|
خبری - تحلیلی
|
بیچاره رحیم مشایی! او در راستای سیاست ها و تاکتیک های دولت نهم، دو کلمه حرف حساب زد. بدین صورت که اگرچه دولت ایران با دولت اسرائیل ضدیت و مشکل دارد ولی این موضوع شامل حال مردم اسرائیل نمی شود. چون به باور مشایی، مردم اسرائیل نیز قربانی سیاست های دولت اسرائیل هستند. این باور را دولتمردان دولت نهم در مورد دولت های دیگری هم دارند؛ از جمله آمریکا. چه که مشایی هم از مردم آمریکا تجلیل کرده بود. مصاحبه های مکرر احمدی نژاد با رسانه های آمریکایی هم برای رساندن اینگونه پیام ها به مردم آمریکاست. در تاکتیک های دولت احمدی نژاد که برای دستیابی به یک هدف استراتژیک یعنی جهانی سازی اسلام پیاده سازی و صورت بندی می شوند، مخاطب قرار دادن مردم جوامع مختلف، بسیار حیاتی است. این صورت بندی ساده اما در روزهای اخیر به سختی مورد حمله و طعن اصولگرایان قرار گرفت. تا جایی که پای مراجع تقلید هم به میان کشانده شد و علاوه بر 200 نماینده مجلس، برخی اعضای مجلس خبرگان رهبری، رئیس مجلس شورای اسلامی، شخصیت های سیاسی اصولگرا، روحانیون اصولگرا، نهادهای دانشجویی اصولگرا، آیت الله مکارم شیرازی نیز خواستار برکناری رحیم مشایی شد و آیت الله فاضل لنکرانی هم او را فردی جاهل و یا مغرور خواند. اصلاح طلبان هم در این میان خودشان را به خواب زمستانی زدند و دعوا را به طرفین واگذار کرده اند. در کانون این کشاکش؛ رئیس جمهور اما به روال غالب همان فردی است که در برابر منتقدان و مخالفان بی تفاوت است. یعنی رفتارهایش مستقل از آنچه اتفاق می افتد، شکل می گیرد. مثلا 200 نماینده مجلس، بسیاری از شخصیت های عالی نظام و چهره های سیاسی همسوی وی، نظر می دهند که رحیم مشایی صلاحیت قرار گرفتن در سمت معاونت وی را ندارد. اما او بی تفاوت به همه این انتقادها، با تائید تلویحی حرف های معاونش (پدر خانم پسرش)، او را – که پیش از این اسلام شناسش خوانده بود- همراه خود به ترکیه می برد و به بهترین نحو تحویل می گیرد. در مراسم پرتاب موشک سفیر هم مشایی، شانه به شانه احمدی نژاد راه می رود. در نمونه ای دیگر از این بی تفاوتی، همه درباره مدرک جعلی وزیر کشور، بحث می کنند و او می گوید که این کاغذپاره ها اهمیتی ندارند. حتی چندین بار، و در حالی که همه شخصیت های جهانی درباره مصوبات شورای امنیت بحث می کنند، او این مصوبات را کاغذپاره می خواند. از این نمونه ها بسیار است و احمدی نژاد مظهر بی تفاوتی در برابر مخالفانش است. اما درباره ماجرای مشایی چه می توان گفت؟ از حیث سیاسی این رفتار، شاید به این تعبیر شود که بسیاری از این دعوا سیاسی هستند و دعواهای سیاسی، مثل فاضلاب می مانند. چوب بدوانید، گندش بیشتر و بیشتر در می آید. وقت دولت هم تلف می شود. وسط کار هم گاف جدید داده می شود و .... و یا مثلا اینکه این کارها، ترفند مخالفان است برای سرگرم کردن دولت و باید بی توجه به این حاشیه ها، به متن چسبید و کار کرد. اول دولت نهم از این گفته ها بسیار داشتیم. از سوی دیگر اما، شواهد حکایت از آن دارند که