خانه من در کوالالامپور، در محله بوکیت بینتانگ است، جایی شبیه میدان ولی عصر یا میدان انقلاب تهران. پر است از پاساژ، ماساژ، کلاب و دختران خراب :) البته این سمتی که ما زیست می کنیم، لیدی بوی ها بیشتر هستند. برای خرید سیب زمینی و پیاز هم که می رویم، یکی شان را زیارت می کنیم، دست به پیشنهادشان هم خیلی خوب است ولی بالاخره سال اقتصاد مقاومتی است و باید فرامین صادره را گوش کرد. دو شب پیش اما رفته بودم خیابان چانگ کات، انبوهی از کلاب های به دردبخور دارد، در حال گشت زنی بودم که ناگاه دو پسر ایرانی غافلگیرم کردند، یکی اهل کرج بود و دیگری به گمانم لر بود، می گفتند حراست را دور زده ایم و از اردوی تیم ملی کاراته، - اسم سبکشون یادم رفته، از بس عجیب بود- جیم زدیم، بدجور هم گشنه و تشنه بودند، خوب و بد هم نمی کردند، همین جور فله ای می خواستند ببرند، ولی اصلا زبان انگلیسی بلد نبودند و راهنما می خواستند. در حال گفت و گو بودیم که یهو دیدم پریدند پشت درخت، پرسیدم چی شد، یکی شان با صدایی لرزان گفت ما رو دیدن... کی؟ چی؟... گفت مربی ها... آن طرف خیابان سه مرد درشت اندام بودند که یکی هم کاوری با طرح پرچم ایران پوشیده بود. از شانس بدشان مربی ها به سمت ما آمدند و دو ملی پوش، مثل برق ناپدید شدند. مربیان محترم اندکی فضا را وارسی کردند، گویی خیالشان جمع شد که دیگر کسی نیست، در گوشه ای از خیابان به گفت و شنود با دخترکان و لیدی بوی ها مشغول شدند، و البته چون زبان انگلیسی شان بد نبود، خیلی زود موفق شدند و با دست پر رفتند... نمی دانم، شاید خیلی وقت ها که روزنامه های ورزشی تیتر می زنند فلان تیم ملی با دست پر برگشت، منظورشان همین باشد....