آقای شوق الشعرا پیرو شایعه ای که ابتدا در نشریه یزد امروز درج شد ، در مطلب مفصلی درباره منهدس سفید ، استاندار اسبق استان یزد ، نوشته اند که ایشان و گروه همراه هزینه های نشریاتی چون خاتم یزد ، پرگار و تدبیر و توسعه را متحمل می شوند . علاوه بر چگونگی اداره و انتشار خاتم یزد که نیازمند شرحی مفصل تر است ، لازم می دانم در مورد دو نشریه دیگر توضیح کوتاهی بدهم. در واقع آقای شوق الشعرا! در مورد نشریات تدبیر و توسعه و پرگار اشتباه می کنید. نشریه تدبیر و توسعه با بازاریابی گروه تبلیغاتی عصر توسعه با مدیریت آقای دشتی منتشر می شود و بنده در حد تامین مطلب با این نشریه همکاری می کنم. تفاهمی شده بود که صفحه آرایی را نیز انجام دهیم که تا کنون عملی نشده است. مدیرمسئول این نشریه یا مهندس علی اکبر اولیاست و فکر میکنم اگر شما نیز تمایل و علاقه داشته باشید، می توانید در این نشریه بنویسید. محوریت نشریه نیز بحث های کاملا تخصصی اقتصادی بویژه صنعت و معدن می باشد و این کار بیشتر یک پروژه اقتصادی است تا یک ابزار سیاسی. فکر می کنم حضور پاره وقت اینجانب سبب بروز این سو تفاهم شده است که البته اولین بار توسط نشریه یزد امروز بدان دامن زده شد. در مورد نشریه پرگار نیز چنین است. موسسه نقطه پرگار با مدیریت آقای رستگاری نشریه پرگار را از حیث مدیریت اجرائی و تبلیغاتی همراهی می کنند و آقای موحد مدیر مسئول این نشریه است. بنده هم دبیر سرویس سیاسی این دو هفته نامه هستم. گفتنی است در صورت تمایل می توانید با آقای موحد صحبت کنید و شما هم در انتشار پرگار سهیم باشید. در هر صورت حضور پاره وقت بنده در این نشریات و عهده دار بودن سردبیری خاتم یزد ، سبب بروز چنین شایعاتی شده است و گرنه نه مافیایی در کار است و نه برنامه ای. البته به دلیل اینکه بر اساس برنامه ریزی انجام شده خاتم یزد باید حتما در مرداد ماه بصورت روزانه منتشر شود ، قطعا همکاری من با این دوستان غیر ممکن و حتی غیر ضروری می شود و امید که دوستان نویسنده دیگر این دو مجموعه را در راه انتشار یاری دهند.
دوستی محترم درباره چند شماره تازه خاتم یزد ، نقدی مفصل نوشته اند و از بسیاری از موضوعات گله کرده اند. سعی می کنم این گلایه ها را به طور خلاصه پاسخ گویم:
انتقاد : آن چه که از شمایل روزنامه های کثیر الانتشار این مرز و بوم بر می اید جدای از کلیشه ای نبودن انتظار خاصیت حفظ اطلاعات منطقه ی مورد نظر و به قولی بومی بودن را داریم.
توضیح: در سه شماره منتشر شده چنین چیزی مورد توجه قرار گرفته و بیش از 50 درصد مطالب درباره رویدادهای منطقه ای است. برخی مطالب هم زمان و مکان ندارند، مثل مطالب بهداشتی .
انتقاد: در صفحه ی نخست٬ همچون دیگر روزنامه ها مسلما باید به دنبال تیتری استانی و یا در صورت اهمیت موضوع منطقه ای باشیم که بر روح روزنامه و اصولا صفحات ابتدایی آن تاثیر گذار است. استفاده از اخبار تکراری و یا موضوعاتی که تاریخ مصرفشان این روزها تمام شده و مجددا به کارخانه بازگشت داده شده اند جای بسی تامل دارد که در این مورد خاتم یزد٬ به نظر من چندان قوی ظاهر نشده است. از دیگر سوی٬ عدم تجربه ی کافی تحریریه و کاربرد سرمقاله های کاملا کلیشه ای از تبریک روز زن گرفته تا جنایت بیجه همگی آن لطافت نوشته های هراز گاه آذریزدی ها را از بین برده است و زمختی روزنامه را به رخ می کشد.
توضیح : سخن عجیبی است . در سه شماره نخست هیچگاه چنین موضوعی رخ نداده است. انحلال یا فروش باشگاه شهید قندی ، اظهارات جنجال آمیز یک فعال اصولگرا ، کشته شدن شش زانر یزدی در حادثه تروریستی کوفه ، جیره بندی آب در روستای یزد و اعتراض کارگران یزدی علیه وزیر کار همراه با سرمقاله هایی از مهدی آذریزدی ، سرمقاله ای درباره تعیین معاون سیاسی امنیتی و همچنین حوادث لبنان ، اگر تکراری و تاریخ مصرف گذشته هستند، باید منتظر معجزه ماند برای خلق سوژه های غیرتکراری و مرتبط.