نمونه رفتارهای اخیر چندان سیاسی نیستند. شاید مشکل بتوان تصور کرد که مثلا نهادهای بسیجی و یا شخصیت های برجسته روحانی – که درباره اظهارات رحیم مشایی جبهه گیری کردند- بخواهند رفتارهای سیاسی با احمدی نژاد داشته باشند. اتفاقا همه تاکید داشتند که احمدی نژاد آقاست و سرور است ولی مشایی بد است و وصله ناچسب. ممکن است این تحرکات نشانه ای از سهم خواهی درون گروهی اصولگرایان باشد و بر همین اساس احتمال داد که این اسفندیار (رحیم مشایی) پاشنه آشیل آن اسفندیار دیگر ( احمدی نژاد) بشود. نکته اینجا که مشایی به واقع چون چشم احمدی نژاد بود و اینک نزدیکترین کسان به رئیس جمهور، چشم او را نشانه رفته اند؟ در ماجرای اجازه ورود زنان به ورزشگاه و موضع گیری مراجع تقلید شیعه در برابر این اقدام، او با اشاره رهبر انقلاب، ناچار شد که کوتاه بیاید. تاکنون دو مرجله از دور دوم رویارویی احمدی نژاد با مراجع تقلید طی شده است. نتیجه این بازی و در حاشیه آن ماجرای مدرک علی کردان، اکنون به معیاری برای همه اصولگرایان تبدیل شده است؟ پس از این ماجرا می توان پی برد که دایره بی تفاوتی و همچنین وفاداری احمدی نژاد تاچه حد گسترده است؟ میزان حمایت مقامات عالی نظام از دولت نهم تا چه حد است؟ آیا رئیس جمهور تن به یک معامله کلان می دهد و مشایی را قربانی می کند؟ ...
حجه السلام علی برهان، امام جمعه مهریز است. شهری که از لحاظ فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی و صنعتی از اغلب شهرهای استان یزد عقب مانده تر است. و به گمانم در بررسی عناصر احتمالی و موثر در این حجم از عقب ماندگی، باید وجود همین شخصیت فخیم در کسوت نمایندگی ولی فقیه از ابتدای انقلاب تاکنون نیز بررسی شود.
می دانید که در شهرهای کوچک، در هر دولتی که باشد، معمولا زور فرمانداران به ائمه جمعه نمی رسد و دولت کاره شهر نیست. بخصوص در شهری چون مهریز که دعواهای قبیله ای هم بسیار است. نکته دیگر اینکه این آقای برهان، از جهاتی به آقای حسنی، امام جمعه دوست داشتنی ارومیه و همچنین آقای علم الهدی، امام جمعه مشهد شبیه است. تحت اوامر همین ایشان، دانشگاه مهریز تنها دانشگاهی بود و شاید هم هست که شیفتی دانشجو می پذیرفت. چند روز در هفته دختران و چند روز در هفته، پسران دانشگاه می رفتند. گفته می شد یک روز در خطبه های نماز جمعه، یکسال پس از رفتن مهاجرانی از وزارت ارشاد، در پی یک اتفاق فرهنگی، خواستار استعفای مهاجرانی شده بود. در چند سال گذشته، مهریزی ها هم خیلی زور زدند که حاج آقا را تغییر دهند، ولی تاکنون نشده است. بالاخره معلومات حاج آقا، اعتبارش، درکش از مقتضیات روز و خیلی خصوصیات دیگر باعث شده که این آخوند دوست داشتنی، ماندنی شود. فکر می کنید غلو کرده ام، نه! آخرین افاضات حاج آقا را بخوانید، متوجه می شوید که خیلی هم کم گفته ام: " بحق رسول الله خدا نکند که روزی شیاطین بخواهند مهریز بکر و دست نخورده را خرابش بکنند. مردم مهریز، تحمّل وجود یک خانم مانتویی را در شهرشان ندارند و دانشگاهی که بخواهد خانم مانتویی