پیشنهاد

یک پیشنهاد: شبکه بین المللی خبرنگاران (ijnet)، که یک کارگاه کم نظیر آموزشی است، می تواند برای همه کسانی که علاقمند به آموزش و یادگیری در حوزه رسانه و خبرنگاری هستند، مفید باشد. بحث های فوق العاده خوب و متنوعی که این سایت به اشتراک می گذارد، در رسانه های داخلی کمتر یافت می شوند. آموزش های سایت به زبانهای انگلیسی، اسپانیولی، پرتغالی و عربی هم در سایت ارائه می شوند. معرفی بورس های آموزشی در حوزه خبرنگاری از دیگر ویژگی های برجسته این سایت است. می توانید به راحتی عضو این شبکه شوید، در بحث ها شرکت کنید، از فرصت های آموزشی و تحصیلی رایگان مطلع شوید و تازه ترین بحث های آموزشی را دریافت کنید. برداشت من از مشارکت در این شبکه، نوعی تمرین برای " جهانی شدن" در حوزه رسانه است، یک تمرین مقدماتی و خوب.

توسعه تحسین برانگیز روسپیگری در ایران

سیدکاظم رسول زاده، طباطبایی مدیر گروه روانشناسی دانشگاه تربیت مدرس و حسین علی زاهدی پور، کارشناس ارشد جامعه شناسی در  همایش اسلام و آسیب های اجتماعی با استناد به تحقیقات که به تازگی در شهر تهران انجام شده، خبرهای خوشی داده اند:

1- در دهه 60 و 70، سن روسپیگری بالای 30 سال بود اما اکنون سن روسپیگری از 15 سال به بالا رسیده است.

2-  اگر پیش از این اقدام به روسپیگری به خاطر رفع نیازهای اولیه بود اکنون به خاطر رفع نیازهای ثانویه است. از طرفی تا پیش از این پدیده روسپیگری بیشتر در مجردها بروز می کرد اما تحقیقات نشان داده که اکنون روسپیگری در متاهل ها بیشتر شده و با رشد سریعی هم مواجه است.

3-  پدیده روسپیگری پیش از این در غیربومی ها بیشتر بود اما اکنون شیوع این پدیده در طیف بومی و غیربومی برابر شده، بنابراین دیگر نمی توانیم این پدیده را با مهاجرت مرتبط بدانیم. 

4-  این پدیده قبلاً در افراد با تحصیلات کمتر از دیپلم دیده می شد اما اکنون این پدیده در افراد تحصیل کرده هم دیده می شود.

5- در حال حاضر با افزایش سن ازدواج و کاهش سن بلوغ، فاصله بلوغ و ازدواج به 15 تا 20 سال رسیده است اما برای رفع مشکلات ناشی از این موضوع مسوولان و علما هیچ نظریه جنسی ای ارائه نداده اند.

6-  11 درصد روسپیان شهر تهران با اطلاع همسرانشان دست به روسپیگری می زنند. این آمار نشان می دهد که نه تنها به مساله بیکاری زنان بلکه به بیکاری مردان و پیامدهای آن نیز باید توجه بیشتری شود. 

 جمع بندی

فرایند های آموزشی بویژه تعلیم و تربیت اسلامی، ساختار اجتماعی، استحکام خانواده، وضعیت اقتصادی و نگرش فرهنگی جامعه و مردم ایران، همانگونه که مسئولین محترم بویژه رئیس جمهور فهیم و مردمی می فرمایند، در وضعیت نرمال و با سرعت غیرقابل پیش بینی، در حال رشد است. این چند نفر زن نما و یا مرد نمایی که به مسائل جزئی مانند روسپیگری اشتغال دارند، قطعا از جانب بیگانگان ماموریت سری و غیر سری دارند که به زودی رسوا می شوند و نمی توانند در حرکت رو به رشد ملت ایران، خللی ایجاد کنند.

راهبردهاي نوين توسعه صنعتي

موسسه تحقيقات و گسترش صنعت ايران در تاريخ 21/1/87 در نامه شماره 6653/ب‏، خطاب به نهادهاي دولتي چنين نوشته است: ”نظر به استقبال و درخواست مجدد پيروان و دوستداران بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت آيت الله خميني رضوان الله تعالي عليه و مقام معظم رهبري مدظله العالي در رابطه با طرح جديد و زيباي تصاوير قاب شده آن بزرگواران كه در سال پيامبر اعظم ( صلي الله عليه و آله و سلم) به عنوان يادبود و همچنين نصب در اتاق ها به منظور نوسازي‏ زيباسازي و يكنواختي كه مناسب با شئونات نظام جمهوري اسلامي ايران مي باشد آغاز گرديد‏ ما را بر آن داشت كه در  سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي با ارسال مجدد اين نامه براي آن تعداد از مقامات، مسئولان، كارگزاران و پيروان آن بزرگواران كه تاكنون موفق به دريافت آن نشده اند اقدام نمائيم.  به اطلاع مي رساند، تصاوير به طريقي طراحي شده كه دو چهره مبارك در كنار يكديگر و در يك قاب شيشه اي با چارچوبي بسيار زيبا، در اندازه اي بزرگتر و با كيفيتي برتر از گذشته در ابعاد 30 در 40 سانتيمتر ساخته شده كه نگهداري و هديه آن به عنوان يادبود و همچنين براي نصب در اتاق ها و .... داراي ارزشي خاص است. از آنجائي كه دريافت اين اثر زيبا براي پيروان و دوستداران آن بزرگواران حائز اهميت است، لذا از جنابعالي دعوت مي نمايد كه در صورت مثبت دستور فرمايند تا فرم پيوست تكميل و سپس به همراه فيش بانكي مربوط با پست (سفارشي يا پيشتاز) به آدرس دبيرخانه موسسه مندرج در ذيل اين نامه ارسال نمايند. بهاي هر عدد قاب هشتاد و پنجهزار (85000) ريال است كه بوسيله شركت پست جمهوري اسلامي ايران به آدرس شما ارسال و تحويل داده خواهد شد.خواهشمند است به منظور رفع نياز و مشاركت در اين حركت فرهنگي كه نهايتا ترويج و گسترش ارزشهاي اسلامي است واحدهاي تابعه و تحت پوشش را مطلع فرمايند.“

تبصره 1

اگر شما هم قصد داريد در سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي كاري براي رفع نياز آقايان و ترويج و گسترش ارزشهاي اسلامي انجام دهيد‏، بايد با اين آدرس مكاتبه كنيد: تهران،‌اكباتان، كدپستي 13957، فاز2، بلوك 17، ورودي 4، صندوق شماره 248

تبصره 2

با توجه به اينكه در برنامه چشم انداز بيست ساله نظام،‌ كسب رتبه اول در حوزه هاي مختلف از جمله تحقيقات و صنعت مدنظر بوده است،‌ كاهش مسئولان بويژه دولت نهم از وجود چنين كارشناسان و محققاني بيشتر بهره ببرد.

