يزد و ديوارهاي ترك خورده اش

"اميدوارم كه يزد نمونه اي براي ساير استان هاي كشور باشد". اين روايت مشهور رهبر فقيد انقلاب كه در سال هاي دور و نزديك مستندي مكرر بوده است براي اثبات برتري هاي يزد، البته كه با درك وجود پشتوانه هايي چون وجود فرهنگ قوي كار، احساس مسئوليت، همبستگي و امنيت اجتماعي ، احترام به علم، مديريت زمان، تعهد گسترده مذهبي و ...، بيان شده است. چه كه مرور سرسري تاريخ هم،‌ مشت يزدي ها را پركرده است از چهره هاي موثر و عالم ، خلاقيت هاي الگوساز و باورهاي نيك. گشت و گذار مكتوب هم مي تواند جلوه هايي از اين ادعا را نشانت دهد: از قنات ، مظهر زندگي در تنگناي كشنده كوير تا زاينده شگفت انگيز نسيم، بادگير. كوچه هاي آشتي كنان، خانه هاي باصفا، باغ هاي دلگشا، آتش هميشه روشن، مناره هاي دلربا و بسيار جاذبه ديگر، "يزد ديروز" را نه در خاطره مردمان كهنسالش كه در برگ برگ تاريخ ماندني و دلپذير كرده است.

همين صفات را حتي مي توان دليلي دانست بر توسعه شتابناك يزد در سال هاي پس از انقلاب. محيط امن دور از جنگ و ظرفيت توسعه يافتن موجب شد در كوتاه مدت "دارالعباده"‌ به "قطب صنعتي" بدل شود و بافت قديم شهر ، همسايگي "شهرك هاي صنعتي"را تجربه كند. يزدي كوشا، خوشنام و سرمايه دار ، تند تند ميخ سازه هاي مدرن را بر دل كوير كوبيد و اندك اندك دل از بافت قديم، كوچه هاي تنگ، بادگيرهاي بلند و ديوارهاي خشتي اش كند. اين تنها پيامد نبود. سرمايه براي بقا و توسعه نيازمند نيروي كار ماهر و يا كوشا بود. پس سيلي از كارگران راهي يزد شدند، بويژه افغان ها. اين سيل دو بخش كوير را درنورديد. گروهي حاشيه نشين شدند و شهرك هاي تازه را شكل دادند و گروهي بافت قديم را به حاشيه اي در درون متن تبديل كردند. در همين سال ها، نگاه توسعه گراي مديران مديران دانشگاه ها را نيز در برگرفت. پس انبوه دانشجويان نيز دل به كوير زدند، بويژه دخترها؛ چون همه جاي ايران. اين گروه تازه نيز فرصت ها و چالش هاي تازه پديد آوردند. به عبارت ساده تر، يزد ديروز به سادگي با توسعه دست به يقه شد. ميل به برتر بودن و پيشگامي در نهاد يزدي بود و اينك حفظ داشته ها و محافظه كاري ، آشفته اش كرده بود. اين پارادوكس را يك غفلت مهم پيچيده تر كرد.

ادامه نوشته

کاش نفت هم نمی بارید

این روزها هر دم از این باغ بری می رسد. رواج بی برقی در اقصی نقاط ایران سبب شده است که در سال نوآوری و شکوفایی، مسئولان دولت نهم، به هیبت بابابرقی درآمده و با شگردهای بسیار و گاه بدیع، از ملت خواهش کنند که لامپ های اضافی خاموش شود. از ساعات ویژه کاری برای نانوایی ها، فشار به واحد های صنعتی، تعطیلی زودهنگام واحدهای صنفی و حتی التماس مکرر گزارشگران فوتبال بازی های جام ملت های اروپا. مجموع این حوادث اما سبب شده که معنی حرف های آقای جوانفکر که فرموده بودند دولت نهم به اندازه سی سال قبل کار کرده است، روشن گردد. البته خشکسالی عامل مهمی در بروز این بحران است ولی عدم برنامه ریزی برای تابستان امسال کاملا مشهود و اعترافات دست اندرکاران امر هم موید این امر است. خوب! احتمالا حضرات کثرت وجود هاله های نورانی که اخیرا رئیس محترم جمهور هم بدان اشاره داشتند را برای روشنایی مملکت کافی دانسته و بی خیال میراث ادیسون بی دین و مذهب شده اند. بگذریم! کاش مثل باران که پارسال نبارید و از برکت خساست ابرها، امسال معلوم شد که حداقل در حوزه آب و برق، یک من دوغ دولت نهم، چقدر کره دارد، یکی، دو سال پول نفت هم نمی بارید و مثلا بر می گشتیم به سال های نفت ۸ - ۹ دلاری و یا حتی بشکه های ۲۰ - ۳۰ دلاری، آن وقت معلوم می شد که آخر شاهنامه مملکت داری آقایان دولت نهم به کجا می انجامد؟!