را راه بدهد نداریم و هم اکنون پوشش لباس و وضع ظاهری که بعضی از خانمها و دختران می چرخند، از بی حجابی بدتر است. حدیثی است که می گوید: زمانی می رسد که انسانها خودشان رامی پوشانند ولی باز هم برهنه هستند. بعضی ازعلمای آن زمان می گفتند: این حدیث اشتباه است. مگر می شود انسان هم برهنه باشد و هم عریان. اما امروزه با آمدن لباسهای جدید و جورابهای شیشه ای این امر ثابت شد که می شود بدن انسان هم پیدا باشد وهم ناپیدا. شهر مهریز، کاستیات و عاریات را نمی پذیرد. مانتویی که منجر شود به بدحجابی را نمی پذیرد. چون بدحجابی از بی حجابی بدتراست. انسان آدم بی حجاب را مانند الاغ لخت و بی پالان یک بار ببیند، چشمانش سیر می شود و دیگر وسوسه نمی شود و شماها الاغ بی پالان ندیده اید که حتماً دیده اید و در زمان شاه زنان بی حجاب زیاد بودند ولی جلب توجه نمی کردند. ولی هم اکنون زنان بد حجاب که مانند الاغ های پالان دار هستند، در جامعه فراوانند و خودنمایی می کنند. من نمی خواهم ترویج بی حجابی بکنم، فقط می خواهم بگویم که بدحجابی از بی حجابی پلیدتر و زشت تر است. خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد در مهریز سینما بزند و دختر و پسر این شهر مذهبی را در تاریکی سالن سینما به دست هم بدهد و به دنبال آن نامه ها و تلفن ها رد و بدل بشود."
تکمیلی
یکی دیگه از اعضای تیم هم جور شد. گویا یک ماه پیش، آیتالله ملک حسینی، نماینده ولی فقیه در استان کهگیلویه و بویراحمد در مراسم تجلیل از برگزیدگان صدا و سیمای این استان گفته است : در اسلام چیزی به نام موسیقی وجود ندارد و حرف از موسیقی اصیل نادرست است. کسانی که دنبال موسیقی هستند، تربیت دینی نیافتهاند. اما ما علیرغم میل خود، مجبوریم به خاطر آنها که کم هم نیستند، برنامه موسیقی داشته باشیم. موسیقی فقط برای آرام کردن حیوانات و دیوانهها خوب است و نه برای مردم عادی. بچههایی که با موسیقی بزرگ میشوند در آینده مردان قدرتمندی نمیشوند و نمیتوانند با دشمن بجنگند.
رئیس فاضل مجلس شورای اسلامی در جمع مدیران آموزش و پرورش کشور فرموده اند که: " اصلی در همه دنیا وجود دارد و آن اصل این است که هر چه طبقه مخاطب دولت ها از فرهیختگی برخوردار باشد نظارت هم کم می شود. بر این اساس نوع نظارت بر آموزش و پرورش قطعا با نحوه نظارت بر دامداری ها متفاوت است!"
فارغ از روایی یا ناروایی این صورت بندی و تمثیل، بر خلاف ایشان، به نظر می رسد که مثل سایر اصول، این اصل هم در ایران رعایت نمی شود و بلکه بدتر هم رفتار می گردد. در تبیین این مدعا، باید به حجم و شدت نظارتی که دولت در حوزه نویسندگان، فیلمسازان، روزنامه نگاران و ... اعمال می کند، اشاره داشت. که گاه مشمول بدترین، شدیدترین و تنگ نظرانه ترین رفتارهای نظارتی می شوند. به عنوان نمونه به رفتارهایی که در سال های اخیر در حق امثال داریوش مهرجویی شده است، هجمه هایی چند وقت یکباری که علیه عمادالدین باقی می شود، تهمت هایی که نثار شیرین عبادی می گردد و ...، بنگرید، حساب کار دستتان می آید.