تبصره 3

پيشنهاد مي شود كه متن اين نامه ترجمه در اختيار صاحبان صنايع جهان‏‌، مديران شركت هاي چند مليتي و همچنين اعضاي گروه G8 قرار گيرد تا متوجه شوند كه نتيجه تحقيقات كارشناسان ايراني در حوزه صنعت‏، چه دستاوردهاي نوآورانه اي را در برداشته است.

تبصره 4

پيشنهاد مي شود كه اگر جشنواره خاصي قرار است در سالجاري از طرح هاي نوآورانه را مورد بررسي قرار دهد، از اين طرح بدون بررسي،‌ تجليل شود.

تبصره 5

تاريخ نامه 21/1/87 است. احتمالا مخترعان و مبتكران موسسه تحقيقات و گسترش صنعت ايران از نامگذاري امسال به عنوان سال نوآوري و شكوفايي خبر نداشته اند كه در متن از ابراز پاچه خواري در اين باب غفلت كرده اند‏. هر چند با تداوم اين طرح كم نظير تحقيقاتي - صنعتي، عملا مشاركتي مطلوب و در حد انتظار در اين راستا داشته اند.

در حاشیه

راننده تاکسی برای دوستش تعریف می کرد که از وقتی بازیهای جام ملتهای اروپا را تماشا کرده، سختش شده بود که بازی های تیم ملی را نگاه کند. این حرف را از خیلی های دیگر هم شنیدم. نوعی احساس خجالت  و سرخوردگی از اینکه اینهمه نظم، زیبایی و پیشرفت  را در حاشیه یکی از خشن ترین ورزش ها تماشا می کنند. این در حالی است که تصاویر بازی ها را سانسور شده می بینند و در جریان حاشیه بازی ها هم نیستند، در غیر این صورت شاید دامنه بدبینی ها افزایش می یافت و به خانواده ها هم سرایت می کرد! البته برخی از تئوری پردازان و متفکران در ایران عقیده دارند که آنها این کارها (فوتبال بازی کردن، رانندگی درست و امثالهم) را برای خدا انجام نمی دهند، پس اگر به بهترین نحو هم انجام دهند، ارزشی ندارد. بگذریم! نمی دانم اگر به همین منوال که مردم ایران توانستند به جزئیاتی از یک رویداد ورزشی اروپایی دست پیدا کنند، از کیفیت و جزئیات سایر حوزه ها مثلا نظم و مبلمان شهری، بهداشت و تفریح، کیفیت و سبک زندگی، قانون مداری و حقوق شهروندی و ...، آگاهی پیدا می کردند، دامنه بدبینی ها تا کجا می کشید. با این توصیف می توانیم به حکومت حق بدهیم که ماهواره را ممنوع کرده است. خوب از قدیم گفته اند، دانستن مایه رنج است. چند سال پیش در سفری به کشورهای همسایه، در پایان سفر یکی از مدیران دولتی نظرم را در همین رابطه جویا شد. گفتم بد نیست برخی از مدیران در بازگشت از سفرهای خارجی، خودشان را زنده بگور کنند. می گفت بدبینانه و نامنصفانه قضاوت کرده ام. از حرفم دفاع کردم و اکنون هم درباره عقیده ام، راسخ تر شده ام.

سواد و شرف رسانه اي

رجانيوز كه مهمترين پايگاه اينترنتي حامي دولت نهم است و با توجه به مختصات گفته شده درباره اهالي اين قبيله، احتمالا مرداني آخرالزماني و يا چهره هاي نوراني ( = برخوردار از هاله نور)، مدعي عدالت و احتمالا صداقت آن را اداره مي كنند، در خبری به نقل از كيهان، ديگر رسانه مروج حقيقت و برآمده از فرهنگي ناب و خالص و فلان و بهمان، در خبري مدعي شده بود كه خانم (ف-خ) گزارش نويس روزنامه اعتماد ملي اخيراً با انتشار مطلبي در وبلاگ شخصي خود با تقدير از يك رقاص همجنس گراي لوس آنجلسي، خواستار آزادي همجنس بازي شد!!

خبر برايم جالب بود و دور از انتظار. سري به وبلاگ فهمیه خضر حیدری، زدم. متن خبرها را باهم مقايسه كردم. خيلي تفاوت نداشتند، فقط دو سه نكته در حرف هاي فهيمه خضر حيدري وجود دارد كه كيهان و رجانيوز آن را به عمد حذف كرده اند. الف: اگر اصلا آدم مزخرفي است ( خرداديان) و هر چه كه هست، همين است كه هست ب: راستش حرف‌هايش دل من را به درد آورد. ج: من خودم هم كه دارم اينها را مي‌نويسم به شدت از همجنس‌خواهي بدم مي‌آيد. نیازی به گفتن نیست که از بقيه مطالب هم نتيجه گيري دلبخواهي شده است.

مي دانيد كه اين جماعت كيهان نشين علاوه بر مباني مدعايي سفت و محكمي كه بدان اعتقاد دارند، از تربيت شده هاي پرفسور مولانا هم به شمار مي روند. به همين سبب انتظار مي رفت اگر از اين طرف چيزي دستگيرشان نشده است، حداقل از آن غرب رفته چيزي بياموزند. اما انگار زهي خيال باطل! تنها چيزي كه ياد گرفته اند و خوب عمل كرده اند، داشته ها و آموخته هاي برادر حسين است از دوران بازجويي و پرونده سازي.

در ستایش سوم تیر

این روزها سعی کردم واکنش های احتمالی به اظهارات احمدی نژاد در جمع روحانیون وابسته به جامعه مدرسین را رصد کنم. که گفته بود در عراق قصد ربایشش را داشته اند و الهام نیز تائید کرده بود که آمریکا این نیت را داشته است. واکنش های داخلی سه نوع بودند. نفی، سکوت و یا اشاره به میل به جنجال سازی نزد احمدی نژاد. بهترین نوشتار را از غلامحسین کرباسچی دیدم در روزنامه امروز کارگزاران. اما جمع بندی این واکنش ها روشن می سازد که اکنون در نگاه اکثریت نخبگان ایرانی، اعم از اصولگرا و اصلاح طلب، بر سر بی رنگ بودن حنای احمدی نژاد اجماع وجود دارد. البته جامعه روشنفکری هم الان می تواند سرش را بالاتر بگیرد و هشدارهایی که ۳ تیر سه سال پیش به عوام داد، را یادآوری کند. امید که این حنای بی رنگ به چشم توده ها هم بیاید و دگر باره این انتخاب ها، در باور مردم نگنجد. سوم تیر به گمانم می تواند یک نقطه عطف و شایسته ستایش باشد و تداعی کننده این نکته که یک اشتباه می تواند چه پیامدهای وحشتناکی داشته باشد.

