل «مصلحت»، كه كارايي وسيعي در ساختار سياسي نظام داشته و دارد،‌ راه براي نقشه‌هاي سياسي خويش هموار سازد.
با اين مقدمه،‌ بايد سه گزاره قطعي درباره «هفت صبح»، داشته باشيم تا همان موجود عجيبي شود كه مي‌گويند. نخست اينكه مشايي حامي اصلي‌اش باشد، دوم اينكه مشايي به همين نقش كنوني‌اش ادامه دهد و سوم، سه‌گانه رفتار سياسي مشايي،‌ امكاني براي تداوم و توفيق داشته باشد. اين مفروضات را داشته باشيد تا اندكي به موجوديت كنوني «هفت صبح» بپردازيم:
روزگاري محمد قوچاني در سرمقاله «هم ميهن» نوشت كه مي‌خواهد آسمان را به ريسمان بدوزد،‌ و همين خواست بود كه دليل اصلي انتشار ضميمه هم‌ميهن شد. روزنامه قوچاني زنده نماند كه مشخص شود آن ايده به كجا ختم مي‌شود ولي الان آرش خوشخو و دوستانش در «هفت صبح»، مي‌خواهند آن كار را وارونه انجام دهند. يعني آن ضميمه هم‌ميهن، روزنامه اول باشد و روزنامه هم‌ميهن، در فرع قرار گيرد.
بدين سبب در اين روزنامه، مسائل فرهنگي، اجتماعي، سلامت و اقتصاد خانواده به رويدادهاي سياسي، مسائل بين‌المللي، اقتصاد كلان، انديشه و امثالهم برتري دارند. «هفت‌صبح» در اين مسير تنها نيست، گويا روزنامه‌اي ديگر كه گرايش اصلاح‌طلبانه دارد و در آستانه انتشار است، نيز به همين منظر عنايت دارد.
هفته‌نامه «پيك‌سبز» كه قوچاني مديريتش مي‌كرد و مدتي است مرده است، همين سياق را داشت، يكي از روزنامه‌هاي پرتيراژ كنوني هم براي بهترشدن، در اين انديشه‌هاست و روزنامه «ايران» هم در يك‌سال اخير از رويه بي‌بهره نبوده است. در «تهران‌امروز» هم رگه‌هايي رقيق از اين گرايش بود، و حالا قرار است كه در «هفت‌صبح»، جلوه‌اي تمام‌عيار از اين رويه را داشته باشيم. مدافعان اين ايده، فاكتورهايي هم دارند. مثلا اينكه در روزگاري كه روزنامه‌اي خوب مانند «خبر»، از كف تيراژ هم فروتر مي‌رود، انبوهي از مجلات رنگ و وارنگ، تيراژهاي 50 تا 100 هزار دارند و فروش هم مي‌روند.حالا شايد همين قشر مجله‌خوان، بخواهد روزنامه‌اي داشته باشد و يا اينكه همين گروهي كه روزنامه‌هاي سياسي را مي‌خوانند، بخواهند روزنامه دومي داشته باشند. آن «نماينده» و يا اين «انتخاب»، مي‌تواند «هفت‌صبح» باشد. در عرصه رسانه‌هاي شفاهي هم شواهدي موجود است. مثلا اينكه الان «من‌وتو»، محبوب‌تر از «بي‌بي‌سي‌فارسي» است. چند شبكه ديگر هم يا شبكه‌هاي خانوادگي راه انداخته‌اند يا دارند راه مي‌اندازد، همين رسانه ملي به فكر شبكه مستند افتاده است و هكذا.
بنابراين صورت ماجرا، آن‌گونه كه من در اين مدت شنيده‌ام، مستند و استوار بر گزاره‌هايي از جنس رسانه و مخاطب است. انكار نمي‌كنم كه مي‌توان نسبتي ميان چنين تفكر رسانه‌اي و برخي اهداف سياسي چهره‌هاي سياسي يافت ولي به گمان من تن روزنامه‌اي چون «هفت‌صبح» با چنين رويه و گرايشي، نحيف‌تر از آن است كه بتواند بارهايي چنين گران را به دوش كشد.
دوستي مي‌گفت اين روزنامه، بيش از آنكه روزنامه «اسفنديار رحيم‌مشايي» باشد، ايده، علاقه و روزنامه گروهي از روزنامه‌نگاران به راهبري «آرش خوشخو» است. همان چيزي كه آرش دلش مي‌خواست سردبيرش باشد و منتشرش كند و حالا هم فرصتش فراهم شده است.نمي‌دانم موفق مي‌شود يا نه؟ دكتر اميد ملكي، فرهيخته‌اي كه عضو شوراي سردبيري تهران‌امروز بود و گويا هنوز هم هست، مي‌گفت كه خوشخو اگر در پاريس زندگي مي‌كرد، خيلي از اين ايده‌هاي روزنامه‌نگاري‌اش موفق از آب در مي‌آمد. حالا تهران پاريس شده، آرش اينطوري مي‌بيند و يا تهران پاريس مي‌شود، بايد منتظر ماند و ديد...
از سوي ديگر، حتي اگر مشايي حامي اصلي هفت صبح باشد - كه البته دوستان نزديك به او، مي‌گويند چنين نيست -  و بخواهد آن تئوري توجه به مقولات زندگي روزمره ايرانيان را - يك‌بار استاد عزيزم،‌ دكتر رحمن قهرمان‌پور در روزنامه تهران امروز به تفصيل درباره‌اش نوشت- ، از چنين كانال‌هايي پيگيري كند، به گمان بنده ره به جايي نخواهد برد. درباره اين شكست قابل پيش بيني، با نظرداشت حوادث پس از انتخابات و وضعيت كنوني اصولگرايان، بسيار مي‌توان نوشت. براي اشاره همين كه از ديرباز در «قبيله»،‌ رسم معمول اين بوده است كه مردان متنفذ براي آنكه «خان» شوند يا بايد «خان‌زاده» باشند و يا با «خان» پيوند وثيق يابند، ديگر كمتر جايي براي همدلي با «ايل» باقي مانده است...
به نظر شما، «هفت‌صبح» همان موجودي است كه اين روزها درباره‌اش شنيده‌ايد؟