چند وقت پیش، در فرودگاه شیراز، محمد جواد مظفر، مدیر انتشارات کویر را دیدم – که چون همه دربدر بلیط پرواز بود- و فرصتی برای صحبت فراهم آمد. می گفت شمشیر را از رو بسته اند و از راهی که می شود؛ مانند نخریدن کتاب، قطع سهمیه کاغذ، گیردادن به مجوز، عدم پرداخت تسهیلات و ...، استفاده می کنند که به خیال خودشان ما از رو برویم و میدان خالی کنیم. و ادامه می داد که وقتی یاد روزهای سخت زندانی که برای انقلاب رفتم، می افتم، خنده ام می گیرد از این زور زدن ها و .... در میانه صحبت گروهی، شنیده ای هم نقل شد که بعضا از سوی نهادهای متولی از فلان دفتر و حاج آقا، نه تنها همه نسخه های منتشر شده و نشده خریداری شده است و حتی بعد از خرید، مثلا 300 جلد از نسخه های خریداری شده، به دفتر حاج آقا بازپس فرستاده شده تا برای اهدای به مراجعان، مشکلی پیش نیاید. گمان نکنم حتی در دامداری ها هم چنین تبعیضی جاری باشد.
تبصره1: البته آقای مظفر افزود که به شمشیر بدست ها، پیام داده است که ما مثل پاپیون، رنج این روزگار به تن خریده ایم و به سادگی از میدان بدر نمی رویم. ولی انگار روزگار پدرخوانده ها، حرفه ای تر از این حرف ها شده است، آقای مظفر.
تبصره2: به یقین از آقای لاریجانی و امثالهم برای تائید این مدعاها انتظاری نیست. کما اینکه ایشان زمانی که بر مسند صدا و سیما، تکیه زده بودند، با همکاری برادر حسین ها، پرونده ها ساختند و هویت ها افشا نمودند و در این میانه حتی امثال عبدالحسین زرین کوب را نیز از دم تیغ گذراندند. و یا داستان کذایی کنفرانس برلین و همچنین برنامه معروف چراغ و افاضات حاج آقای حسینیان.
چند ماهی است که هواداران مسعود و مریم رجوی، دور تازه و بسیار گسترده ای از فعالیت هایشان را آغاز کرده اند. مرتب برای اشخاص مختلف بخصوص وبلاگ نویسان ایمیل می فرستند. وبلاگ راه می اندازند. در یوتیوب فعال هستند و خلاصه از راهی برای جذب هوادار استفاده می کنند. من معمولا چند روز یکبار نشانی از آنها در دنیای مجازی پیدا می کنم. نامه ای از مریم، نوشته ای از مسعود، وبلاگی تازه، یک ایمیل، یک بیانیه و یا به بهانه هایی نظیر کارهای تحقیقاتی مشترک و ....