برای ثبت در تاریخ

مديرمسئول محترم روزنامه ايران

جناب آقاى اشتهاردى

سلام عليكم

متأسفانه روزنامه ايران مطالبى را به نقل از آقاى عليرضا زاكانى به بهانه پاسخ به آقاى دكتر جاسبى در صفحه ۱۲ و ۱۷ مورخ ۸۷‎/۳‎/۲۹ چاپ و منتشر نموده و در آن تنها چيزى كه موجود نيست، پاسخ به آقاى دكتر جاسبى است.

آقاى عليرضا زاكانى كه پس از بازداشت عباس پاليزدار و احضار برخى اعضاى هيأت تحقيق و تفحص از قوه قضائيه به دليل ارتكاب تخلفات خارج از مسئوليت نمايندگى و ساير مرتبطين، نگرانى فاحشى پيدا نموده و حالت اعتدال روانى خود را از دست داده تا حدى كه به نقل برخى خبرنگاران، با رسانه هاى مختلف تماس گرفته و شروع به فحاشى مى نمايد تا به زعم خود برخورد قضايى با اعضاى باند پاليزدار و برخى اعضاى تحقيق و تفحص در دوره هفتم مجلس شوراى اسلامى و اقدامات خلاف قانون و مجرمانه آنان به نوعى تحت الشعاع اين رفتار غير معمول قرار گيرد. لازم به ذكر است اينجانب كه در طول مدت خدمت مقدس قضايى از سوى منافقين و رسانه هاى معاند و ضد انقلاب مرتب مورد حمله تبليغاتى بوده و هستم، اظهارات آلوده به افترا و كذب آقاى عليرضا زاكانى را نيز در همين راستا دانسته و اين گونه سخن پراكنى ها برايم هيچ گونه تازگى و اهميت ندارد و بنا ندارم وقت خود را صرف پاسخگويى به اين گونه مطالب موهن و شبنامه نويسى ها كه مختص افراد بى كار است، بنمايم.

شخصيت افراد با اهانت و ايراد افترا بالا نمى رود و مردم شريف با مطالعه اين مطالب سخيف و كذب پى به عمق نارسايى روحى و روانى و شخصيت نويسنده آن مى برند. معذالك ضمن ابراز تأسف براى مديريت روزنامه ايران كه مى بايست قبل از انتشار اين گونه مطالب كذب و آلوده به افترا، تحقيق و پرسش نمايد و صرفنظر از عدم پاسخ به آقاى عليرضا زاكانى كه ايشان را به خاطر اغراض و حالات خاص روحى و روانى قابل پاسخگويى نمى دانم ، به منظور تنوير افكار خوانندگان روزنامه ايران نتيجه تحقيق و بررسى مركز حفاظت و اطلاعات كل قوه قضائيه كه سابقاً پيرامون گزارشات آقاى زاكانى انجام يافته و طى نامه شماره ۱۱‎/۱‎/۱۰۰۱م۱۱۰‎/ مورخه ۱۳۸۶‎/۵‎/۲۵ نتيجه تحقيقات اعلام گرديده است و طى آن تمام مطالب آقاى زاكانى با ذكر دليل و مستندات كذب و دروغ اعلام شده و ايشان را مستحق تعقيب كيفرى نيز دانسته اند ، به آن روزنامه محترم ارسال و در خصوص مواردى كه در اين گزارش نيامده نيز نامه ارسالى خطاب به نايب رئيس محترم مجلس شوراى اسلامى به شماره ‎/۱۸‎/۸۷م۲۰‎/ مورخه ۱۳۸۷‎/۲‎/۳۰ ارسال مى گردد.

لذا مقرر است وفق مقررات ماده ۲۳ قانون مطبوعات نسبت به چاپ موارد فوق الذكر و جوابيه دادسراى تهران به موارد مذكور در گزارش تحقيق و تفحص از قوه قضائيه اقدام قانونى مبذول گردد. ضمناً به استحضار مى رساند نامه آقاى زاكانى به گونه اى تنظيم گرديده كه علاوه بر تشويش اذهان عمومى و سياه نمايى در خصوص كنكور و آزمون هاى سراسرى دستاوردهاى دادسراى تهران در برخورد با برخى افراد متخلف و جرايم آزمون هاى سال ۱۳۸۲ را به حساب خودشان آورده اند، در صورتى كه دادسراى تهران و قضات شريف آن در رسيدگى هاى قضايى با در نظر گرفتن خدا و قانون انجام وظيفه نموده و اصلاً آقاى زاكانى را در پيگيرى پرونده ها به هيچ هم حساب نمى كردند و اساساً ايشان كوچكترين نقشى در رسيدگى هاى قضايى و آنچه ادعا مى نمايد، نداشته و يكى از ناراحتى هاى بزرگ و علت عصبيت ايشان نيز همين است ، ولى متأسفانه لحن نامه هاى نامبرده به گونه اى است كه انگار ايشان در مبارزه با اين گونه جرايم و برخورد با متخلفين نقش داشته يا قوه قضائيه مشاراليه را در جايى به حساب مى آورده است. بنابراين رسالت مطبوعاتى مديريت روزنامه ايران ايجاب مى نمايد تا از قلب واقعيت دورى نموده و از چاپ و انتشار مطالب كذب و واهى و انتساب مطالب غير واقعى پرهيز نمايد.

سعيد مرتضوى

دادستان عمومى و انقلاب تهران

يزد و ديوارهاي ترك خورده اش

"اميدوارم كه يزد نمونه اي براي ساير استان هاي كشور باشد". اين روايت مشهور رهبر فقيد انقلاب كه در سال هاي دور و نزديك مستندي مكرر بوده است براي اثبات برتري هاي يزد، البته كه با درك وجود پشتوانه هايي چون وجود فرهنگ قوي كار، احساس مسئوليت، همبستگي و امنيت اجتماعي ، احترام به علم، مديريت زمان، تعهد گسترده مذهبي و ...، بيان شده است. چه كه مرور سرسري تاريخ هم،‌ مشت يزدي ها را پركرده است از چهره هاي موثر و عالم ، خلاقيت هاي الگوساز و باورهاي نيك. گشت و گذار مكتوب هم مي تواند جلوه هايي از اين ادعا را نشانت دهد: از قنات ، مظهر زندگي در تنگناي كشنده كوير تا زاينده شگفت انگيز نسيم، بادگير. كوچه هاي آشتي كنان، خانه هاي باصفا، باغ هاي دلگشا، آتش هميشه روشن، مناره هاي دلربا و بسيار جاذبه ديگر، "يزد ديروز" را نه در خاطره مردمان كهنسالش كه در برگ برگ تاريخ ماندني و دلپذير كرده است.