انتقاد: استفاده از چند تیتر در صفحه ی ۱ با فونت یکسان و پر کردن همزمان گوشواره ها با تیترهای مشابه یا با اهمیتی بیشتر از موضوع تیتر ۱ به نظر می رسد از خطاهایی باشد که به سهو دوستانمان در این روزنامه مرتکب شده اند. البته تبلیغات صفحه ی اول و نیم صفحه ی پایینی را نیز نباید فراموش کرد که اغلب قبل از بسته شدن تیتر یک به فروش رفته اند. با این حال٬ عملکرد کادر فنی در کاربرد اصول صحیح عکاسی و استفاده از عکس هایی که کاملا به موضوع مرتبط باشد بر شدت و ضعف تناسب خبر افزوده است. ستون هایی مانند اخبار کشور آن قدر قدیمی شده اند که در روزنامه ی خاتم به دنبال آن نگردیم. کاش به جای این مورد حداقل از روزنامه ی شرق درس بگیریم و هر هفته یک روز را به شهرستان ها اختصاص بدهیم تا هم روزنامه صورتی جذاب تر به خود گیرد و هم شهرستان ها قدرت رقابت با یکدیگر را پیدا کنند.
توضیح : جزء بحث انتخاب عکس که به علت محدودیت امکانات و منابع است ، بقیه انتقادات ناوارد است و تعجب برانگیز. انتقادات وارده به صفحه دوم صحیح است و بخش عمده آن به اصرار تحریریه خاتم یزد برای اولویت دهی به مسائل استانی و محدودیت های فراوان از حیث نویسندگان فعال ، سوژه ها ، روحیه محافطه کارانه بر می گردد. در مورد صفحه شهرستان ها هم در حال برنامه ریزی هستیم. البته روزنامه شرق صفحه استان ها دارد ، آنهم به صورت خیلی ضعیف و نامرتب.
انتقاد : آن روزها که روزنامه به چهار صفحه خلاصه می شد داستان های مریم حیدر زاده !!!!!و شعرهای ترانه مصطفوی !!!! را نیز می شد در این صفحه یافت. با این حال این بار که روزنامه را گشودم خبری از آن نوشته های دست چهارم و پنجم ادبیات مرز و بوم ندیدم .
توضیح : البته نه آن وقت چنین بود و نه اکنون. زمانی برخی داستان های کوتاه که بر اساس وقایع حقیقی نوشته می شدند ، وجود داشت که از قضا بیشترین مخاطب را در میان خوانندگان داشت. بد نیست دوستان روشنفکر بدانند که صفحات ورزش و حوادث بیشتر مخاطب را در میان خوانندگان دارند ، نه نوشته های پست مدرن .
انتقاد: اين روزنامه استاني نيست. هفته نامه ايست که کپي برداري اش معرکه است و حتا جسارت اديت مطلب فلان نويسنده را که از وبلاگش برداشته به خود نمي دهد و با همان غلطهاي تايپي ايشان مطلب را به دست چاپ مي سپارد.
توضیح: البته که چنین است و اساسا نسخه های تازه خاتم یزد ، در قالب هفته نامه چاپ می شود و هنوز شکل و شمایل روزنامه بخود نگرفته است . در مورد بعد هم بحث جسارت نیست ، فراموشی بوده است و چنین مچ گیری هایی برای اثبات حرف های خویش ، مایه تعجب است، حداقل از دوستانی اینچنین. در مورد صفحات صنعت و فناوری و همچنین صفحه آخر هم انتقاداتی به درستی وارد شده که قطعا در شماره های آینده به چشم نخواهند خورد.
انتقاد: با اين حال هرروز به دوستان خود توصيه کرده ام بياييد دست در دست هم به کمک سردبير اين روزنامه بشتابیم و وي را که دوست دارد همه ي کارها از تايپ و صفحه بندي تا چاپ و انتشار را خود انجام دهد از اين همه درد سر برهانيم.
توضیح : البته که نه دردسری است و نه چنین روندی در پیش است. اکنون در خاتم یزد هفت نفر به طور ثابت کار می کنند و مجوز بکارگیری 8 نفر نیروی ثابت دیگر هم دریافت شده و همچنین قرار است تا سقف 10 نفر هم به طور پاره وقت جذب شوند. بدین سبب نه سردبیر چنین امکانی دارد و نه چنین چیزی ممکن است. در مورد دوستانی که نویسنده با ایشان رایزنی کرده است نیز کوتاه اینکه گشتم ، نبود ، نگرد ، نیست. چیزی نمانده که نزد برخی از این دوستان برای مطلب گدائی کنیم. خیلی لطف کنند ، می گویند چیزی در وبلاگم نوشته ام ، برو بردار کار کن. به فرض هم نویسنده درست می گوید. آیا بد است که فردی زحمت کارهای اجرائی جمعی روشنفکر بر دوش کشد و فقط ایشان زحمت بکشند و تراوشات فکری خویش قلمی کنند و بعد هم اگر حال و حوصله داشته باشند ، مطلب چاپ شده اشان را بخوانند. روزنامه شرق که موجب مباهات دوستان است ، حدود دویست نفر همکار ثابت و چند صد نفر همکار پاره وقت دارد.چند نفر از دوستان حاضرند به خاتم یزد افتخار همکاری بدهند.
پیشنهاد ساده : سه صفحه متناسب با حال و هوای دوستان در خاتم یزد وجود دارد : سیاست ، ادبیات و اندیشه و فرهنگ و هنر. از هفته آینده ، پنج نفر از دوستان ، هر هفته یک صفحه را به انتخاب خودشان تغذیه کنند . به طور کامل ، با انتخاب سوژه ، سیاست گذاری و حتی صفحه آرائی.