بدون شرح

در دانشگاه زنجان، گویا در معاونت فرهنگی، دانشجویی وظیفه جدیدی تعریف شده است و دانشجویان هم از این فعالیت تازه فیلم گرفته اند. فیلم را اینجا ببینید.درپی این ماجرا، دانشگاه تعطیل شده است و دانشجویان تحصن کرده اند. وزیر هم نماینده فرستاده است. البته موضوع خیلی مهم نیست. معمولا در این مواقع جای نگرانی نیست. حراست دانشگاه به اتهامات برادران خودی رسیدگی می کند و آب از آب هم تکان نمی خورد.

توپ گرد صلح

فوتبال این روزها بدجوری قدرت خودش را نشان می دهد. تب یک جام اروپایی همه جهان را مبتلا کرده و من هم در میان خیل مبتلایان فعلا  حالم خوب است. چون هر دو تیم محبوبم یعنی هلند و اسپانیا بدجوری " ترکوندن". در حاشیه این بازی ها اما یک نکته توجهم را جلب کرد. اینکه در تیم های اروپایی های سفید و گاه نژادپرست، سیاه های بسیاری هستند که ستاره هستند. مسلمان های فراوانی هستند که توپ می زنند. مهاجران فیکس بازی می کنند و به طور قابل قبولی، تبعیض های نژادی و قومی و یا مذهبی کم رنگ شده اند. در میان تماشاگران هم چنین است. پیش می آید که هزاران یهودی و یا مسیحی به افتخار یک مسلمان هورا بکشند. عشق میلیون ها سفید، یک سیاه باشد و یک کولی، بر رویاهای هزاران هوادار اصیل، رنگ موفقیت بپاشد. در واقع از این جهت فوتبال دوست داشتنی تر و شاید یکی از مناسب ترین بسترهای برای گسترش فرهنگ صلح و همبستگی می باشد. چنین روندی البته علیرغم نابسامانی در دنیا رو به گسترش است و شهروندان هیبریدی دارند دنیا را تسخیر می کنند. در همین راستا کتاب خوب پاسکال زاکاری یعنی من جهانی واقعا خواندنی است. البته در ایران هنوز دعوای ایرانی الاصل بودن که هیچ، بلکه برای انبوهی از مغزهای عقب مانده، شاخص هایی چون تهرانی و شهرستانی و مثلا اصفهانی یا غیر اصفهانی و یا یزدی و غیر یزدی بودن، ملاک تصمیم گیری و یا قضاوت است. اخیرا یک مقاله خیلی خوب در این زمینه خواندم. البته ای کاش جهت گیری کمتری داشت و جامع تر به قضیه نگاه کرده بود.

کاردستی: گروه بیلدر برگ بسازیم!

در خبرها آمده بود که پیام فضلی نژاد، عضو مرکز پژوهش‌های موسسه کیهان با ارائه سندی 38 صفحه‌ای به طلاب و روحانیون مدرسه معصوميه حوزه علمیه قم، گفته است: «چرا آقای خاتمی و خانم ابتکار به صورت محرمانه در اجلاسی حاضر شدند که اعضاء آن را صهیونیست‌ها و ماسون‌های برجسته جهان تشکیل می‌دهند؟" او این گروه را گروه بیلدربرگ معرفی کرده و مدعی شده که براساس مدارک موجود، پیوند اروپا و آمریکا به وسیله ناتو، ایجاد بازار مشترک اروپا، روی کارآمدن کسانی چون کلینتون، بلر و بسیاری که هنوز نامشان در خفا مانده، استعفای مارگارت تاچر، وقوع جنگ خلیج فارس، تحول نهضت اروپا، تخریب وجهه ژان ماری لوپن ناسیونالیست در فرانسه، تحریم آرژانتین در جریان جنگ فالک لند، تقسیم آلمان به دو قسمت شرقی و غربی، همه و همه در جلسات بیلدربرگ تصمیم گیری شده اند و با این مبنا درباره حضور خاتمی و ابتکار در نشست سال 1999 این گروه، نتیجه گیری کرده است که: " طرح گفت‌وگوی تمدن‌ها که سال 1999 توسط خاتمی در بیلدربرگ طرح شد و سال 2000 در سازمان ملل مصوب شد که سال 2001 سال گفت‌وگوی تمدن‌ها نامیده شود."