همين صفات را حتي مي توان دليلي دانست بر توسعه شتابناك يزد در سال هاي پس از انقلاب. محيط امن دور از جنگ و ظرفيت توسعه يافتن موجب شد در كوتاه مدت "دارالعباده"‌ به "قطب صنعتي" بدل شود و بافت قديم شهر ، همسايگي "شهرك هاي صنعتي"را تجربه كند. يزدي كوشا، خوشنام و سرمايه دار ، تند تند ميخ سازه هاي مدرن را بر دل كوير كوبيد و اندك اندك دل از بافت قديم، كوچه هاي تنگ، بادگيرهاي بلند و ديوارهاي خشتي اش كند. اين تنها پيامد نبود. سرمايه براي بقا و توسعه نيازمند نيروي كار ماهر و يا كوشا بود. پس سيلي از كارگران راهي يزد شدند، بويژه افغان ها. اين سيل دو بخش كوير را درنورديد. گروهي حاشيه نشين شدند و شهرك هاي تازه را شكل دادند و گروهي بافت قديم را به حاشيه اي در درون متن تبديل كردند. در همين سال ها، نگاه توسعه گراي مديران مديران دانشگاه ها را نيز در برگرفت. پس انبوه دانشجويان نيز دل به كوير زدند، بويژه دخترها؛ چون همه جاي ايران. اين گروه تازه نيز فرصت ها و چالش هاي تازه پديد آوردند. به عبارت ساده تر، يزد ديروز به سادگي با توسعه دست به يقه شد. ميل به برتر بودن و پيشگامي در نهاد يزدي بود و اينك حفظ داشته ها و محافظه كاري ، آشفته اش كرده بود. اين پارادوكس را يك غفلت مهم پيچيده تر كرد.

ادامه نوشته

کاش نفت هم نمی بارید

این روزها هر دم از این باغ بری می رسد. رواج بی برقی در اقصی نقاط ایران سبب شده است که در سال نوآوری و شکوفایی، مسئولان دولت نهم، به هیبت بابابرقی درآمده و با شگردهای بسیار و گاه بدیع، از ملت خواهش کنند که لامپ های اضافی خاموش شود. از ساعات ویژه کاری برای نانوایی ها، فشار به واحد های صنعتی، تعطیلی زودهنگام واحدهای صنفی و حتی التماس مکرر گزارشگران فوتبال بازی های جام ملت های اروپا. مجموع این حوادث اما سبب شده که معنی حرف های آقای جوانفکر که فرموده بودند دولت نهم به اندازه سی سال قبل کار کرده است، روشن گردد. البته خشکسالی عامل مهمی در بروز این بحران است ولی عدم برنامه ریزی برای تابستان امسال کاملا مشهود و اعترافات دست اندرکاران امر هم موید این امر است. خوب! احتمالا حضرات کثرت وجود هاله های نورانی که اخیرا رئیس محترم جمهور هم بدان اشاره داشتند را برای روشنایی مملکت کافی دانسته و بی خیال میراث ادیسون بی دین و مذهب شده اند. بگذریم! کاش مثل باران که پارسال نبارید و از برکت خساست ابرها، امسال معلوم شد که حداقل در حوزه آب و برق، یک من دوغ دولت نهم، چقدر کره دارد، یکی، دو سال پول نفت هم نمی بارید و مثلا بر می گشتیم به سال های نفت ۸ - ۹ دلاری و یا حتی بشکه های ۲۰ - ۳۰ دلاری، آن وقت معلوم می شد که آخر شاهنامه مملکت داری آقایان دولت نهم به کجا می انجامد؟!

بدون شرح

در دانشگاه زنجان، گویا در معاونت فرهنگی، دانشجویی وظیفه جدیدی تعریف شده است و دانشجویان هم از این فعالیت تازه فیلم گرفته اند. فیلم را اینجا ببینید.درپی این ماجرا، دانشگاه تعطیل شده است و دانشجویان تحصن کرده اند. وزیر هم نماینده فرستاده است. البته موضوع خیلی مهم نیست. معمولا در این مواقع جای نگرانی نیست. حراست دانشگاه به اتهامات برادران خودی رسیدگی می کند و آب از آب هم تکان نمی خورد.

توپ گرد صلح

فوتبال این روزها بدجوری قدرت خودش را نشان می دهد. تب یک جام اروپایی همه جهان را مبتلا کرده و من هم در میان خیل مبتلایان فعلا  حالم خوب است. چون هر دو تیم محبوبم یعنی هلند و اسپانیا بدجوری " ترکوندن". در حاشیه این بازی ها اما یک نکته توجهم را جلب کرد. اینکه در تیم های اروپایی های سفید و گاه نژادپرست، سیاه های بسیاری هستند که ستاره هستند. مسلمان های فراوانی هستند که توپ می زنند. مهاجران فیکس بازی می کنند و به طور قابل قبولی، تبعیض های نژادی و قومی و یا مذهبی کم رنگ شده اند. در میان تماشاگران هم چنین است. پیش می آید که هزاران یهودی و یا مسیحی به افتخار یک مسلمان هورا بکشند. عشق میلیون ها سفید، یک سیاه باشد و یک کولی، بر رویاهای هزاران هوادار اصیل، رنگ موفقیت بپاشد. در واقع از این جهت فوتبال دوست داشتنی تر و شاید یکی از مناسب ترین بسترهای برای گسترش فرهنگ صلح و همبستگی می باشد. چنین روندی البته علیرغم نابسامانی در دنیا رو به گسترش است و شهروندان هیبریدی دارند دنیا را تسخیر می کنند. در همین راستا کتاب خوب پاسکال زاکاری یعنی من جهانی واقعا خواندنی است. البته در ایران هنوز دعوای ایرانی الاصل بودن که هیچ، بلکه برای انبوهی از مغزهای عقب مانده، شاخص هایی چون تهرانی و شهرستانی و مثلا اصفهانی یا غیر اصفهانی و یا یزدی و غیر یزدی بودن، ملاک تصمیم گیری و یا قضاوت است. اخیرا یک مقاله خیلی خوب در این زمینه خواندم. البته ای کاش جهت گیری کمتری داشت و جامع تر به قضیه نگاه کرده بود.

کاردستی: گروه بیلدر برگ بسازیم!

