تبليغاتX
ایساتیس - روستاي نمونه من
خبری - تحلیلی

من متولد روستایی در حد فاصل استان فارس و اصفهان هستم. نزديك كوه پر از برف و استوار دنا.  تعطيلات اخير ، فرصت مناسب و كوتاهي براي سفر به اين روستاي زيبا پديد آورد. روز نخست، در سفره صبحانه ، عسل مهرام ، تخم مرغ سيمرغ ، پنير روزانه ، حلواشكري عقاب و شير اسپوتا موجود بود( نمونه اي از خودكفايي در روستاها) . بعد از صبحانه ، هوس گشت و گذار در روستا كردم. روستا بزرگ بود و پنج سال پيش ، در دوران موسوم به سازندگي ، بهسازي شده است. گل و لاي تا زانو مي رسيد. ناهار به منزل يكي از عزاداران كه نذري داشت ، رفتم. هنگام صرف ناهار ، همه درباره پرونده هسته اي صحبت مي كردند. نماينده مردم منطقه در مجلس هم آمده بود و علاوه بر بحث بسيار مهم پرونده هسته اي ، برخي جوانان روستا به وي يادآوري مي كردند كه اين روستا با جمعيتي حدود ده هزار نفر ، يك سالن ورزشي ، كتابخانه و يا تشكل غيردولتي ندارد. بگذريم ! عصر ، باد و باران  چهره اي ديگر به روستا داد. از ساعت ۱۹ برق قطع شد تا ساعت ۹ صبح فردا . احتمالا در همان تاريكي مطلق هم مردم هميشه در صحنه، درباره انرژي هسته اي و توهين رسانه هاي اروپائي به پيامبر اسلام صحبت مي كردند ؛ چون اين موضوع از اين كاستي هاي بي اهميت و حتي نان شب هم واجب‌تر شده است. ناگفته نماند برق و تلفن روستا كه با اندك باد ، قطع مي شود ، يادگار دوران سازندگي است. از دوران اصلاحات  خوشبختانه يا بدبختانه ، هيچ نشاني در روستا موجود نيست. صبح روز دوم براي عزاداري رفتم. مداحان محترم، كاملا هماهنگ با ساير نقاط كشور برخي آهنگ هاي تكنو را به نوحه تبديل كرده بودند. از دوستي پرسيد كه قبلا اينگونه نبود . گفت: وقتي آخرين آلبوم هاي جنيفر لوپز و .... در روستا براحتي ، خريد و فروش مي شود، اين گرته برداري هاي وطني كه عجيب نيست. دوست ديگري هم از رواج خريد و فروش مواد مخدر سخن مي گفت. گويا در همان ايام ، يك مورد آدم ربايي هم اتفاق افتاده بود. باز هم بگذريم! مقصد نهايي هيات عزاداري ، گلزار شهداي روستا بود. البته اندكي مانده به گلزار ، بازار رو كم كني هيات ها و نگاه دزدكي جوان ترها و حرص خوردن پيرتر ها گرم بود. نرسيده به گلزار شهدا، مانند بسياري از روستاهاي منطقه ، امام زاده اي وجود دارد كه در واقع سمبل توسعه روستا محسوب مي شود. هربار كه مي روم اگر همه چيز بدون تغيير مانده باشد  ، به امام زاده چيزي افزوده شده است. باز هم بگذريم! عصر روز دوم در كوچه با برخي از دوستان قديمي صحبت مي كردم. همه سوداي رفتن به شهر داشتند. برخي عقيده داشتند ماندنشان در روستا ، باعث بدبختي آنها شده است. آرزو و سمبل زندگي اشان ، جواناني بودند كه به شهر رفته بودند و اينك در ايام محرم ، سوار بر يك ماشين وطني يا خارجي برگشته بودند و دوستان ديروز را تحويل نمي گرفتند. دوستان ديگري را هم ديدم كه با تلخي از برخي تحصيل كردگان دانشگاهي بويژه دختران سخن مي گفتند كه سرخورده در روستا رها شده اند و در پي يكي دو ساعت حق التدريس در مدارس ، سر ودست مي شكنند. بازهم بگذريم! صبح روز سوم كه بر مي گشتم ، جمعي از مردم روستا را ديدم كه آدمكي از بوش را سوار يك الاغ كرده و فرياد مي زدند : انرژي هسته اي ، حق مسلم ماست. در پايان مراسم هم آدمك بوش را آتش زدند. اندكي بعد براي خداحافظي با يكي از دوستان قديمي - كه در برنامه ريزي تظاهرات مردم روستا سهم عمده اي داشت - تماس گرفتم . خيلي خوشحال بود و مي گفت : خدا را شكر ، تظاهرات بهتر از هر سال برگزار شد.   

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/22ساعت 18  توسط رضاحقیقت نژاد  |