فضلی‌نژاد افزوده است: "در حال تحقیق درباره پشت پرده پروژه گفت‌وگوی تمدن‌های آقای خاتمی بودم و بخشی از یافته‌هایم را در کتاب شوالیه‌های ناتوی فرهنگی نیز منتشر کردم، اما بخشی از یافته‌های مستندم را منتشر نکردم و در انتظار سندی دیگر ماندم که اکنون آن سند در اختیارم است. مقدمه‌ای می‌گویم و رمز و راز آن سند را با شما رازگشایی خواهیم کرد. متاسفانه تحقیقات درباره بیلدربرگ ادامه پیدا نکرد. بعدها در جستجوهایم متوجه شدم که اساسا تحقیقات درباره این گروه فوق سری، عین بازی کردن با جان آدمی است. برای همین است که می‌بینیم در 53 سال گذشته هیچ گونه لیستی از اسامی شرکت کنندگان و یا محتوای جلسات، از سوی گردانندگان بیلدربرگ منتشر نشده است."

راستش برای من هم چنین افشاگری جالب بود. برای همین جستجویی اندک، در حد 10 دقیقه به زبان فارسی بدون استفاده از فیلترشکن، در گوگل درباره گروه بیلدربرگ انجام دادم که ببینم درباره این گروه سری چه می توانم پیدا کنم. چند مطلب پیدا کردم و پس از اندکی مطالعه و دقت متوجه شدم که اگر شما همین چند مطلب را ویرایش و در کنار هم بگذارید به راحتی می توانید یک سند 38 صفحه ای مانند همان سندی که عضو مرکز پژوهش‌های موسسه کیهان تنظیم کرده است، تنظیم کنید.

به عنوان نمونه

الف: فضلی نژاد در توضیح بخشی از سند 38 صفحه ای خود گفته است: " یک مخزن سیاسی و منبعی ایدئولوژیک برای دولت پنهان صهیونیست‌ها در جهان وجود دارد به نام گروه بیلدربرگ (Bilderberg Group). گروه بیلدربرگ نام خود را از هتلی در کشور هلند می‌گیرد که برای نخستین بار در سال ۱۹۵۴، میزبان اعضای کنفرانس بود. دفتر گروه بیلدربرگ در شهر لیدن در استان هلند جنوبی و در نزدیکی شهر لاهه در کشور هلند قرار دارد. این نام کنفرانسی غیررسمی است که هر ساله به صورت کاملاً خصوصی و محرمانه در نقطه‌ای از جهان برگزار می‌شود. اعضای گروه بیلدربرگ تماما انتصابی هستند و تعداد ایشان به حدود ۱۳۰ نفر می‌رسد. تمامی اعضا از قدرتمندترین و با نفوذ‌ترین افراد در زمینه‌های سیاست، اقتصاد و رسانه هستند، مانند راکفلر و کسینجر و ... بسیاری از پادشاهان و اعضای خاندان‌های سلطنتی کشورهای غربی از اسپانیا، انگلستان، بلژیک، هلند، سوئد، دانمارک و... اعضای دائم گروه بیلدربرگ هستند. "

ب: در دانشنامه هم ویکیپدیا آمده است: "گروه بیلدربرگ (Bilderberg Group) نام کنفرانسی غیررسمی است که هر ساله به صورت کاملاً خصوصی و محرمانه در نقطه‌ای از جهان برگزار می‌شود. اعضای گروه بیلدربرگ تماما انتصابی هستند و تعداد ایشان به حدود ۱۳۰ نفر می‌رسد. تمامی اعضا از قدرتمندترین و با نفوذ‌ترین افراد در زمینه‌های سیاست، اقتصاد و رسانه هستند. بسیاری از پادشاهان و اعضای خاندان‌های سلطنتی کشورهای غربی از اعضای دائم گروه بیلدربرگ هستند. اعضای گروه بیلدربرگ در کنفرانس سالیانه خود، در مورد مسایل جاری سیاسی و اقتصادی جهان به صورت محرمانه با یکدیگر تبادل نظر و مشورت می‌کنند. گروه بیلدربرگ نام خود را از هتلی در کشور هلند می‌گیرد كه برای نخستین بار در سال ۱۹۵۴، میزبان اعضای کنفرانس بود. دفتر گروه بیلدربرگ در شهر لیدن در استان هلند جنوبی و در نزدیکی شهر لاهه در کشور هلند قرار دارد."