در خبرها آمده بود که پیام فضلی نژاد، عضو مرکز پژوهش‌های موسسه کیهان با ارائه سندی 38 صفحه‌ای به طلاب و روحانیون مدرسه معصوميه حوزه علمیه قم، گفته است: «چرا آقای خاتمی و خانم ابتکار به صورت محرمانه در اجلاسی حاضر شدند که اعضاء آن را صهیونیست‌ها و ماسون‌های برجسته جهان تشکیل می‌دهند؟" او این گروه را گروه بیلدربرگ معرفی کرده و مدعی شده که براساس مدارک موجود، پیوند اروپا و آمریکا به وسیله ناتو، ایجاد بازار مشترک اروپا، روی کارآمدن کسانی چون کلینتون، بلر و بسیاری که هنوز نامشان در خفا مانده، استعفای مارگارت تاچر، وقوع جنگ خلیج فارس، تحول نهضت اروپا، تخریب وجهه ژان ماری لوپن ناسیونالیست در فرانسه، تحریم آرژانتین در جریان جنگ فالک لند، تقسیم آلمان به دو قسمت شرقی و غربی، همه و همه در جلسات بیلدربرگ تصمیم گیری شده اند و با این مبنا درباره حضور خاتمی و ابتکار در نشست سال 1999 این گروه، نتیجه گیری کرده است که: " طرح گفت‌وگوی تمدن‌ها که سال 1999 توسط خاتمی در بیلدربرگ طرح شد و سال 2000 در سازمان ملل مصوب شد که سال 2001 سال گفت‌وگوی تمدن‌ها نامیده شود."

فضلی‌نژاد افزوده است: "در حال تحقیق درباره پشت پرده پروژه گفت‌وگوی تمدن‌های آقای خاتمی بودم و بخشی از یافته‌هایم را در کتاب شوالیه‌های ناتوی فرهنگی نیز منتشر کردم، اما بخشی از یافته‌های مستندم را منتشر نکردم و در انتظار سندی دیگر ماندم که اکنون آن سند در اختیارم است. مقدمه‌ای می‌گویم و رمز و راز آن سند را با شما رازگشایی خواهیم کرد. متاسفانه تحقیقات درباره بیلدربرگ ادامه پیدا نکرد. بعدها در جستجوهایم متوجه شدم که اساسا تحقیقات درباره این گروه فوق سری، عین بازی کردن با جان آدمی است. برای همین است که می‌بینیم در 53 سال گذشته هیچ گونه لیستی از اسامی شرکت کنندگان و یا محتوای جلسات، از سوی گردانندگان بیلدربرگ منتشر نشده است."

راستش برای من هم چنین افشاگری جالب بود. برای همین جستجویی اندک، در حد 10 دقیقه به زبان فارسی بدون استفاده از فیلترشکن، در گوگل درباره گروه بیلدربرگ انجام دادم که ببینم درباره این گروه سری چه می توانم پیدا کنم. چند مطلب پیدا کردم و پس از اندکی مطالعه و دقت متوجه شدم که اگر شما همین چند مطلب را ویرایش و در کنار هم بگذارید به راحتی می توانید یک سند 38 صفحه ای مانند همان سندی که عضو مرکز پژوهش‌های موسسه کیهان تنظیم کرده است، تنظیم کنید.

به عنوان نمونه

الف: فضلی نژاد در توضیح بخشی از سند 38 صفحه ای خود گفته است: " یک مخزن سیاسی و منبعی ایدئولوژیک برای دولت پنهان صهیونیست‌ها در جهان وجود دارد به نام گروه بیلدربرگ (Bilderberg Group). گروه بیلدربرگ نام خود را از هتلی در کشور هلند می‌گیرد که برای نخستین بار در سال ۱۹۵۴، میزبان اعضای کنفرانس بود. دفتر گروه بیلدربرگ در شهر لیدن در استان هلند جنوبی و در نزدیکی شهر لاهه در کشور هلند قرار دارد. این نام کنفرانسی غیررسمی است که هر ساله به صورت کاملاً خصوصی و محرمانه در نقطه‌ای از جهان برگزار می‌شود. اعضای گروه بیلدربرگ تماما انتصابی هستند و تعداد ایشان به حدود ۱۳۰ نفر می‌رسد. تمامی اعضا از قدرتمندترین و با نفوذ‌ترین افراد در زمینه‌های سیاست، اقتصاد و رسانه هستند، مانند راکفلر و کسینجر و ... بسیاری از پادشاهان و اعضای خاندان‌های سلطنتی کشورهای غربی از اسپانیا، انگلستان، بلژیک، هلند، سوئد، دانمارک و... اعضای دائم گروه بیلدربرگ هستند. "

ب: در دانشنامه هم ویکیپدیا آمده است: "گروه بیلدربرگ (Bilderberg Group) نام کنفرانسی غیررسمی است که هر ساله به صورت کاملاً خصوصی و محرمانه در نقطه‌ای از جهان برگزار می‌شود. اعضای گروه بیلدربرگ تماما انتصابی هستند و تعداد ایشان به حدود ۱۳۰ نفر می‌رسد. تمامی اعضا از قدرتمندترین و با نفوذ‌ترین افراد در زمینه‌های سیاست، اقتصاد و رسانه هستند. بسیاری از پادشاهان و اعضای خاندان‌های سلطنتی کشورهای غربی از اعضای دائم گروه بیلدربرگ هستند. اعضای گروه بیلدربرگ در کنفرانس سالیانه خود، در مورد مسایل جاری سیاسی و اقتصادی جهان به صورت محرمانه با یکدیگر تبادل نظر و مشورت می‌کنند. گروه بیلدربرگ نام خود را از هتلی در کشور هلند می‌گیرد كه برای نخستین بار در سال ۱۹۵۴، میزبان اعضای کنفرانس بود. دفتر گروه بیلدربرگ در شهر لیدن در استان هلند جنوبی و در نزدیکی شهر لاهه در کشور هلند قرار دارد."

کاردستی بسازید

خوب بقیه کار با شما؛ این لینک مطلب پیام فضلی نژاد: /www.asriran.com/view.php?id=44516

این هم چند تا لینک برای ساختن مقدمات کاردستی امروز، چندان وقت گیر نیست:

1- fa.wikipedia.org

2- www.aftab.ir/news/2006/jul/14/c1c1152880132_politics_world.php

3- www.arnet.ir/?lang=fa&state=showbody_news&row_id=10836

4- tebyan.net/index.aspx?pid=24049

چهار تیکه از چهل تیکه

چند روز پیش، غروب یک روز گرم از محل کارم برای دقایقی کوتاه خارج شده و تن به هیاهوی نه چندان گسترده خیابان های جزیره گرم، کوچک و آرام کیش می دهم:

1- 50 متری محل کارم، یک پاتوق وجود دارد. جمعی جوان، گرد هم حلقه زده اند. شاه بیت گفتگویشان را فحش های آبداری شکل می دهد که با خنده نثار خواهر و مادر همدیگر می کنند. یک نفر غریبه که گویا مشهدی است به جمع آنها می پیوندد و سوالی می پرسد. جوانی از جمع که تهرانی مسلک است از غربیه می پرسد که بچه خود مشهدی؟ غریبه پاسخ مثبت می دهد. جوانک می گوید: حتما مادر این دوست من را می شناسی؟ و پاسخ می شنود: مادر خودت چی؟ از شرق تا غرب تهران را سرویس می دهد؟....