نکته آخر : نویسنده تاکید کرده است که با کادر محدودي مثل اين کادر واقعا ۸ صفحه روزنامه در آوردن معجزه است. لالایی خوبی بود. ولی چنین معجزه ای امکان پذیر است و به قول برادر احمدی نژاد ، می شود و می توانیم. برای همین توانستن است که تحریریه خاتم یزد بار دیگر از همه دوستان و نویسندگان برای نوشتن در خاتم یزد دعوت می کند. فکر ما این است که تریبون مناسبی برای بیان افکار شما باشیم. امید که شما دوست داشته باشید از این تریبون استفاده کنید.
امروز رفتم مجلس ترحیم پدر یکی از دوستان نزدیک و محترم. خیلی ناراحت بود. می گفت نه که پدر که تنها دوست و تکیه گاهش را از دست داده است. بهش گفتم : حمید جان ، درکت می کنم. خیلی سخته. ولی دروغ گفتم. عموما همه ما به اینجور دروغ گفتن ها عادت داریم. اساسا تا اتفاقی برای خودمان نیافتد ، درکی از موضوع و حادثه دیده نداریم و به همین دلیل ساده ، اغلب در قبال هم رفتار مناسبی نداریم. اما موضوع مهمتر اینکه آیا به نظر شما مرگ موضوعی که ارزش فکر کردن داشته باشد.؟ پاسخ من منفی است و تا حالا درباره مرگ خودم فکر نکرده ام. شما چطور؟
این چند جمله هیچ ربطی به زن ذلیلی و یا تاثیرات سوء مطالعه ادبیات فمنیستی ندارد ـ اگرچه هر دو اینقدر هم بی تاثیر نیستند - ولی واقعا برخی خانم ها بویژه کسانی که همسرانشان شغل هایی مثل روزنامه نگاری دارند ، خیلی فداکاری . حوصله خرج می کنند تا بتوانند همه بدقولی ها ، مشکلات و پیامدهای ناخوشایند شغلی همسرانشان را تحمل کنند. و دقیقا به همین دلیل ، شایسته است که روز زن را واقعا به همسرم تبریک بگویم.
ماشینش به اندازه کافی از راز درون حکایت می کرد. ازم پرسید که راست میگن فردا ( امروز ) روز زن و مادره. گفتم : آره. آهی کشید و گفت : ای خدا. گفتم : چرا؟ گفت: نمی دونستم. عصری دخترم بهم گفت. پول نداشتم بهش بدم هدیه بخره. گفتم فردا صبح بهت می دم. حالا باید تا فردا صبح مسافر کشی کنم تا پولی جور کنم و بیشتر شرمنده نشوم. گفتم: حالا! تا صبح بمونی ، چند کاسبی؟ گفت: خدا کمک کنه و شانس بیارم ، پنج ، شیش هزار تومن. باید پیاده می شدم. دویست تومن دادم. بیست و پنج تومن رو پس داد و گفت : زیادی دادی!. چیکار می تونستم براش بکنم. بهش روز مادر را تبریک گفتم و خداحافظی کردم. آرزو می کنم به اندازه کافی کاسبی کرده باشه تا امروز سرش جلوی دستای کوچولوی دخترش بلند باشه. همچنین که آرزو می کنم همه مادرهای جهان ، همیشه سربلند باشند و شاد.
در ۴۸ ساعت گذشته بوش به درستی از اسرائیل دفاع کرد. احمدی نژاد به درستی در کنار سوریه ایستاد . حزب الله به درستی پاسخ اسرائیل را داد و انگلیس به درستی همراه با آمریکا مانع از صدور قطعنامه علیه اسرائیل شد. ایرانیان به درستی علیه اسرائیل راهپیمائی کردند. اما در نتیجه این همه کار درست ، به نادرست کودکان و زنان بسیار در لبنان و فلسطین قربانی شدند. حتی قربانیان اسرائیلی هم گاه نسبتی با وحشی گری حاکمان خود ندارند. در واقع همه به درستی در پی تامین منافع خویشند و کودکان و زنان ، قربانیان این منافع. من تجربه جنگ و زندگی در دوران جنگ ندارم ولی بسیاری از ایرانیان دارند ، بویژه اربابان صدا و سیما. نمی دانم اینگونه پرحرارت درباره جنگ گزارش دادن و گاه ابراز شادمانی کردن ، یعنی چه؟ می پذیرم که دشمن فلسطین و لبنانی ها ، وحشی است ، سفسطه گر و درنده و می دانم که شجاعت حزب الله و درایت سید حسن نصرالله ، قابل تقدیر است ، اما پای مردمان هم در میان است. مردمانی که نه در جنگش مقصر اند و تمایلی دارند و نه از صلحش ، نصیبی برده اند. کاش کسی به آنها فکر می کرد.
فرزاد فیضی در مطلب مفصلي ، درباره وقايع رخ داده توضيح داده و فكر كنم با اين توضيح، نياز چنداني به پيگيري موضوع نباشد. نكته اينكه او كماكان همكار خاتم يزد است و گزارشش درباره تيم فوتبال شهيدقندي هم تيتر يك شماره گذشته خاتم يزد بود. راستي ! فرزاد نوشته كه پول دوربينم را مي پردازد . از شوق الشعرا كه باني خير شد ، متشكرم!