نمی دانم این واسطه ها که به نظر می رسد اغلب جوان هستند، نگاهی به حرف های رجوی در شب عملیات فروغ جاویدان انداخته اند. عملیاتی که بر اساس آن قرار بود رجوی و دار و دسته اش، بر اساس يك برنامه زمان بندي شده 33 ساعته و با بهره گيري از 25 تيپ طي پنج مرحله، از شهرهاي "پل سرذهاب"، "اسلام آباد"، "همدان" و "قزوين" عبور كرده و خود را به تهران برسانند و نظام جمهوري اسلامي را سرنگون سازند. شاید هم چنان شستشو داده شده اند که فرصت و یا علاقه ای برای اینکار ندارند. من که وقتی حرف ها را مرور کردم، مخم سوت کشید از اینهمه توهم و نفهمی. و همچنین بدجوری دلم برای این هواداران فریب خورده سوخت. بخش هایی از این خزعبلات و طنازی های دیوانه وار را بخوانید: « کارهای بزرگ در پیش داریم. مگر ما نگفته بودیم که اول مهران بعدا تهران ؟ نباید هیچ لحظهای را از دست بدهیم. این عملیات باید در عرض 2 یا 3 روز انجام شود چون فقط اگر عملیات با این سرعت انجام شود رژیم فرصت بسیج نیرو پیدا نخواهد کرد. با توجه به اینکه همیشه در عملیاتها به صورت تصاعدی عمل کردهاید، یعنی وسعت هر عملیاتتان از قبلی بیشتر بوده است ـ آفتاب از پیرانشهر وسیعتر و مهران از آفتاب ـ حالا باید این عملیات هم نسبت به گذشته تفاوت کیفی داشته باشد. بنابراین فکر کردیم که در عملیات بعدی ـ هر چه که باید باشد ـ حداقل این است که باید یک مرکز استان را بگیریم. در این صورت مگر ما دیوانهایم که پس از گرفتن مرکز استان آن را ول کنیم و برگردیم؟ خوب، یا همان جا میمانیم یا به طرف تهران حرکت میکنیم. ولی باز در مقایسه با کار قبلی دیدیم استان خلی کم و کوچک است. شما دیگر بچه نیستید که بروید یک شهر را بگیرید! اگر بخواهید وسیعتر از عملیاتهای قبلی عمل کنید هیچ راهی غیر از فتح تهران ندارید. مطمئن هستیم که پیروزیم و از هم اکنون من این پیروزی را به شما و خلق قهرمان ایران تبریک میگویم.
البته در عملیات چلچراغ یک نفر به کمک شما آمد و آن حضرت علی (ع) بود که به شما کمک کرد و این بار هم حضرت محمد (ص) و امام حسین (ع) به کمک شما میآیند. ما در کرمانشاه اعلام جمهوری دموکراتیک اسلامی میکنیم. بعد از آنکه به همدان رسیدید و مستقر شدید یکی از تیپهای زیر نظر خودت را برای کمک به تهران بده. وقتی همدان و صدا و سیمای آن را گرفتید صدای مجاهد را پخش کنید و به مردم اعلام کنید که ما داریم میآییم...
محمود، خوب فهمیدی که باید به کجا بروی؟ یک دفعه به قائمشهر نروی! و اول به همدان برو، کار و مسئولیت خودت را انجام بده، بعدا که به تهران آمدی مازندران را به تو میدهم. در این عملیات مردم به حمایت از ما برمیخیزند. کسانی که حاضرند با ما بیایند را از پادگانها و مراکز سپاه مسلح کنید و هر چه خواستند تا تهران بیایند آنها را با خودتان ببرید. در این عملیات نیروهای زیادی به ما کمک خواهند کرد. از طرفی درب زندانها که باز شود آنها هم به ما هستند و با ما خواهند آمد . نیروهای زندان بالقوه با ما هستند. البته هر جا رفتید اگر مردم آنجا تسلیم شدند که کاری با آنها ندارید و اگر جنگیدند با آنها بجنگند و هر جا رسیدید از مردم کمک بگیرید و کارها را به خود مردم بدهید و از این نترسید که مردم اسلحهدار میشوند و چه خواهد شد.
محمود، وقتی که تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی میروی. در طبقه پنجم آنجا اتاقی است که روزی اتاق من و اشرف و موسی بوده است. سلام من را به ساکنین آنجا میرسانی و اگر مردم آنجا بودند جای دیگری را به آنها بده چون ما را بعد از انقلاب به زور از آنجا بیرون کردند. آن اتاق را برای من نگهدار تا وقتی که به تهران آمدم در آنجا مستقر شوم. البته اگر در این عملیات شکست هم بخوریم تأثیرش آن قدر هست که باعث برپایی قیام توسط مردم شود، چون رژیم وضعیتی ندارد که تا عید دوام بیاورد.