2- اندکی آن سوتر، روبروی دکه خیابانی فروش مطبوعات، مردی میانسال، مذهبی با پیراهن مشکی سوار ماشین می شود. زن هم محجبه و انگار مذهبی تر است. ناگهان صدای فریاد دخترکی 10- 12 ساله رشته نگاهم را از هم می گسلد. در ماشین را به هم می کوید و پدر و مادرش را بی شعور خطاب می کند. هر دو صبوری می کنند و دخترک فحاشی....

بر می گردم. از مسیری دیگر و برای پیوستن به جمع دوستان.....

3- در میانه راه هستیم، برای رفتن به یک کنسرت موسیقی. ناگهان جلوی هتل، جوانکی آشنا را می بینم که سخت مشغول چانه زدن با دو دختر خیابانی است. دخترکان بزک کرده پرهیز دارند و استیصال در نگاه جوانک موج می زند. نزدیکتر می روم. پ- پ است. بازیگر جوان و مشهور و البته ریاکاری که همین چند وقت پیش در پشت صحنه های فیلم تازه اش، به بازی در فلان نقش مقدس افتخار می کرد و اشک حسرت می ریخت....

4- از میانه های کنسرت کردها، مجری مرتب قصد تذکر دادن دارد. بالاخره نوبتش می شود و می گوید، حضار محترم! با توجه به ایام فاطمیه خواهشمندم به صورت ریتمیک دست نزنید. مردم هم در آهنگ بعدی اجابت می کنند و تمام آهنگ را ریتمیک دست می زنند...

این چهار تیکه، بخش های از چهل تیکه ای است که مادر بزرگ قصه برای ایران من، ایران تو و ایران خودش دوخته است. روایت های ناتمامی که روایت از تمامیت ناکامی، افسردگی، پریشانی، ریا، بی برنامگی و تضاد در روان جمعی ما دارد.

توضیح: دوست خوبم، دکتر امیرحسین جلالی در این باب، تفسیری داشته اند که اشاره پایانی اش، بس راهگشاست.

زنده باد بلاگفا!

داستان تولد این وبلاگ به ۱۸ مهر ۱۳۸۴ بر می گردد. تا شهریور ۸۵ مرتب بود. یکی دو ماهی تاخیر افتاد و در همان ایام شکایت نامه ای مفصل از جانب مدعی العموم - البته با استناد به گزارش اداره کل اطلاعات استان یزد - دریافت شد که به سبب همان شکایت نامه سرانجام در روزهای پایانی اسفند۸۵، با سپردن ۲۰ میلیون تومان رهایی یافتم. داستان این پروند همچنان ناتمام مانده و این وبلاگ هم از خرداد ۸۶ بروز نشد. از شهریور ۸۶ در پی یافتن وبگاهی مستقل شدم و هزینه ای اندک برای این خانه پرداختم. اما انگار خشت اول کج بود و نشد که بهره ای از آن برگیرم. به ناچار دوباره به ماوی سابق خویش برگشته و متن های زخمی را به حال خود وا می گذارم.

نشاني

 اينجا هستم.

سپاس

هرچند پياز داغش زياد بود ولي سپاس آقاي كشكول .

توضيحات ضروري

در این چند روزه که گذشت لطف بی شمار دوستان و عزيزان شرمنده ام ساخت. درباره چند موردش به اختصار نكاتي را می نویسم.

۱- همانگونه که نوشته بودم نام برخی دوستان بزرگوار را فراموش کرده بودم. مثلا علي اكبر جعفري ندوشن كه حق بسيار گردن اينجانب دارند ، پیام شمس الدینی ، رضا سالياني ، اميرحسين جلالي ، سيد مرتضي فخر موسوي ، محمد امامي ، محمد رضا ابهت و ديگراني كه از ايشان عذرخواهي مي كنم. مطمئنا هميشه سپاسگذار ايشان خواهم بود.

۲- شوق الشعرا به روال سابق حقير را نواخته است. به هر حال سليقه ايشان اينجور حكم مي كند. من براي ايشان آرزوي موفقيت مي كنم. فقط درباره بردن نرم افزار و وسايل دفتر كه ابراز تعجب  كرده بودند، فكر كنم اين حق من باشد كه وسايل شخصي ام را يك سال و شايد چند سال به رايگان در اختيار روزنامه اي بوده است ، با خود ببرم.

۳- حسين مسرت كه خود در سال هاي اخير كمك موثري براي انتشار خاتم بود و در مجموع سهم بزرگي به گردن فرهنگ و هنر يزد دارد ،‌در نوشته اي سخت شرمنده ام ساخته است. گمان مي كنم تحولي كه حسين مسرت در مطبوعات يزد از آن ياد مي كنند ، محصول تلاش يك نسل است نه شخص. مثلا كوشش هاي اميرحسين جلالي  به همراه پيام شمس الديني و متين غفاريان در پرگار و حتي قبل از آن همراه با عماد بهاور در تدبير و توسعه . زحمات جواد آذرنگار ، علي صالحي و ... در بشارت نو و همچنين تلاش هاي تحريريه سابق و امروز خاتم يزد. حضور اين نسل تازه را حتي مي توان در سايت ها هم ديد. مثلا مهدي زمان زاده در يزدنا و بچه هاي خبرگزاري ايسنا- منطقه يزد و خورشيدنام در پانا. از سوي ديگر امير ترقي نژاد ، سعيد شهريار، حامد رئيس يزدي و مجيد جواديان و ...را هم مي توان مثال زد . تازگي ديده ام كه اين نسل اثرش را در ويژه نامه هاي استاني هم برجاي گذاشته است. به عنوان نمونه ويژه نامه هاي استاني اعتماد ملي را ببينيد. حتي فعاليت دوباره شوق الشعرا در سايت هاي شخصي اش كمك زيادي به هيجان بخشي به فعاليت هاي اين نسل جديد كرد. شايد تنها هنر من و امثال من اين بود كه از مشورت ، همراهي و توان اين نسل بهره مي برديم.