در دوران دبیرستان ،یک همكلاسي داشتم که یه خورده حواسش به چاک دهنش نبود. یک روز در حین بازی فوتبال ، بازيكن تيم مقابل خطا كرد. همكلاسي ما برگشت و داد زد كه : فلان فلان شده چرا خطا كردي ؟ داور نزديك آمد و گفت : آقا هتك حرمت در بازي ممنوع است و من هم خطا را گرفته ام . شما هم به دليل توهين و فحاشي يك كارت زرد مي گيري؟ همكلاسي برگشت و گفت : آقاي داور ، ما هتاكي نكرديم. اين فلان فلان شده ، خطا كرد و ما جوابش داديم. حال داستان من و آقاي شوق الشعراء چنين شده است . در نوشته قبلی از امام جمعه يزد گلايه كردم كه چرا بايد اطلاعاتش از وضعیت خبرنگاران استان ، از طریق یک فرد هتاک و بی مسئولیت کسب شود . آقاي شوق الشعرا هم در جوابیه ای كه نوشته اند،براي اينكه اثبات كنند هتاك نيستند و كلي هم با تربيت هستند ، اين الفاظ را در مورد بنده به كار برده اند: با كمال پررويي، سردبير پرمدعاي خاتم، پادوی سفيد،سردبير شهرت طلب و مغرور،رعيت . واقعا كه چقدر بعضي ها هتاك نيستند.
خواستم توضیح ندهم ولی نشد! دو سه روز است سایت یزد نیوز خبر داده است که امام جمعه یزد ، در یک تماس تلفنی از یک خبرنگار يك خبرنگار كه پنج ماه پيش براي پوشش بازي فوتبال ذوب آهن و شهيد قندي براي روزنامه خاتم یزد به اصفهان رفته بود و در حادثه رانندگي دچار مصدوميت شديد گشته و بستري مي باشد، دلجويي كرد. و این اقدام حجه الاسلام صدوقی ، در محافل خبري و رسانه اي بازتاب گسترده و خوبي داشته است. درست برعکس! فکر می کنم این اقدام آقای صدوقی ، وجوه منفی بیشتری داشته است. اول اصل ماجرا: پنج ماه پیش ، چهار نفر از همکاران من در روزنامه خاتم یزد، با منزل تماس گرفتند که در حال حرکت به سوی اصفهان هستند، برای دیدن بازی شهید قندی و ذوب آهن. پیشنهاد داشتند من هم همراه آنها بروم. مخالفت کردم و حتی با رفتن آنها نیز مخالف بودم ، بویژه مدیر فنی نشریه . قبول نکردند و گفتند که برای دیدن بازی و تفریح به اصفهان می روند و البته از بازی هم گزارش تهیه می کنند.۴۸ ساعت بعد خبر دادند که به علت خواب آلودگی یکی از دوستان که همکار سرویس ورزشی روزنامه پیمان یزد و خبرگزاری پانا هم بود ، تصادفی رخ داده است و حال دو نفر از دوستان ( فرزاد فیضی و ابوالفضل محمدی که خبرنگار پانا نیز بود ) وخیم است. به اصفهان رفتم و تا حدی که می توانستم پیگیری کردم . مسئول خبرگزاری پانا هم خیلی زحمت کشید. شاید در بهضی جاها کوتاهی کردم. ناگفته نماند که در این تصادف ، دوربین عکاسی بنده هم بر باد رفت و جمعا حدود ۷ میلیون ریال، شخصا متضرر شدم. بالاخره دوستان جراحی شدند ، بستری شدند ، به خانه آمدند و ما هم مرتب از طریق وبلاگ ها و حتی با چاپ عکسشان در روزنامه اطلاع رسانی کردیم و گلایه هم کردیم که برخی مسئولین بی توجه هستند. ماجرا گذشت و از مسئولین هم ، کسی به طور جدی پیگیر حال دوستان نبود. تا اینکه فرزاد در نامه ای از مسئولین استان درباره وضعیت خود گلایه کرد. بلافاصله پس از انتشار نامه، شوق الشعراء هم که در پنج ماه گذشته نشانی از ماجرا نگرفته بود ، دایه دلسوزتر از مادر شد و طبق معمول بدون اینکه بداند چه بوده و چه شده ، آسمان و ریسمان به هم بافت و گناه گردن خاتم یزد و مسئولینش انداخت. ساعت سه بعد از ظهر همان روز که علیه مدیر مسئول و بنده نوشته بود ، با منزل تماس گرفت و گفت که خیلی ضروری شماره منزل فرزاد فیضی را می خواهد. شماره را دادم و بعد متوجه شدم آقای صدوقی ، می خواستند با منزل فیضی تماس بگیرد. خوب! یعنی اطلاعات آقای صدوقی از وضعیت خبرنگاران استان ، از طریق یک فرد هتاک و بی مسئولیت کسب می شود و ایشان بعد از پنج ماه متوجه می شود که فردی نیاز به دلجوئی دارد؟ و اگر چنین است ایشان چه انتظاری از رسانه های گروهی دارد که بعضا هم گلایه های خود را مطرح می کنند.جای تاسف دارد و تاسفم بیشتر خواهد بود اگر سایر کانال های ارتباطی آقای صدوقی با جامعه هم از طریق چنین عناصری باشد. خلاصه اینکه هروقت آب گل آلود می شود ، بعضی ها بدجوری می خواهند ماهی بگیرند و برخی مسئولین هم در این وسط بهانه قرار داده می شوند . البته شاید در این میان مقصر دفتر آقای صدوقی باشد که از رساندن مطبوعات محلی به ایشان خودداری میکند ، البته اگر در این میانه ، مطبوعات محلی دارای اهمیت باشند.بی خیال ! فقط این را نوشتم که برخی اصل ماجرا را بدانند و این وسط گیر به ما ندهند که آقا چرا اطلاع رسانی نکردید و کاری برای بچه های خبرنگار نکردید . و در واقع انگشت اتهام از خاتم یزد دور نمایم، هر چند می دانم اتهامات تازه ای نصیبم خواهد شد.