عدهای هم راجع به وضعیت بچههای کوچک سؤال کردند که ما بچهها را بعد از آنکه تهران فتح شد، سوار اتوبوس میکنیم و به تهران میآوریم. ما در این راه عاشورا گونه میرویم. ما کاری میخواهیم بکنیم که همه دنیا تعجب کنند و یکد دفعه بفهمند که ما در تهران هستیم و خمینی دیگر وجود ندارد. اگر کس دیگری حرفی دارد باید بگذارد در میدان آزادی تهران بگوید و جمعبندی عملیات هم در همانجا خواهد شد. » حتما شما می دانید که نتیجه شد و اگر نمی دانید خواندن این چند سطر خاطره کافی است.
البته مسعود رجوی 12 روز پس از عملیات فروغ جاویدان در 18 مرداد 1367 و در نشست توجیهی و جمعبندی در پایگاه اشرف، دلیل شکست سازمان در این عملیات را نداشتن بینش توحیدی پرسنل نظامی سازمان ارزیابی کرد. رجوي آخرين نقطه پيشروي (تنگه چارزبر=تنگه مرصاد) نيروهايش را بهانه كرد و اعلام داشت: «شما در تنگهي چارزير گير نكرديد بلكه در تنگه توحيد، زمينگير شديد.» و اضافه كرد: «ضعف ايدئولوژيك شما باعث گرديد تا در تنگه آرزوها و خصلتها و خواستههايتان درجا بزنيد.» سپس تعدادي از نفرات را صدا زد و از آنان سوال كرد: «وقتي به تهران ميرسيدي چه كاري برايت اولويت داشت؟» و سوال شونده بيدرنگ پاسخ ميداد: «قصد داشتم پيش پدر و مادرم بروم و اين پيروزي را به آنها تبريك بگويم.» رجوي خطاب به بقيه نيروهاي حاضر، از اين روحيه به مثابه مادي شدن خصلتهاي بورژوازي ياد نمود و آن را در تضاد با ايدئولوژي سازمان خواند و گفت: «خب، معلوم است با اين تفكر، بايستي در چارزبر گير ميافتاديم، وقتي ديدار با فاميل بهانهاي براي رسيدن به هدف ميشود، بالتبع از جوهر و تقدس هدف غائي ميكاهد.»
به عنوان مقدمه، ذکر این نکته ضروری است که روی سخن در این مطلب، با جماعت اصلاح طلب است.
در یک جمع بندی کلی، احتمالا شما درباره نظام جمهوری اسلامی یکی از این دو عقیده را دارید:
الف: خواستار آن هستید که روند به گونه ای پیش رود که این نظام نباشد. همچنین در کنار آن عقیده دارید که پس از انقلاب، هیچ دولتی ضعیف تر و بی برنامه تر از دولت نهم وجود نداشته است و عملکرد این دولت، به تخریب سیمای کشور در تمام دنیا و آشفتگی درونی در همه سطوح منجر شده است. خوب برای شما، چه بهتر از این؟ مدت ها پیش، عزت الله سحابی در جایی – به گمانم مصاحبه با مرحوم ماهنامه آفتاب- گفته بود که اگر چهار سال به طور تمام و کمال، کشور را در اختیار محافظه کاران قرار دهیم، خودشان فاتحه سیستم را خواهد خواند (نقل به مضمون) حالا فرض کنید برای زمان برای تحقق آرزوی آقای سحابی از چهار سال بشود هشت سال، چه می شود؟!
از سوی دیگر ممکن است که به حمله خارجی برای واژگونی سیستم مستقر اعتقاد داشته باشید. به نظر شما طرح گفتگوی تمدن ها بستر مناسبی برای تقابل بیشتر است یا بازخوانی هولوکاست؟ ساده سازی نمی کنم. العاقل یکفی بالاشاره.