۴- همسرم در نظر خود از استعفاي من اظهار خوشحالي كرده است. چرا؟ واقعيت اين است كه در زندگي ، من چون بسياري از روزنامه نگاران ، بسياري از ارزش هاي مطلوب را فداي كار مي كنيم. هميشه يادم هست كه آقاي اركان ، مدير مسئول روزنامه پيمان ناله مي كرد كه آقا ما مشكل مالي نداريم – البته ما اين مشكل را هم داشتيم – ولي در زندگي مانده ايم و فرصتي براي خانواده باقي نمي ماند. تجربه خاتم يزد درستي حرف هاي اركان را برايم ثابت كرد. واقعا بي توجهي و كم تجربگي من در اين سال ها ، در بسياري از اوقات سبب رنجش همسرم شد. جالب اينكه در اغلب مواقع گذشت و لطف او سبب حل مشكلات شده است. در واقع مي توانم بگويم از مهمترين جنبه هاي خوشحالي امروزم ، خوشحالي اوست. حتي اگر اين خوشحالي به خاطر استعفا و يا رفتن از يزد باشد. اميد كه لطفش را در فرصت هاي مناسب جبران كنم. 

به پايان آمد اين دفتر ، حكايت همچنان باقيست

خوشبختانه دوران من در خاتم یزد تمام شد. شاید هم خوشبختانه برای کسانی که ناراحت بودند یک غیریزدی ، مدت هاست با غرض ورزي هويت و فرهنگ دارالعباده را مورد هجوم قرار داده است. در واقع از چهارشنبه در روند انتشار خاتم يزد دخالتي نداشتم و استعفايم - كه براي سومين بار بود - مورد قبول واقع شد .

روزگار من با خاتم يزد از تيرماه ۸۳ شروع شد. امتياز روزنامه گمانم بيش از يك سال صادر شده بود و كاري صورت نگرفته بود. در واقع چند دانشجوي علاقمند قصد انتشارش را داشتند، از من براي مشورت دعوت كردند. مشورت من پيشمانشان كرد ولي وسوسه انتشارش را به جانم انداخت! مدتي بعد به يكي از دوستان مراجعه كردم. امكانات داشت؛ مانند كامپيوتر ، دفتر مجهز ، صفحه آرا و .... قرار شد من اندكي سرمايه فراهم كنم و با صاحب امتياز روزنامه براي انتشار رايزني كنيم. نتيجه رايزني مثبت بود. در آن هنگام من جايي مستاجر بودم. سه ميليون تومان رهن و چهل هزار تومان اجاره. هوس انتشار روزنامه سبب شد كه سه ميليون تومان رهن منزل را سرمايه انتشار روزنامه كنم و از آن پس ماهيانه صد وسي هزار تومان اجاره بپردازم. سه ميليون تومان خيلي زود تمام شد. براي انتشار روزنامه در دوره نخست خيلي زحمت كشيدم. يادم هست روزهايي كه همه مطالب را خودم نوشتم. خودم تايپ كردم. به چاپخانه مي بردم و حتي تا مي زدم. در اين مسير هم بسياري بودند كه زحمت كشيدند و قرباني شدند، قرباني عشق به نوشتن و البته مفتي نوشتن. در اين مسير هم توهين و تهمت هاي بسيار شنيدم. ماندن از زندگي واقعي هم حكايت خودش را داشت. كم كم در دوره اول انتشار خاتم يزد با دوست همكارم اختلاف پيدا كرديم. اختلافات شديدتر شد و سرانجام به جدايي و تعطيلي روزنامه انجاميد. كار با حكميت اداره ارشاد بين من و شريكم پايان يافت. در واقع من مجبور به تحمل اكثر هزينه ها شدم. در همه اين مدت هيچ حقوقي از خاتم يزد دريافت نكردم و حداقل سه ميليون تومان ضرر كردم.

دوره دوم كه مرداد 84 شروع شد و تا اسفند 84 انجاميد را اما صرفا به اميد جبران ضرر شروع كردم. فكر مي كنم حدود دو ميليون تومان پول كاغذ هم كمك كرد كه انگيزه دوباره براي شروع خاتم يزد داشته باشم. ديوانگي و عشق به روزنامه نگاري هم البته عامل نهايي بود. در اين دوره هم مانند دوره قبل روزنامه را در چهار صفحه سياه و سفيد منتشر مي كرديم. خوشبختانه از حيث مالي كمتر ضرر كردم. البته ناچار شدم به طور كلي در دوره اول و دوم خاتم يزد از شغل بعدازظهرم صرفنظر كنم و حدود يكصد و پنجاه هزارتومان ماهانه را از دست بدهم. در اين مدت دو سه دفتر عوض كرديم. بر اساس برآوردها زيان خاتم يزد در پايان اين دوره كمتر از يك ميليون تومان بود. گفتني است كه در اين دوره هيچ شخصي به بنده براي انتشار از حيث مالي كمك نكرد. فقط استاندار سابق يك كامپيوتر داد كه البته به همه نشريات دادند. گاه ارشاد هم پول كاغذ داد كه قطعا از ساير نشريات كمتر بود. در اين دوره هم داستان دشواري انتشار خاتم يزد ادامه داشت. اينكه عصرها مجبور بودم هشت ساعت كار كنم. از ساعت 15 تا 23 و فردا صبح هم ساعت 7 سركار اداري باشم. جالب اينكه صبح ها ، حين كار اداري بايد حواسم به دفتر هم مي بود و فكر چك و پول هم باشم. همه اين عوامل سرانجام دست به دست هم داد و توان از من ربود. يادم هست در دو ماه اين دوره به علت مشكلات مالي خاتم يزد را در زيرزميني واقع در خيابان فرخي – كه متعلق به يكي از دوستان بود-  منتشر مي كرديم. در اين دوره رنج هايي بسيار نصيب حسين سماوات شد. رنج هايي كه ناگفتني است.

