آی دنیا بیزارم ازت
الف: دیشب رفته بودم کنسرت. در جشنواره تابستانی امسال کیش، هر چند شب، یک خواننده جوان و یا یک گروه پاپ، میهمان مردم و گردشگران بودند. دیشب، نوبت محسن یگانه بود. جوانی خوش صدا و البته سوزناک و غم افزا. استقبال از این کنسرت هم بر خلاف خیلی از کنسرت ها، خوب بود. دو هزار نفر جمعیت از ساعت 1 تا حدود 4 بامداد، وقت، ذهن و دستهایشان را سپرده بودند به دست کلام محسن یگانه و سازهای گروه همراهش. بگذریم! یگانه در ده، یازده آهنگی که اجرا کرد، به طور عمده مفاهیمی مانند نفرت، بی وفایی، غربت، شکست، ناامیدی، خیانت، تنهایی، انتقام و ... را فریاد زد. خوب خواند، اما بهتر از او جمعیت حاضر در سالن خواندند. باور کردنی نبود، که چگونه، دو هزار نفر مرد و زن، - که اغلب جوان بودند، هزار و یک رنگ آرایش کرده و سالن مد راه انداخته بودند، تا دم سالن عاشقانه ترین نگاه ها و جملات را یواشکی و یا رسمی، تقدیم هم می کردند، و خنده از لبانشان دور نمی شد،- همراه با هم، از ته دل، با تلخ ترین آهنگ ها، هم نوایی می کردند و عجب که رقص کنان و دست زنان، این هنرنمایی را متبلور می ساختند. چه که اوج این همنوایی و از ته دل خواندن هنگامی جلوه گر شد که محسن یگانه فریاد زد: آی خدا دلگیرم ازت. هم جواب دادند: آی زندگی، سیرم ازت. بعد هم همه با هم شروع کردن به خواندن: چه اعتراف تلخیه/ انگار رسیدم ته خط/ وقت خلاصی از هوس/ آی دنیا بیزارم ازت.... همچنانکه اوج حرکات موزون زمانی عیان گشت که از روی سن فریاد زدند: بار و بندیل ببند، اینجا دیگه جای تو نیست/ تو ترانه های من، جایی واسه حرفای تو نیست/ واسه من گریه نکن، به درد من نمیخوره/ تو گوشم قصه نگو، گوشم از این حرفا پره.... خلاصه غوغایی بود! بعید است که در هیچ جای دیگر، اینگونه دختران و پسران جوان با تمام وجود نفرت و بیزاری را فریاد بزنند، حرف از انتقام برایشان لذت بخش باشد و شکست و یاس، در کنج دلشان، جا خوش کرده باشد. بدبینانه نیست اگر فکر کنیم که فریادهای تلخ نیمه شب جوان ایرانی، آنهم در جزیره کیش، که زیبایی و آرامش با نامش تداعی می شود، بازتابی از انبوه تلخی ها و ناکامی های مستتر در ضمیر جامعه است.
ب: پریشب هم رفته بودم تئاتر. گروهی جوان در نمایشی دو ساعته با عنوان دزدان دریایی دزاشیب. از ساعت 1 تا 3 بامداد. روایتی طنز بود از سفر کریستف کلمب، که پایانش به جزیره کیش ختم می شد. به جرات می توانم بگویم که حدود 70 درصد از روایت ها و دیالوگ ها و همچنین حرکات بدن بازیگران، به عشق های پنهانی و اشاره های سکسی محدود می شد. اساسا تا این دیالوگ ها جاری نمی شد، برای تماشاگران، جذابیت معنا نداشت. چهار پسر جوان و سه دختر جوان تر، دائم با اشاره های کلامی و بدنی، ذهن تماشاگر را به دنیای خیال و هوس می بردند و الی آخر. در میانه هم، تیکه پرانی هایی نصیب سیاست های جاری مملکت می شد و ده دقیقه یکبار، موسیقی نواخته می شد و بساط رقص برپا. آخر ماجرا هم پیرمردی تئاتر دیده! به تماشاگران گفت: سالهاست که در کیش ساکن هستم و در این سالها، همیشه در این فکر بودم که در ایران تئاتر مرده است. ولی با این اجرا، متوجه شدم که هنوز تئاتر زنده است و پویا. سخن کوتاه کنم؛ تئاتر دزدان دریایی دزاشیب، آن روی سکه محسن یگانه است.
متولد تیرماه 56/روزنامه نگار/به سیاست و جامعه شناسی علاقه مندم/درباره همین چیزها می نویسم/ با رسانه هایی چون ايلنا، كلمه، تهران امروز، مثلث، صنعت و توسعه، هفت صبح و ... همکاری داشته ام.