ب: اعتقاد دارید که می شود با بهره گیری از توانمندی های ملی، ظرفیت های قانون اساسی و بخصوص در دوران اخیر با استفاده از درآمد سرشار نفت، بسیاری از مشکلات کنونی را حل کرد. اقتصاد را رونق داد و در حوزه سیاست خارجی، طرحی نو در انداخت و به به و چه چه. ولی یک پرسش مهم: به فرض ممکن بودن چنین امری، مگر شمای اصلاح طلب اجازه و امکان چنین کاری را دارید؟ به عنوان نمونه همه کارشناسان اتفاق نظر دارند که طرح تحول اقتصادی اجتناب ناپذیر است و باید اجرا شود. ولی آیا اگر اکنون دولت خاتمی در راس کار بود و قرار می گذاشت که چنین کاری انجام دهد، اجازه می یافت؟ به یقین، با اتهام برنامه ریزی برای فروپاشی اجتماعی و نارضایتی ملی، مانع از اجرای این طرح می شدند. حتی در مورد سهمیه بندی بنزین نیز اینگونه بود. لوایح دوقلو را یادتان هست. یک طرح تحول سیاسی بود. فرجامش چه شد؟ درباره برقراری رابطه با آمریکا چه فکر می کنید؟ اجازه و قدرت مانور احمدی نژاد، آیا امری اتفاقی و بدون هماهنگی است و یا در سایه اعتماد محض نظام به او انجام می گیرد؟ پرسش هایی از این دست بسیار هستند. داستان پیچ رادیوی مجلس ششم و لرزش تن آقای جنتی، که یادتان نرفته است...
نتیجه اجمالی: به گمان بنده، پس از گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی و بخصوص پس از رهبر فقید انقلاب، چرخ حکومت داری در جمهوری اسلامی، با تکیه به تئوری و تفکر شیعی – اسلامی، تازه روی ریل افتاده و درست حرکت می کند و البته برای جلوه گری تمام، به زمان نیاز دارد. پس شما هم به حامیان و بانیان ائتلاف ملی دفاع از احمدی نژاد و تداوم دوران ریاست جمهوری اش بپیوندید و دست از پارازیت انداختن در این مسیر بردارید.
داستان آمدن و یا نیامدن خاتمی براي انتخابات رياست جمهوري سال آينده، این روزها محافل سیاسی بسیاری را در گرفته است. برخی آمدن او را یک ریسک می دانند، كه اگر در انتخابات آينده شكست بخورد، اعتبارش را بر باد مي دهد. پس بهتر است مانند ميرحسين موسوي، وجهه اجتماعي سياسي و حتي بين المللي اش حفظ شود. برخي ديگر او را فرشته نجات مي دانند و حضور دوباره اش در عرصه سياسي را نويد بخش پيروزي و مسبب برچيده شدن بساط اقتدارطلبي و انحصارگرايي، آغاز دوباره جريان دموكراسي خواهي و يا در شكل حداقلي تر، پديداري يك ”شبه دموكراسي“ مي دانند. به گمان من، بسياري از اين تحليل ها، بخصوص در مورد مزاياي آمدن خاتمي، در خلاء صورت مي گيرد و سرشار از بزرگنمايي است. اگرچه تلاش اصلاح طلبان بر اين استوار است كه استراتژي خود را ” دموكراسي خواهي“ نشان دهند، ولي روشن است كه اگر هم به فرض بعيد چنين باشد، در عالم واقع، اين امر يك ”تاكتيك“ بيش نيست. علاوه بر سوابق مهبم و منفي هسته پيش برنده اين جريان در سال هاي دور و نزديك و وفور تجربه هاي شكست خورده، اساسا در بافت سياسي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و مذهبي ايران، به طور قطع با ”امتناع دموكراسي “ روبرو هستيم. از حيث سياسي اساسا مكانيسم توزيع قدرت به گونه اي طراحي شده است كه رئيس جمهور فاقد كمترين توان اجرايي باشد، اگر غير خودي و نامحرم باشد (خاتمي) ؛ در همه حوزه ها و اگر خودي باشد (احمدي نژاد)؛ در برخي حوزه ها. همچنين از حيث فرهنگي، وجود ساختار هاي آموزشي و اطلاع رساني معلول، انحصاري و عقب مانده، امكان طرح مسئله را منتفي كرده است. از حيث اجتماعي، فراگيري فقر، وابستگي هويتي، آموزش نيافتگي، نبود نهادهاي مدني و ...، زايش جنبش هاي اجتماعي را معوق كرده است. از نظر اقتصادي، اقتصاد تك محصولي، فقدان بخش خصوصي و دخالت و انحصار نهادهاي نظامي و امنيتي در اغلب حوزه ها، مجالي براي بستر و بازار رقابتي باقي نگذاشته است. از حيث مذهبي هم، دموكراسي نسبت چنداني با مذهب شيعه ندارد. پس بهتر است كه اين تلاش ها را معطوف به ”بازگشت به قدرت“برخي جريان هاي سياسي و جلوگيري از حذف كامل آنها بدانيم.