دوره سوم خاتم يزد از تيرماه 85 شروع شد. در واقع مدت ها بود كه با جمعي از مديران استان بويژه مهندس سفيد رايزني مي كردم كه كمك كنند انتشار خاتم يزد از سرگرفته شود. رايزني ها موثر بود. داستان جالبي هم اتفاق افتاد و يكي از مديران كه انتظار نمي رفت ، سخت مشوق انتشار خاتم يزد شدند. با همراهمي مهندس سفيد و چندين مدير ديگر كار شروع شد . در قالب يك شركت پشتيبان و با سرمايه اي نه چندان قابل توجه. فكر مي كنم در حد هشت ميليون تومان كه از سوي سيزده عضو مجموعه تامين شده بود. در اين دوره كار برايم آسانتر از دوره هاي قبل بود و البته وظيفه سخت تري داشتم. خيلي تلاش كرديم كه استانداردهاي حداقلي روزنامه نگاري را رعايت كنيم. ثناگوي مديران نباشيم. آموزش نيروهاي داخلي را در دستور كار مداوم داشتيم. توجه به حوزه هاي مغفول، حاشيه نشين هاي اجتماع و فرهنگ را سعي كرديم مورد توجه قرار دهيم. تحليل را بر روايت اولويت داديم. براي انتشار ضميمه هم تلاش كرديم و موارد ديگر. نمي دانم چقدر موفق بوديم ولي مي دانم كه روزبروز از احساس موفقيتم در اين زمينه كاسته شد. در واقع آنچه من را در روزهاي پاياني حضورم رنج مي داد ، نه سختي كار و نه درآمد اندك و نه حتي ترس از زندان. در روزهايي تلخ از به حراج گذاشته شدن حيثيت روزنامه رنج بردم. خيلي تلاش كردم كه منتقد باشيم ، منصف باشيم و وابستگي رنجمان ندهد ولي انگار چرخ روزگار جور ديگري مي چرخيد. هرچند در اين ميان ،شرمنده دوستاني چون مهندس سفيد ، سيد حسيني ،‌ اوليا و .... شدم كه شايد با سماجت من بدين جمع آمدند-  و اتفاقا از اين اتفاقات روزهاي پاياني رنج مي بردند-  ولي خوشحالم كه شريك جرم بزرگتر يعني " فروختن فكر و انديشه ام " ، آنهم به كساني كه هيچ نسبتي با انديشه و فكرم نداشتند، نبودم و نيستم. تنها زيان مالي اين دوره پرداخت شش ميليون ريال بابت خريد سهم موسسه پشتيبان روزنامه بود كه فعلا معلق مانده است. اموال دفترم كه كامل بودند هم به مدت يكسال در اختيار روزنامه بود و سرانجام چون پولش را ندادند ، مجبور شدم لاشه هاي اموال را از دفتر روزنامه ببرم. تصور مي كنم بابت اين بدقولي ها و چند مورد ديگر حدود بيست ميليون ريال ضرر كردم. از رنج هاي ديگر فعلا نمي نويسم ، اميد كه ضرورتي هم پيدا نكند.

در ميان اين همه تلاش شايسته مي دانم از همه همكاران جواني كه در اين مدت براي انتشار خاتم يزد – در تحريريه و اجرا - همراهي ام كردند تشكر كنم. كساني چون آقايان حسين سماوات ، حسين مسرت، سعيد سرساز، سعيد افضلي پور، علي اكبر جعفري ندوشن ، خليل جعفري ، محسن جعفري، مجتبي دهقان ، فرزاد فيضي ، حميدرضا استاديان ، ابوالفضل محمدي، جواد روشني ، سعيد شهريار ، عليرضا خورشيدنام ، حامد رئيس يزدي ،‌ مهدي زمان زاده ، افشين خدابنده،  مصطفي فاطمي، امير ترقي نژاد ، مجيد جواديان ، عليرضادهقان ، سجاد حقيقت نژاد ، مسعود بيكس ، داود پاك طينت ، حريري و ... و همچنين خانم ها : ميرجليلي ، طالب نيا، مرغوب، ‌رضايي ، شاه شوازي ، موسوي ،‌ شفيعي ، صباغيان ، ملازينلي ، سلطاني ، خواهران دره شيري ، خواجوي ، ابراهيمي ، ميرحسيني ، ناظم پور، ‌نائب  و ديگراني كه ممكن است نامشان را فراموش كرده باشم و بدين  سبب از ايشان عذرخواهي مي كنم. 

دو اتفاق

سه شنبه در دفتر روزنامه میزبان مسیح علی نژاد بودیم. همانی بود که می نمود. چهارشنبه نیز به همت حزب اعتماد ملی فرصتی فراهم آمد تا با حضور او گفتگویی نه چندان طولانی درباره وضعیت مطبوعات و وبلاگ نویسی در شهرستان ها صورت گیرد. ديروز همچنين دكتر ناصر فكوهي به ميزباني اعضاي انجمن اعوان لحظاتي چند جوانان مشتاق را به ميهماني انديشه و تامل برد. اين دو آمدن و رفتن به گمانم دو اتفاق مهم مطبوعاتي و فرهنگي بود. هر دو در سكوت صورت گرفت و با خبردارشدن حداقلي كساني كه مشتاق بودند، به پايان انجاميد. جداي از بستر فعلي كه مشوق چنين مخفي كاري هاي و سكوت و سكون است ، به گمانم خودسانسوري و بي برنامگي دروني هم مزيد برعلت شده است. در اين باره بيشتر مي نويسم.

كاكوتي

پس ازمدت ها موفق شدم به تماشاخانه یزد بروم و نظاره گر تلاش جمعی از دوستان در قالب نمایش " کاکوتی " باشم. کاری که " کرامت یزدانی" نوشته و " مهدی مرعشی" کارگردانی کرده است. خوب بود! نگاه انسانی و در عین حال واقع گرایانه به جنگ، نکته مثبتی بود که در جوهره متن و بازی جاخوش کرده بود. بازیگران هم در عین دشواری نقش، تا حد رضايت بخشي از انجام وظيفه و ايفاي نقش برآمده بودند. البته فکر می کنم باید آخرش با یک گلوله تمام می شد ، تلخي جنگ را بيشتر مي رساند. حمايت نهادهاي استاني از تئاتر هم روند خوبي است كه انگار در حال جا افتادن است. پيشنهاد مي كنم در چند روز باقيمانده - تا پايان ماه - به تماشاي كاكوتي بشتابيد. از تئاتر كه بگذريم اين مجموعه تالار فرهنگ حكايت جالبي دارد. گذشته از رنگ و روي سالن نمايش كه چيزي از انباري كم ندارد ، نبود سيستم تهويه مطلوب ، بي نظمي آشكار ، فقدان هيچگونه امكانات رفاهي ، سيستم نور و صوت نامناسب و صندلي هاي مربوط به جنگ جهاني دوم در واقع به شكل گيري " عتيقه اي " در عالم فرهنگ و هنر يزد انجاميده است. البته ناگفته نماند كه اوضاع به همين بدي هم نيست . در راستاي انقلاب ، موج، توفان و هيجاني كه اين يكي دو سال در حوزه فرهنگ و هنر استان رخ داده است ، ورودي سالن تغيير كرده است. قبلا مستقيم وارد سالن مي شديم ،‌الان ابتدا به چپ مي چرخيم ، مي فهيم كه بن بست است ، بعد به راست مي چرخيم و به همان عتيقه اي مي رسيم كه گفته آمد.

پي نوشت : قصد كرديد برويد، آب با خودتان ببريد، تشنگي هلاك مي شويد. يك يا چند عدد بادبزن هم توصيه مي شود.