دیروز در خبرها آمده بود که در جلسه شورای فرهنگ عمومی استان یزد ، نماینده ارباب جراید انتخابشد.اسمش هم اعلام نشده بود.خیلی جالب است.یقین دارم که نود درصد از ارباب جراید یزدخبر نداشتند که قرار است چنین کسی انتخاب شود و الان هم نمی دانند فرد انتخاب شده چه کسی است؟ اینجورکارها آدم را یاد نهادهای امنیتی می اندازد یا یک نهاد خصوصی. اگر سایر اعضا شورای فرهنگ عمومی استان هم اینجوری انتخاب می شوند ، پیشنهاد می کنم نامش را بگذارند "شورای فرهنگ خصوصی یا "شورای حرف های خصوصی درباره فرهنگ عمومی".البته شاید چیز مهمی هم نباشد. چون در سال های اخیر، تمام تلاش های اینجور شوراها در حد حرف و بیانیه باقی می ماند و از اثراتش وجودی این شورا بر تن فرهنگ عمومی هیچ نشانی یافت نمی شود.
دیروز در سیصد دانشگاه کشور ، بابت ظلمی که اسرائیل در حق فلسطینیان روا می کند ، تظاهرات انجام گرفت، بیانیه صادر شد و شعار داده شد، به نام بیداری جنبش دانشجویی ایران. اما درباره ظلمی که در تیرماه ۱۳۷۸ به دانشجویان این مرز و بوم روا شد ، هیچ بیانیه ای صادر نشد و کسی فرصت یا جرات شعار دادن و تظاهرات کردن را پیدا نکرد. واقعا که چقدر مرغ همسایه ، غازه.
یکی از دوستان گله داشت که هیجده تیر است و سالروز حمله به کوی دانشگاه و چیزی ننوشتی. گفتم، یادم هست که حمله وحشیانه ای صورت گرفت، کسی کشته شد و بسیاری زخمی. مقام رهبری هم آن حمله را فاجعه ای خواندند که قلبشان را جریحه دار کرد و دستور رسیدگی قاطعانه دادند. سرانجام هم، پس از پرونده سازی های بسیار ، نه قاتل شناسائی شد و نه مقصرین معرفی شدند. فقط در مهمترین حکم یک سرباز به جرم دزدیدن یک ریش تراش محاکمه شد. حال! وقتی قوه قضائیه با دستور عالی ترین مقام نظام و جریحه دار شدن احساساتشان اینگونه برخورد می کنند ،یادآوری خاطرات تلخ یک یا چند وبلاگ نویس ، چه فایده یا اهمیتی دارد؟ واقعا چه اهمیتی دارد، اگر مادر آن دانشجو نمی داند چه کسی و چرا پسرش را کشت؟ چه اهمیتی دارد که پدر آن دانشجو نمی داند فرزندش چرا ، کجا و تا کی باید در بند بماند؟ چه اهمیتی دارد که اگر چشم کسی کور شده باشد، پای کسی شکسته شده باشد، تن کسی سیاه شده باشد و.... عدالت محوری ایجاب می کرد که دزد ریش تراش را پیدا کنند که کردند.
تکمیلی : گزارشی از کشکول و داستانی از سعید شهریار
برای نخستین شماره دوره جدید روزنامه خاتم یزد ، مهدی آذریزدی لطف کرد و سرمقاله مفصلی نوشت. خواندنش خالی از لطف نیست. در واقع لطف چنین بزرگانی خستگی و آزردگی همه فحش هایی که بوقچی ها و برخی به اصطلاح مطبوعاتی ها نثارمان می کنند ، را از تن بدر می کند. مسئله دوم اما به انتقاد برخی دوستان بر می گردد که از کثرت خبرهای خبرگزاری ها گله داشتند. حق با آنهاست ولی چنین چیزی اجتناب ناپذیر است و گمانم شکل و شمایل شماره دوم هم چنین باشد. تحریریه خاتم یزد در مرحله شکل دهی است و بخش فنی در حال تست. بنابراین بیشتر سعی بر برآورد زمان و امکانات است. خود من هم چندان با انتشار چنین نشریه ای موافق نبودم ولی چون چاپ شد ، حیف بود که توزیع نشود.