توضیح ضروری

بنده که خبر نداشتم ولی دوستان از یزد تماس گرفتند که رفته ای روزنامه هفت صبح. گفتم درست است و برخی هم مخالفت کردن که کار خوبی نکردی. بعد یکی از بچه های تحریریه، گفت که سایتی خبر داده که تو سردبیر شده ای. با سردبیر روزنامه هفت صبح که صحبت می کردم، او هم این خبر را دیده بود. سریع به آقای جلالی مدیر سایت یزدفردا زنگ زدم که این خبر را تصحیح کنند که گویا نکرده اند  - و بدین سبب  گلایه مندم - و بر این اساس لازم شد که توضیح بدهم:

1- سردبیری روزنامه ای چون هفت صبح به طور اساسی در توان بنده نیست. سردبیری در روزنامه ای ملی، نیاز به سال ها تجربه اندوزی، لیاقت، کارآمدی و داشتن تیمی همراه و قوی و ... دارد که بنده از این مواهب بی بهره هستم و اساسا در تهران بزرگ به عنوان یک عضو معمولی تحریریه برخی نشریات به فعالیت مشغول هستم و فعلا باید تجربه ها بیاندوزم.

2- آقای آرش خوشخو که سردبیر تهران امروز بودند و بنده هم به عنوان سرپرست گروه سیاسی آن روزنامه با ایشان همکار بودم، پس از قطع همکاری به بنده پیشنهاد حضور در تحریریه هفت صبح را دادند و اکنون هم به عنوان عضوی از تحریریه این روزنامه، عهده دار وظایفی هستم و امیدوارم بتوانم انجامشان دهم و اعتماد ایشان را پاسخگو باشم. تاکید می کنم این وظایف مربوط به تحریریه است و بنده مسئولیتی مانند سایر روزنامه نگاران عزیز شاغل در این روزنامه دارم، به ویژه اینکه روزنامه هفت صبح، به شدت غیرسیاسی است و تاکید و ترجیحش بر حوزه های اجتماعی، اقتصاد خرد، فرهنگ، زندگی روزمره و ورزش و امثالهم خواهد بود.

3- درباره رفتن برخی روزنامه نگاران به هفت صبح هم در روزهای اخیر نوشته های بسیاری منتشر شده و خواهد شد. بحث و گفت و گوهایی خوبی بود و نظرات مطرح شده نیز محترم هستند، با این حال حق انتخاب افراد نیز محفوظ است. دوستان مطمئن باشند که امثال بنده که رفتن به هفت صبح را انتخاب کردیم، به بسیاری از انتقادات و مسائلی که این عزیزان مطرح می کنند، واقف بودیم و البته اگر لازم باشد، برای این حرف ها، پاسخی هایی داریم، ولی با آرزوی اینکه در میانه این بحث ها ادب رعایت شود و بازار تهمت زنی از رونق افتد، فعلا تماشاگری را ترجیح می دهم.