کاردستی بسازید

خوب بقیه کار با شما؛ این لینک مطلب پیام فضلی نژاد: /www.asriran.com/view.php?id=44516

این هم چند تا لینک برای ساختن مقدمات کاردستی امروز، چندان وقت گیر نیست:

1- fa.wikipedia.org

2- www.aftab.ir/news/2006/jul/14/c1c1152880132_politics_world.php

3- www.arnet.ir/?lang=fa&state=showbody_news&row_id=10836

4- tebyan.net/index.aspx?pid=24049

چهار تیکه از چهل تیکه

چند روز پیش، غروب یک روز گرم از محل کارم برای دقایقی کوتاه خارج شده و تن به هیاهوی نه چندان گسترده خیابان های جزیره گرم، کوچک و آرام کیش می دهم:

1- 50 متری محل کارم، یک پاتوق وجود دارد. جمعی جوان، گرد هم حلقه زده اند. شاه بیت گفتگویشان را فحش های آبداری شکل می دهد که با خنده نثار خواهر و مادر همدیگر می کنند. یک نفر غریبه که گویا مشهدی است به جمع آنها می پیوندد و سوالی می پرسد. جوانی از جمع که تهرانی مسلک است از غربیه می پرسد که بچه خود مشهدی؟ غریبه پاسخ مثبت می دهد. جوانک می گوید: حتما مادر این دوست من را می شناسی؟ و پاسخ می شنود: مادر خودت چی؟ از شرق تا غرب تهران را سرویس می دهد؟....

2- اندکی آن سوتر، روبروی دکه خیابانی فروش مطبوعات، مردی میانسال، مذهبی با پیراهن مشکی سوار ماشین می شود. زن هم محجبه و انگار مذهبی تر است. ناگهان صدای فریاد دخترکی 10- 12 ساله رشته نگاهم را از هم می گسلد. در ماشین را به هم می کوید و پدر و مادرش را بی شعور خطاب می کند. هر دو صبوری می کنند و دخترک فحاشی....

بر می گردم. از مسیری دیگر و برای پیوستن به جمع دوستان.....

3- در میانه راه هستیم، برای رفتن به یک کنسرت موسیقی. ناگهان جلوی هتل، جوانکی آشنا را می بینم که سخت مشغول چانه زدن با دو دختر خیابانی است. دخترکان بزک کرده پرهیز دارند و استیصال در نگاه جوانک موج می زند. نزدیکتر می روم. پ- پ است. بازیگر جوان و مشهور و البته ریاکاری که همین چند وقت پیش در پشت صحنه های فیلم تازه اش، به بازی در فلان نقش مقدس افتخار می کرد و اشک حسرت می ریخت....

4- از میانه های کنسرت کردها، مجری مرتب قصد تذکر دادن دارد. بالاخره نوبتش می شود و می گوید، حضار محترم! با توجه به ایام فاطمیه خواهشمندم به صورت ریتمیک دست نزنید. مردم هم در آهنگ بعدی اجابت می کنند و تمام آهنگ را ریتمیک دست می زنند...

این چهار تیکه، بخش های از چهل تیکه ای است که مادر بزرگ قصه برای ایران من، ایران تو و ایران خودش دوخته است. روایت های ناتمامی که روایت از تمامیت ناکامی، افسردگی، پریشانی، ریا، بی برنامگی و تضاد در روان جمعی ما دارد.

توضیح: دوست خوبم، دکتر امیرحسین جلالی در این باب، تفسیری داشته اند که اشاره پایانی اش، بس راهگشاست.

زنده باد بلاگفا!

داستان تولد این وبلاگ به ۱۸ مهر ۱۳۸۴ بر می گردد. تا شهریور ۸۵ مرتب بود. یکی دو ماهی تاخیر افتاد و در همان ایام شکایت نامه ای مفصل از جانب مدعی العموم - البته با استناد به گزارش اداره کل اطلاعات استان یزد - دریافت شد که به سبب همان شکایت نامه سرانجام در روزهای پایانی اسفند۸۵، با سپردن ۲۰ میلیون تومان رهایی یافتم. داستان این پروند همچنان ناتمام مانده و این وبلاگ هم از خرداد ۸۶ بروز نشد. از شهریور ۸۶ در پی یافتن وبگاهی مستقل شدم و هزینه ای اندک برای این خانه پرداختم. اما انگار خشت اول کج بود و نشد که بهره ای از آن برگیرم. به ناچار دوباره به ماوی سابق خویش برگشته و متن های زخمی را به حال خود وا می گذارم.