در محل کار قبلی ام ، مستخدمی داشتیم پر جنب و جوش، مهاجری بود از عراق. هر روز صبح خبر و گزارش می آورد که در عراق چند نفر کشته و زخمی شده اند. و اساسا شده بود منبع خبرهای مربوط به فعالیت های تروریستی در عراق. برخی از همکاران هم گاه به طنز بویژه درباره صدام و القاعده، سوالاتی از او می پرسیدند و او همیشه با ناراحتی می گفت که شما نمی فهمید این خبرها یعنی چه؟ من عراق بوده ام و می دانم چه می گذرد. دیروز یکی از همکاران سابق را دیدم . خیلی افسرده بود. می گفت در عراق یک انفجار رخ داده و زائران یزدی کشته شده اند. می گفت حالا می فهم آن مستخدم از چه حرف می زد. همیشه همینطور است. خیلی از اتفاقات تا برای خودمان رخ ندهد ، متوجه نمی شویم چقدر فاجعه بار هستند. در هر صورت تاسف آور بود و غم انگیز.بویژه اینکه با هزار امید و آرزو رفته بودند و هزار چشم ، امید به بازگشتنشان داشتند.
ساعت ۱۲ روز چهارشنبه :با چاپخانه هماهنگ کردم و از لیتوگرافی خواهش کردم زینک را برایشان بفرستند. مدیر چاپخانه قول داد تا عصر ( ساعت ۱۷) کار چاپ روزنامه تمام است.
ساعت ۱۷ : آقا! شرمنده. کارگر ما نیامده . انشاءالله تا شب چاپ می کنیم. تا ساعت ۱۰ شب.
ساعت ۱۰ شب : آقا! نشد. فردا صبح چاپچی اصلی از تهران میاد. ساعت ۵ صبح شروع می کنیم و تا ساعت ۸ صبح تحویل می دهیم.
ساعت ۶ صبح روز پنج شنبه : آقا ! کارگر نیومده ! تا ساعت ۸ شروع می کنیم.
ساعت ۱۰ صبح : آقا ! دستگاه مشکل داره. نمیشه چاپ کرد.
ساعت ۱۲ : آقا ! نشد . ببرید یکی دیگه چاپ کنه. و ساعت ۱۴ ، با لطف یکی از دوستان ، هشت صفحه روزنامه خاتم یزد زیر چاپ رفت.
اینو یادم رفت . ساعت 12 : یکی از دوستان یک برگ فاکس خانه مطبوعات استان یزد را نشانم داد. خواسته بودند سه نفر را برای رفتن به استخر شنا معرفی کنیم.
همینه دیگه! وقتی همه چیز جور باشد ، اطلاع رسانی به موقع انجام می شود و روزنامه نگاران هم می توانند راهی استخر شوند و در آبهای نیلی ، غلط بزنند و ابوعطا بخوانند. هی! زهی خیال باطل! بنده خدا ! مهدی آذر یزدی. سرمقاله این شماره را او نوشته بود. گفتم قرار است روزنامه را چهارشنبه ( روز اهل قلم ) منتشر کنیم . کلی لطف کرد و چند ساعته نوشت. حالا اگر چاپخانه دوم خراب نشود و خاتم یزد ، چاپ شود ، همشهریان یزدی محترم می توانند خبرهای روز سه شنبه را شنبه بخوانند.و این یعنی اطلاع رسانی بروز در سایه پیشرفت های همه جانبه مملکت گل و بلبل.
تکمیلی :
سعید هم نکته ای نوشته درباره اینکه این خانه از پای بست ویران است.البته دوستی که سعید اشاره کرده در خانه مطبوعات نبود.او هم از این وضع موجود گلایه داشت و می خواست که کاری انجام شود. بشود و بتواند، من که چشمم آب نمی خورد.
این روزها اوضاع وبلاگستان بویژه در ناحیه یزد خیلی مردابی است و جزء سکوت خبری نیست و یا به تعبیری در شهر خبری نیست. اما هستند کسانی که بدون توجه و با تکیه بر آراء ، عقاید و احساسی که دارند - ممکن است با احساس و طرز فکرش مخالف باشیم و ممکن است موافق- در حال خواندن و نوشتن اند ، خواندن ، تذکر دادن و نقد کردن. مثلا شوق الشعراء . در سایتش درباره مسائل و مباحث ملی می نویسد. در وبلاگ توفان یزد به مسائل یزد می پردازد. در ایران من ، دغدغه های ملی اش را می نگارد و گاه هم سری به فریاد شب می زند. خوب! قضاوتی ندارم که شوق درباره چه چیزی و که می نویسد ، خوب می نویسد، زیاد می نویسد و .... مسئله مهم این است که او به راهی که علاقه دارد ، وفادار مانده است. شما هم می توانید از کار شوق هر تعبیری داشته باشید ولی نباید اصل موضوع فراموش شود. عادت به خواندن و تمرین نوشتن مسئله مهمی است که خیلی ها از آن غافل مانده اند. این را برای تکمیل بند ۴ ، مطلب قبلی نوشتم.