در مقابل نبايد به انتظار چنداني از اين بازگشت، دامن زده شود. در بهترين حالت و با آمدن خاتمي، از حيث اجتماعي شاهد گشايش ظاهري بيشتري خواهيم بود. جوانان هم مي توانند در سازمان هاي غير دولتي غيرموثر بيشتري عضو شوند. از حيث فرهنگي، كتاب هاي بيشتري منتشر مي شوند و سانسور كمتر مي شود. از حيث مذهبي، برخي بحث ها امكان طرح پيدا مي كنند. از حيث اطلاع رساني و آموزش، برخي را در رسانه هاي ملي بيشتر مي بينيم؛ فقط همين. از حيث اقتصادي، اندكي آرامش رواني بر بازار - فقط بازار- حاكم مي شود و در مقام تئوري، برخي برنامه هاي اقتصادي درست تدوين مي شوند و از نظر سياسي، برخي به پست و مقام مي رسند، تنش هاي داخلي بيشتر مي شود و تلاش براي تنش هاي خارجي كمتر را شاهد خواهيم بود. همه اين حداقل ها البته به اين دليل ساده است كه در حوزه اجرايي، در سر بزنگاه، اين رئيس جمهور يا وزير نيست كه تصميم مي گيرد، چه شود و چه بايد كرد. موجودي به نام نظام وجود دارد كه رئيس جمهور جزئي تمعيد يافته و به قولي تداركاتچي آن است. تمعيد يافته از ان رو كه برخي اعتبار رئيس جمهور غيرخودي مانند خاتمي را به تنفيذ و تائيد انتخاب مردم توسط مقام رهبري مي دانند و تداركاتچي هم آن رو كه خاتمي، خود در دوران پيشين مسئوليتش، بدين صفت و واقعيت تصريح كرد.
اين داستان به ظاهر تلخ و بدبينانه كه چندان كامل نبود و برخي مصداق ها براي نشانه شناسي آورده شدند، به نظر من روايتي واقع گرايانه از آنچه مي گذرد است، نه بدين منظور كه اصلاح طلبي بي فايده است، بلكه براي درك بيشتر اين حقيقت است كه وقتي اصلاح ساختار ممكن نيست و فقط اصلاح ظاهر صورت مي گيرد، از كاه، كوه نسازيم. ”واقع گرا “ باشيم و سعي كنيم مردم را واقع گرايانه، به مشاركت دعوت كنيم. مثلا در ميان وعده هاي برلوسكوني در انتخابات ايتاليا، اين دو وعده بيشتر شنيده شدند: اصلاح ساختار شركت هواپيمائي ايتاليا و حل مشكل جمع آوري زباله. نمي دانم تاكنون موفق شده است يا نه، ولي اصلاح طلبان هم مي توانند در همين حد مژده و وعده بدهند و حتي اميد داشته باشند.