۱- امتحانات تموم شد . ۲- با هزار بدبختی ، نسخه اول دوره جدید روزنامه خاتم یزد را آماده کردم و برای چاپ فرستادم .البته خیلی برای محتوا مایه نگذاشتیم. چون اولا تست بود ، برای زمانبندی کار اجرائی و چاپ و ثانیا بخش عمده ای از کار خاتم یزد ، روی دوش دانشجویان است که چون خودم این هفته درگیر امتحانات بودند. قرار بود امروز خاتم منتشر شود ولی فکر می کنم به دلیل زمان بر بودن چاپ ، فردا آماده و توزیع شود. ۳- ایتالیا ، رنج از دل همه آرژانتینی های جهان زدود و آلمان را حذف کرد. نتوانستم بازی را ببینم ولی خبرش از خبرهای خوش احمدی نژاد هم دلچسب تر بود!. ۴- سه ، چهار روز می شود که ننوشتم ، دلایلش را خواندید ولی نباید این اتفاقات تکرار شود. فکر می کنم این باید شامل همه بشود و با نوشتن مدوام ، کمک کنند خواندن و نوشتن در زندگی ایرانیان جاری شود. باور کنید کار مهمی است.
در بیانیه ای که از سوی کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی منشتر شده است ، آمده است :"در حاشيهي حضور تيم ملي در جام جهاني، به دستور رياست محترم جمهوري، در شوراي فرهنگ عمومي، كميتهاي به منظور ساماندهي امور جانبي حضور تيم ملي در جام جهاني، به ويژه در امور فرهنگي و تبليغاتي براي ايرانيان در داخل و محل برگزاري مسابقات تشكيل گرديد كه به نظر ميرسد اين كميته بسيار ناهماهنگ و پراكنده عمل نموده است. چنانكه هر كدام از گروهها و سازمانهاي عضو بنا بر تشخيص خود اقدام به فعاليتهايي نمودند كه به موازيكاري و حتي رفتارهاي متناقض انجاميده است. رياست اين كميته با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، در حالي كه منابع مالي در اختيار سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري قرار داشت و عمدهي امور اجرايي به وزارت امور خارجه مربوط ميشد، ولي سازمان تربيت بدني به عنوان متولي اصلي ورزش كشور هيچگونه شرح وظايف مشخصي نداشت و رسانهي ملي نيز بر اساس برنامه و تشخيص خود عمل ميكرد.با چنين وضعيتي هر چند مبلغ ده ميليارد ريال تخصيص يافته از سوي رياست محترم جمهور تماما هزينه گرديده است، اما متاسفانه به هيچ وجه نتيجهاي در خور توجه و قابل قبول از آن حاصل نشده است. " یک سوال . چقدر احتمال می دهید با وجود هماهنگی های قابل ستایش و کم مثال مورد اشاره ، نتایج صدها میلیارد ریال دیگری که رئیس جمهور در هر یک از سفرهای استانی اختصاص می دهد ، چنین نشود؟ از قدیم گفته اند : مشت نمونه خروار است.
واقعا پکرمان کرد این آقای پکرمن. تعویض های اشتباه ، ترس و اصرار بر حفظ نتیجه. انگار ویروس برانکو در روحش حلول کرده بود. چه می شود کرد! ستاره های آرژانتین رفتند و آدم آهنی های ژرمن ماندند. فوتبال همین است. حالا مثل علی دایی که گفته در جام جهانی ۲۰۱۰ جبران می کند ، باید به انتظار نشست تا جامی دیگر و بازی دیگر ، که انتقام شکست از آلمانی های نچسب ستانیم. حیف!
نماینده مجلس شورای اسلامی جمهوری اسلامی ایران خطاب به یک نماینده دیگر : اگر يك بار ديگر براي نمايندگان خط و نشان بكشي، كنسروت ميكنم ميگذارم زير پايم!
دو روز پیش در کلاس زبان انگلیسی با استاد درباره یک موضوع مهم صحبت کردیم. یزدی و غیر یزدی. استاد شیرازی است و سالها با سختکوشی تمام در یزد و چون یزدی ها ، کار کرده ، آموزشگاهی تاسیس و در در کار خود هم موفق بوده است. ولی با اغلب استاتید زبان یزدی تبار که درباره اش صحبت می کردم ، می گفتند : اون غیر یزدیه ! با لحنی تحقیر آمیز و انگار یزدی نبودن ، بی آبروئی است و .... خود من هم این تجربه را داشته ام. مدتی دوستان محترم مهمترین صفتی که انگار از نظرشان خیلی هم کوبنده بود و مرتب بکار می بردند ، سردبیر غیریزدی روزنامه خاتم یزد بود. نمی دانم اینگونه برخورد کردن یعنی چه؟! حتی یکی از مطبوعاتی ها در سرمقاله اشان نوشته بود که تبحر ویژه ای در ادب کردن اینگونه افراد دارم. جالب اینکه خودشان مدتها در شهرهای دیگر کار می کردند. نمی دانم من غیر یزدی ، برای حضور در یزد و کارکردن ، ابتدا باید "حق توحش" بدهم ؟ یعنی اگر یک شیرازی به یزد آمد ، یک یزدی به شیراز رفت ، شیرازی به تهران رفت ، تهرانی به کردستان رفت و کرد به همدان و ... و بالعکس ، باید ابتدا "حق توحش" رد و بدل شود ، مدتی در کمپ زندگی کند ، آداب تمدن آن منطقه یاد بگیرد و بعد حق حرف زدن دارد. این را به عنوان یک نکته مانده در ذهن خیلی از غیریزدی هایی که در یزد کار می کنند ، نوشتم. نگاه برخی یزدی ها واقعا همینطور است. انگار اگر من غریبه یا به تعبیری مهاجر ، شرم را کم کنم ، این کویر گلستان می شود. چه که درباره دانشجویان غیر بومی هم چنین تعابیری کم و بیش وجود دارد. دارم فکر می کنم که اگر می شد برای یک مدتی همه یزدی ها ، شیرازی ها ، اصفهانی ها و... ، ساکن در شهرهای دیگر را جمع کرد ، به اجبار در شهر خودشان سکونت می داد و نتایجش را ثبت کرد ، حتما مسئله بهتر و شفاف تر حل می شد و البته ایران ، گلستان !
بدلايلي تصميم داشتم كه هيچ وقت درباره جشنواره وبلاگ ها ننويسم ولي چون هيچكس پیام فرستاده که : " با توجه به اینکه شما ( یعنی من ) سخنگوی جشنواره وبلاگ نویسان بوديد توجه به تامل درسخن همه دوستان و مشاهده وبلاگهایی که رتبه اورده اند ، داوری جشنواره آنقدر هم که دوستان ابراز می کنند بد نبود و در و اقع خوب بود.دست کم من خودم با مشاهده وبلاگها به نتیجه رسیدم.شما کاری را باایمان و اعتقاد شرو ع کردید و با وجود همه موانع برای آن زحمت کشیدید.عجیب است که با سکو تتان در واقع کمی تایید بر نظرات می زنید.تا پایانش بروید.به نظر من دست کم داوران جشنواره اعتبار خود را فدای هیچ چیز نکرده اند.و وبلاگهای انتخاب شده لیاقت لازم را داشته اند.گرچه یک یا دو وبلاگ در جایگاهی که حقشان نبود قرا گرفتند ولی این دلیل نمی شود که ما همه کار را زیر سو ال ببریم.به هر حال کار خود را به پایان برسانید و 20 و بلاگ دیگر را معرفی کنید." ، لازم ديدم كه توضيح دهم : " من هم با نظرات هيچكس موافقم ولي متاسفانه يا خوشبختانه ، من هيچ وقت سخنگوي جشنواره نبودم و در برخي مواقع ، با توجه به ضرورت اطلاع رساني مي كردم. الان هم ارتباط چندان زيادي با مجموعه برگزار كننده جشنواره ندارم ولي از يكي از دوستان وبلاگ نويس شنيدم كه بيست وبلاگ برتر معرفي شده و از طريق پست الكترونيك به آنها اطلاع داده شده است. در هر صورت ! اگر چنين است ، اميدوارم دوستان در سايت جشنواره به طور رسمي اعلام كنند و كار را به پايان برسانند. "
يادم هست كه پدر رئيس جمهور ، يك ماه پيش درگذشت ولي گويا احمدي نژاد يك سال پيش در گفتگو با با خبرگزاري مهر ، گفته كه پدرش در سال ۷۲ بر اثر تصادف مرده است. حالا چه كسي سوتي داده ، معلوم نيست ولي جالب است ، مثل حرف هاي احمدي نژاد كه خواندنش و مقايسه اش با امروز ، نتايج جالب تري خواهد داشت و سوتي هاي قابل تامل تر.
برديم ، به زحمت ولي با شكوه هر چه تمام تر . مكزيكي ها سخت جان بودند ، خيلي. راستش ! فكر ميكنم كه اگر ايران به چنين بازيهايي رسيده بود ، آخر ۱۲۰ دقيقه ، پاي آمبولانس و نعش كش در ميان بود. ممكنه كه حس وطن پرستي و ناسيوناليستي ام زير سوال برود ـ كه در روزگار جهاني شدن ، چنين واژه هايي بعضا چندان مزه و جلوه اي ندارند ـ ولي بازي ديشب واقعا ثابت كرد ، حالا حالاها جاي تيمهايي مثل ايران ، همان دور مقدماتي است ، حداكثر.
ده روز لعنتی در پیش دارم. هفت امتحان، تعهد راه اندازی مجدد روزنامه خاتم یزد و چندین پروژه مطبوعاتی دیگر. از امتحان که بگذریم ، انتشار مجدد خاتم یزد ،پس از دو و نیم ماه تعطیلی ، مهمتر است. قرار است در دوره جدید خاتم یزد در هشت صفحه منتشر شود. صفحات اول و هشتم ، رنگی و بقیه سیاه و سفید. فعلا سه نسخه در هفته ( روزهای فرد) . صفحات خاتم به ترتیب خبر ، سیاست ، جامعه / شهر ، اقتصاد / اینترنت و کامپیوتر ، خانه / حوادث ، سلامت / ورزش و فرهنگ / هنر را پوشش می دهند. علاوه بر فراخوان برای همکاری برای هر کدام از این سرویس ها ، از نظرات شما برای افزودن سرویس های تازه و یا نامگذاری صفحات استقبال می کنیم. ضمنا در حوزه تایپ و تبلیغات هم به همکارانی متبحر و تمام وقت نیازمندیم. در توضیح نیازمندی های تحریریه اینکه ، چون کار نوشتن در مملکت اسلامی انجام می گیرد ، فی سبیل الله بودن را مدنظر قرار دهید ، هر چند اگر بشود دلاری، پوندی یا ریالی اندوخته کرد ، حق التحریر محفوظ است. راستی ! قرار است نخستین شماره روزنامه خاتم یزد ، چهارده تیرماه ( روز قلم ) منتشر شود. کمک کنید تا بشود.
